رضا محمدی: "سر موضع بودن"، جرمی که خمینی از یک هویت سیاسی ساخت

رضا محمدی: "سر موضع بودن"، جرمی که خمینی از یک هویت سیاسی ساخت

 

"سر موضع بودن"، جرمی که خمینی از یک هویت سیاسی ساخت

مرداد که می‌رسد، نام تابستان ۱۳۶۷ دوباره از زیر خاکستر تاریخ بلند می‌شود، تابستانی که در آن، هزاران زندانی سیاسی در زندان‌هایی که قرار بود محل گذراندن دوران محکومیتشان باشند، به قتل رسیدند. بسیاری از آنان سال‌ها در زندان به سر می‌ بردند، دوران محکومیت خود را می‌گذراندند و در موقعیتی نبودند که در میدان جنگ یا عملیات نظامی شرکت کنند.

اما در روایت این جنایت، واژه‌ای هست که شاید بیش از هر واژه دیگری بتواند پرده از ماهیت آنچه رخ داد کنار بزند "سر موضع بودن".

این تعبیر را نباید اصطلاحی فرعی، تعبیری مذهبی یا عبارتی مبهم در حاشیه این فاجعه تلقی کرد. اگر بخواهیم تابستان ۶۷ را درست بفهمیم، باید از همین واژه آغاز کنیم.

زیرا "سر موضع بودن" در اینجا به معنای ارتکاب یک جرم تازه نبود، به معنای دست نکشیدن از یک باور و هویت سیاسی بود.

و درست همین‌جاست که یک پرسش سهمگین تاریخی شکل می‌گیرد:

اگر زندانی به خاطر آنچه انجام داده اعدام نشده بود، بلکه به خاطر اینکه هنوز همان عقیده سیاسی را داشت اعدام شد، آیا این اعدام چیزی جز اعدام سیاسی بود؟

فتوای خمینی، دست‌کم در متنی که در خاطرات آیت‌الله منتظری منتشر شده، جای چندانی برای ابهام باقی نمی‌گذارد. در آن آمده است که کسانی که در زندان‌های سراسر کشور بر سر موضع نفاق خود پافشاری کرده و می‌کنند، "محارب و محکوم به اعدام" هستند و تشخیص موضوع به هیئت‌هایی متشکل از قاضی شرع، دادستان و نماینده وزارت اطلاعات سپرده می‌شود.

این عبارت، شاید یکی از کلیدی‌ترین اسناد برای فهم ماهیت آن اعدام‌ها باشد.

زیرا اگر "سر موضع بودن" معیار مرگ بود، خود موضع سیاسی، موضوع تصمیم برای کشتن شده بود. این تفاوت کوچکی در تعبیر نیست، تفاوت میان مجازات یک عمل و مجازات یک انسان به خاطر هویت و باورش است.

"سر موضع"، وقتی باور تبدیل به جرم می‌شود

در یک نظام حقوقی، انسان را باید به سبب یک عمل مشخص، بر اساس قانونی مشخص و پس از یک دادرسی عادلانه مسئول شناخت. اما "سر موضع بودن" از جنس عمل نیست.

"سر موضع بودن" یعنی هنوز همان باور را داشتن، هنوز خود را متعلق به همان جریان دانستن، حاضر نشدن به انکار گذشته و حاضر نشدن به تبرئه خود از چیزی که بدان باور داشته‌ای.

اگر چنین ویژگی‌ای به معیار مرگ تبدیل شود، دیگر با یک نظام معمول مجازات مواجه نیستیم، با جرم‌انگاری وجدان مواجهیم.

در اینجا قدرت از زندانی نمی‌پرسد: "چه کرده‌ای؟"

بلکه می‌پرسد: "هنوز چه هستی؟"

و پاسخ به همین سؤال می‌تواند مرز میان زندگی و مرگ باشد.

زندانی می‌تواند زنجیر به پا داشته باشد، اما هنوز صاحب فکر باشد، پشت میله باشد، اما هنوز انتخاب کند، محکوم باشد، اما هنوز باور داشته باشد و برای قدرتی که می‌خواهد مخالف را نه فقط شکست دهد، بلکه از درون انکار کند، همین کافی است تا او را خطرناک بداند.

از این منظر، "سر موضع بودن" نام دیگری است برای امتناع از خود انکاری.

فتوای خمینی، سندی که نمی‌توان با سکوت از کنار آن گذشت.

بعضا کشتار ۶۷ را  صرفا "کشتار زندانیان سیاسی" می نامند و از برجسته کردن هویت سیاسی قربانیان پرهیز می‌شود.

اما پرسش این است: چرا  خود فرمان، هویت سیاسی آنان را برجسته می‌کند؟

در متن فتوا، سخن از "منافقین" و کسانی است که در زندان "بر سر موضع" خود باقی مانده‌اند. آنان بر مبنای همین موضع،"محارب" اعلام شده و مستحق اعدام دانسته می‌شوند.

بنا بر این اگر امروز نام "مجاهدین" را از این بخش از تاریخ حذف کنیم و تنها  بگوئیم "زندانیان سیاسی" ممکن است تصویری انسانی و فراگیر از قربانیان ارائه کنیم، اما همزمان واقعیتی تعیین‌کننده را نیز محو کرده‌ایم: در نخستین و بزرگ‌ترین مرحله این کشتار، هویت سیاسی مجاهدین موضوع مستقیم فرمان و روند اعدام بود.

گزارش عفو بین‌الملل نیز تصریح می‌کند که قربانیان عمدتا اعضا و هواداران سازمان مجاهدین خلق بودند و زندانیان در برابر پرسش‌هایی درباره توبه، انکار باورهای سیاسی و محکوم کردن گروه سیاسی خود قرار می‌گرفتند.

دیده‌بان حقوق بشر نیز گزارش کرده است که مقامات ابتدا اعضای مجاهدین و سپس اعضای گروه های  سکولار و چپ را هدف قرار دادند و در مورد زندانیان، درباره باورهای سیاسی و میزان وفاداری آنان پرسش می‌شد، از جمله درباره مسلمان بودن یا نماز خواندن زندانیان چپ.

پس گفتن "کشتار زندانیان سیاسی" درست است، اما کافی نیست. نام عمومی نباید جای نام تاریخی را بگیرد.

"سر موضع بودن" اعتراف ناخواسته

شاید بتوان گفت یکی از بزرگ ‌ترین تناقض‌ها در روایت رسمی همین‌جاست.

رژیم می‌خواست بگوید با "دشمن" برخورد کرده است، اما واژه‌ای که در متن فرمان برجای گذاشت، از "سر موضع بودن" سخن گفت، و این تعبیر، ناخواسته، حقیقت مهمی را آشکار می‌کند:

آنچه برای دستگاه قدرت اهمیت داشت، تنها گذشته زندانی نبود، آینده فکری او نیز بود.

زندانی سال ها پیش دستگیر شده بود و محکومیتش را می‌گذراند، اما هنوز "سر موضع" بود. پس مسئله فقط مجازات عملی در گذشته نبود، مسئله این بود که زندانی هنوز همان انسان سیاسی بود.

به همین دلیل، "سر موضع بودن" را می‌توان اعترافی ناخواسته به سیاسی بودن اعدام‌ها دانست.

زیرا اگر معیار، یک جرم عادی بود، نیازی به سنجش موضع سیاسی زندانی وجود نداشت، اگر معیار، یک جرم نظامی تازه بود، نیازی به پرسش از وفاداری سیاسی او نبود و اگر معیار،  صرفا اجرای حکم قضایی قبلی بود، نیازی به هیئت تازه و پرسش تازه وجود نداشت.

اما وقتی پرسش این است که: "آیا هنوز بر موضع خود هستی؟"، آنگاه موضوع اصلی، باور سیاسی انسان است.

منتظری، شاهدی از درون ساختار قدرت

این معنا تنها از بیرون نظام مطرح نشده است.

آیت‌الله حسینعلی منتظری، که در آن زمان قائم‌ مقام خمینی بود، در برابر این روند اعتراض کرد. بعدها متن نامه‌های او و فایل صوتی جلسه او با اعضای هیئت تهران منتشر شد.

اهمیت این اسناد تنها در مخالفت منتظری با اعدام‌ ها نیست، اهمیت بزرگ‌تر آنها در این است که نشان می‌دهند در درون ساختار قدرت نیز موضوع، به‌ عنوان مسئله‌ای مرتبط با زندانیان سیاسی و نحوه اجرای فرمان خمینی مطرح بوده است.

منتظری در آن جلسه درباره نحوه اجرای فرمان اعتراض می‌کند و از آزمون‌هایی سخن می‌گوید که در آنها از زندانی خواسته می‌ شد موضع خود را نسبت به مجاهدین مشخص کند، از جمله آمادگی برای محکوم کردن آنان یا انجام اقدامات دیگر.

این اسناد معنایی سنگین دارند:

برای زنده ماندن، از زندانی خواسته می‌شد بخشی از هویت سیاسی خود را انکار کند.

در چنین شرایطی، "سر موضع بودن" دیگر فقط یک اصطلاح نیست، تبدیل می‌شود به نامی برای مقاومت در برابر وادار کردن انسان به نفی خویشتن.

اگر "سر موضع" نبود، چه چیزی باید سنجیده می‌شد؟

این شاید ساده‌ترین پرسش برای فهم ماجرا باشد. اگر هدف، مجازات جرم بود، باید پرسیده می‌شد:

چه کرده‌ای؟ کجا؟ چه زمانی؟ با چه ادله‌ای؟ بر اساس کدام قانون؟ و حکم کدام دادگاه؟

اما وقتی پرسش اصلی این است: "هنوز سر موضع هستی یا نه؟"

موضوع از عمل" به "عقیده" منتقل شده است از "فعل" به "هویت"، از "مسئولیت کیفری" به "وفاداری سیاسی" و از دادگاه به آزمون وفاداری.

اینجاست که مفهوم "هیئت مرگ" معنای واقعی خود را پیدا می‌کند.

آنچه رخ داد، یک رسیدگی قضایی معمول نبود. عفو بین‌الملل این روند را مجموعه‌ای از اعدام‌های فراقضایی و هماهنگ ‌شده توصیف کرده و گزارش می‌کند که هیئت ‌هایی متشکل از مقام ‌های قضایی، دادستانی و اطلاعاتی، زندانیان را با پرسش‌هایی درباره باور و موضع سیاسی‌شان رو به‌ رو می‌کردند. بنابراین "سر موضع بودن" را نمی‌توان در حاشیه این ماجرا قرار داد، این عبارت در مرکز تحلیل آن قرار دارد.

نام بردن از مجاهدین، حذف دیگر قربانیان نیست

در اینجا باید بر یک نکته اخلاقی و تاریخی تأکید کرد.

سخن گفتن از نقش و قربانیان مجاهدین در کشتار ۶۷ به معنای نادیده گرفتن چپ‌ ها، هواداران گروه های  دیگر یا هیچ‌ یک از قربانیان نیست، برعکس، هر قربانی حق دارد با نام، هویت و سرگذشت واقعی خود به یاد آورده شود.

اما نمی‌توان برای ساختن روایتی فراگیر، هویت بخشی از قربانیان را حذف کرد.

اینکه گفته شود "زندانیان سیاسی" درست است، اما اینکه به عمد یا از سر ملاحظه هرگز  گفته نشود کدام جریان سیاسی در متن فرمان خمینی مستقیما مورد خطاب قرار گرفته بود، دیگر صرفا یک انتخاب واژگانی نیست، این، تغییر صورت مسئله است.

حقیقت، با جمع کردن نام ها  از بین نمی‌رود، با حذف نام ها ناقص می‌شود.

می‌توان همزمان دو حقیقت را گفت: هزاران زندانی سیاسی قربانی شدند و در نخستین مرحله این کشتار، مجاهدین و هویت سیاسی آنان در مرکز فرمان و روند اعدام قرار داشتند، هیچ‌کدام دیگری را نفی نمی‌کند.

از "سر موضع بودن" تا حق انسان برای خودش بودن

اما شاید عمیق‌ترین وجه این ماجرا، نه حقوقی، بلکه فلسفی باشد.

یک انسان تا کجا حق دارد خودش باقی بماند؟ آیا زندان حق فکر کردن را از او می‌گیرد؟ آیا محکومیت کیفری، حق داشتن وجدان را از انسان سلب می‌کند؟

آیا حکومت می‌تواند بگوید:

"اگر می‌خواهی زنده بمانی، باید بگویی آنچه بودی، دیگر نیستی؟"

اگر پاسخ مثبت باشد، دیگر از آزادی وجدان چیزی باقی نمی‌ماند.

در این معنا، "سر موضع بودن" را می‌توان به زبان دیگری حق انسان برای انکار نکردن خویشتن نامید.

حتی اگر ما با آن عقیده موافق نباشیم، حتی اگر آن سازمان را قبول نداشته باشیم، حتی اگر با تاریخ و عملکرد آن جریان اختلاف جدی داشته باشیم.

حقوق بنیادین انسان دقیقا در لحظه‌ای معنا پیدا می‌کند که بخواهیم آن حق را از او بگیریم.

آزادی عقیده برای عقیده محبوب نیست، برای عقیده‌ای است که قدرت از آن بیزار است.

و اگر این اصل را نپذیریم، دفاع از حقوق بشر به دفاع از حقوق "خودی‌ها" تقلیل پیدا می‌کند.

تاریخ را نباید با زبان قاتل بازنویسی کرد

یکی از بزرگ‌ترین خطرها پس از هر جنایت سیاسی این است که قربانیان تنها به قتل نرسند، بلکه هویت، نام و خاطره‌ شان نیز به ‌تدریج از میان برداشته شود، گویی جنایت باید یک‌ بار بر پیکر انسان‌ها و بار دیگر در حافظه تاریخ رخ دهد.

جسم قربانی را به خاک می‌سپارند، نامش را حذف می‌کنند، تصویرش را ممنوع می‌کنند و مزارش را پنهان می‌سازند. سال‌ها بعد نیز روایت را چنان بازسازی می‌کنند که گویی دیگر کسی نمی‌داند این انسان‌ها چه کسانی بودند، چه بر سرشان آمد و چرا کشته شدند.

عفو بین‌الملل نیز علاوه بر اعدام‌ های فراقضایی، بر پنهان‌کاری درباره سرنوشت و محل دفن قربانیان و فشار بر خانواده‌ها تأکید کرده است.

پس مبارزه با فراموشی فقط حفظ تاریخ مرگ نیست، حفظ هویت قربانی نیز بخشی از دادخواهی است.

از این منظر، گفتن "مجاهدین" در کنار "زندانیان سیاسی"، یک برچسب‌زنی سیاسی نیست، بازگرداندن نام و هویت به کسانی است که خود هویت سیاسی‌ شان در متن تصمیم مرگ مورد هدف قرار گرفته بود.

"سر موضع بودن" واژه‌ای که علیه سازندگانش شهادت می‌دهد

شاید تاریخ، در نهایت، با همین یک عبارت علیه آن تصمیم شهادت بدهد: "سر موضع بودن"

کلمات گاهی بیش از آنچه صاحبانشان می‌خواهند، حقیقت را فاش می‌کنند.

اگر معیار مرگ، "سر موضع بودن" بود، پس زندانی تنها به خاطر گذشته‌اش کشته نشد، به خاطر آنچه هنوز در ذهن و وجدانش زنده بود کشته شد و این یعنی: اعدام، سیاسی بود.

نه صرفا از آن جهت که قربانیان سیاسی بودند - که بودند - بلکه از آن جهت که موضوع تصمیم مرگ، موضع سیاسی آنان قرار گرفته بود.

این تفاوت را نباید اجازه داد در هیاهوی سال ها گم شود.

می‌توان درباره مجاهدین قضاوت‌های سیاسی متفاوت داشت، می‌توان با ایدئولوژی آنان موافق نبود، می‌توان تاریخ و عملکرد آنان را نقد کرد، اما هیچ‌ یک از اینها مجوز حذف حقیقت نیست.

حقیقت این است که در تابستان ۶۷، در میان آن زندانیان، کسانی بودند که با این پرسش مواجه شدند که آیا هنوز همان هستند که بودند، و برای بسیاری از آنان، پاسخ به این پرسش با سرنوشتشان گره خورد.

به همین دلیل، "سر موضع بودن" فقط یک عبارت در یک سند تاریخی نیست.

این عبارت، صورت فشرده یک تراژدی است: تراژدی انسانی که برای حفظ هویت و باور خود، در برابر قدرتی قرار گرفت که می‌خواست حتی پیش از کشتن او، او را وادار به انکار خویش کند.

از همین رو باید درباره تابستان ۶۷ دقیق‌تر سخن گفت، نه فقط "کشتار"، نه فقط "زندانیان سیاسی"، بلکه چه کسانی؟ به چه دلیل؟ بر اساس کدام فرمان؟ با چه معیاری؟ و چرا "سر موضع بودن" می‌توانست حکم مرگ باشد؟

تا وقتی این پرسش‌ها پاسخ نگرفته‌اند، پرونده تابستان ۶۷ همچنان باز خواهد ماند و تا وقتی نام و هویت قربانیان از روایت آن جنایت حذف شود، تاریخ هنوز یک شهادت ناتمام است.

از این رو، یادآوری اینکه بخش بزرگی از قربانیان کشتار ۶۷ مجاهدین بودند، نه تقلیل دادن فاجعه است و نه نادیده گرفتن دیگر قربانیان، این، بازگرداندن هویت به قربانیانی است که یکی از مبانی کشتارشان، دقیقا  هویت و موضع سیاسی آنان بود.

و شاید بتوان گفت تراژدی "سر موضع بودن" در همین تناقض تاریخی خلاصه می‌شود:

آنچه برای یک انسان می‌تواند نشانه وفاداری به وجدان و آرمانش باشد، برای قدرتی که تحمل مخالف را ندارد به "جرم" تبدیل می شود.

اما تاریخ وظیفه دیگری دارد:

میان "جرم" و "باور"، میان "مقاومت" و "جرم‌انگاری مقاومت" و میان "روایت قدرت" و "حقیقت قربانی" تمایز بگذارد.

و شاید به همین دلیل است که پس از گذشت نزدیک به چهار دهه، هنوز یک عبارت کوتاه می‌تواند این‌چنین بلند شهادت بدهد: "سر موضع بودن"

رضا محمدی