قدرت در سیاست
اسماعیل محدث
قدرت به معنای حقوقی آن یعنی امکان یا اختیار عمل کردن؛ اختیاری که میتواند، برای اهداف فردی یا جمعی و بهصورت معتبر یا غیرمعتبر، اعمال شود. قدرت در دموکراسی، به تعریف ریمون آرُن، واگذاریِ تواناییِ مشروع به نمایندگانِ منتخب برای وضع قانون و اتخاذ تصمیم برای عموم جامعه است. به این معنا که افرادی معدود، به نمایندگی از آحاد جامعه، اختیارِ وضع قوانین و اتخاذ تصمیمات الزامآور برای همه را دارند.
در جوامع آزاد و دموکراتیک، این اختیار از طریق رأی عمومی و مخفی، برای مدت زمانی محدود، به نمایندگان منتخب واگذار میشود. در جوامع دیکتاتوری، این اختیار نه از رأی عمومی، بلکه یا به واسطهٔ شمشیرِ پادشاه و یا از طریق وابستگی به قدرتِ اجنبی بر جامعه اعمال میشود. در حاکمیت دموکراتیک، همهٔ صاحبانِ مناصب عمومی، بدون استثناء، به لحاظ حقوقی در برابر قانون و به لحاظ سیاسی در برابر آحاد جامعه، در هر مورد و در هر زمان پاسخگو هستند. برای بستن راهِ سوءاستفاده از قدرت، مونتسکیو اصلِ تفکیکِ قوا را برای تقسیم آن مطرح کرد؛ زیرا تمرکز قدرت خود یکی از پایههای فساد و سوءاستفاده از آن است. به همین خاطر، در نظامهای دمکراتیک، قدرتِ قانونگذاری، قدرتِ اجرایی و قدرتِ قضایی از یکدیگر متمایز هستند و هرچه این تمایز در عملِ روزانه محکمتر باشد، نشانهٔ سلامتِ دمکراسی در حاکمیت است. در حقیقت بنا به گفتهٔ مونتسکیو، بدون اصلی که قدرتهای قانونگذاری، اجرایی و قضایی را مستقل، محدود و پاسخگو سازد، اساساً آزادی وجود نخواهد داشت. در حکومت دمکراتیک، قدرتِ اجرایی بهطور موقت در دستِ دولت است و شهروندان، بر اساس قوانینِ ثبتشده، هرچند سال یکبار با رأی عمومی، مدتِ خدمتِ آن دولت را تمدید میکنند یا آن را مرخص کرده و دولتِ جدیدی را برای دورهای محدود بر سر کار میگمارند. در چنین نظامی، حاکمیت بر پایهٔ یک قراردادِ اجتماعیِ مشخص و بر مبنای رضایتِ عمومی مشروعیت مییابد و دوام پیدا میکند.
در نظام دیکتاتوری، منشأ قدرت نه قرارداد اجتماعی است و نه رضایت عمومی؛ بلکه زورِ «شمشیر» است که هم قدرت را پدید میآورد و هم بقای آن را تضمین میکند. چنین نظمی بر اصلِ اطاعتِ بیواسطه بنا شده است: مردم باید کار کنند، مالیات بدهند و از قوانینی تبعیت کنند که در فرآیند شکلگیریشان هیچ سهمی نداشتهاند. این ساختار، رابطهٔ حاکم و محکوم را از مدارِ مشارکت و مشروعیت خارج کرده و به مدارِ اجبار و فرمانپذیری سوق میدهد. در نظام دیکتاتوری، از مفهومِ شهروندی و حقوقِ مصرحِ آن خبری نیست؛ زیرا رابطهٔ فرد با حاکمیت نه بر پایهٔ حقوق، بلکه بر پایهٔ اطاعت تعریف میشود. در چنین ساختاری، افراد عملاً در جایگاهِ «رعیت» قرار میگیرند؛ کسانی که بارِ تکلیف را بر دوش دارند ولی از حقوق بینصیباند، و نسبتشان با قدرت عمودی و یکسویه است و در عمل در موقعیتِ زیردستی قرار میگیرند.
آیا سازمانِ مجاهدینِ خلق برای کسبِ قدرتِ سیاسی مبارزه میکند؟ این پرسش را در واقع می بایست از ماهیتِ سیاست این سازمان انجام بگیرد؛ اصولاً مبارزهٔ نیروی سیاسی بدون ارادهٔ کسبِ قدرت، بی معناست. هیچ نیرویی را نمیتوان جدی گرفت مگر آنکه برای به دستآوردنِ قدرتِ دموکراتیک، از طریق رأی عمومی، و ادارهٔ کشور بر پایهٔ برنامه، پروژه شناختهشده و چشماندازِ مبارزه کند. در عین حال، قدرتِ سیاسی در معنای دقیقِ آن تنها زمانی امکانِ وجود پیدا میکند که پشتوانهٔ نظریِ منسجم، برنامهٔ عملِ مشخص و ساختار و تشکیلاتِ منظم داشته باشد؛ زیرا قدرت بدون این سه رکن، نه قابلیتِ تصور دارد و نه امکانِ تحقق در واقعیت سیاسی. با این دستور زبان است که قدرت اساساً شکل می گیرد تا جنبش مقاومت آزادیبخش معنا داشته باشد و ادعای جنبش را برای سرنگونی و ادارهٔ دورهٔ گذار قابل باور کند. به زبان دیگر، فردایِ جنبشِ مقاومت را باید در امروز و در روزمرهٔ کنونیِ آن رویت کرد: در زبانی که تولید کرده است، در ایجاد کنشی روان و فروتن با خود و دیگران، و در ناسازگاریِ سازشناپذیر با هرگونه استبداد. درست به همین خاطر است که نویسندهٔ این یادداشت کوتاه، نه به دلیلِ عاطفه و آرزو، بلکه بر پایهٔ تحلیلی عقلانی، به شکستناپذیریِ این جنبش در امروز و فردای ایران باور دارد؛ چراکه ریشهٔ شکست، عمدتاً نه در بیرون، بلکه در درونِ پدیدههاست. شکست از افق کوتاه و از توقف معنا سرباز می کند. این جنبش به طور مداوم به خود و به جهان معنا می دهد و آن را احیا می کند به قولی «اخلاق را وارد سیاست» می کند. کسی که این جنبشِ آیندهدار را سانسور و یا ایزوله میکند، در قدمِ نخست، خود را از معنا تهی میسازد؛ زیرا منزوی کردن یک جنبش آزادیبخش، پیش از هر چیز، انزوای فاعل و فروپاشی معنای اوست. چگونه می توان شکست و انزوای جنبشی را تصور کرد که از چهار دهه «زن» در مرکز رهبری آن قرار گرفته و زنان در همهٔ ابعاد آن به ستون سترگِ جانشین ناپذیر آن تبدیل شدهاند؟ این جنبش، سازمان مجاهدین خلق، با اعتقاد عمیق به آرمان آزادی، در بستر استقلال جاذبه ایجاد می کند و به قدرت معنایی اصیل و ترقی خواهانه تزریق می کند. قدرت جنبش مقاومت نه یک ابزار، بلکه دستور زبانی است که معنا تولید می کند و تشکیلات سیاسی آن راهی را هموار میکند که در آن قدرت یکبار برای همیشه از آسمان به زمین و از فرد به جمع منتقل می شود. کسی که قدرت را ذاتاً پلید میپندارد، ناگزیر به قدرتِ موجود تن میدهد؛ چون امکانِ ساختنِ قدرتِ دیگر را از پیش نفی کرده است. قدرتِ امروزِ جنبشِ مقاومت، با تشکیلاتِ منسجمِ خود، در حقیقت حفظِ دستاوردِ مبارزهٔ صدسالهٔ مردمِ ایران برای آزادی است. همین تشکیلات، این دستاورد صدساله، که پس از سرنگونی رژیمِ آخوندی از شکلگیری خلأ قدرت و میدانیابی فرصتطلبان جلوگیری میکند، بر این واقعیت تکیه دارد که فروپاشی یک دیکتاتوری، بهخودیخود، به معنای استقرار حاکمیت مردم نیست؛ بدون ساختارِ سازمانیافته، گذار به آزادی ممکن نمیشود. جنبشِ مقاومتِ ایران، سازمانِ مجاهدینِ خلق، قدرت را پیش از سرنگونی تعریف کرده و منشأ آن را امروز در تکیه بر خلقِ قهرمان و فردا در صندوقِ رأیِ مردمِ ایران میبیند و به این منطق عمیقاً اعتقاد دارد؛ منطقی که تنها مشروعیتِ قدرت را مردم و رأی آنها می داند.