وقتی مرگ، زندگی میزاید
آنچه پیش چشم ماست، صحنهای است از پیوند اجزای یک مقاومت گسترده؛ پیوندی که با اکسیر عشق جان گرفته و مرزهای جغرافیا و اختناق را درنوردیده است. از سلولهای خاموش ِ مقاومت در پس دیوارهای سرکوب و شریعت، از سرمای زندانها تا گرمای کلام مقاومت، رشتهای نامرئی از عشق، امید و همبستگی کشیده شده است؛ رشتهای که هرچه بیشتر بر آن فشار میآورند، گویی استوارتر میشود. تیک تاک ساعت زمان، ضربآهنگ تاریخ است؛ و تاریخ، در این لحظهها، تنها گذر زمان نیست، بلکه زایش مداوم یک پدیده است. گویی در برابر چشم ما فرایندی از «ضدآنتروپی» رخ میدهد: هر بار که نیروی سرکوب میکوشد نظمی را از میان ببرد، از دل همان ویرانی، نظمی تازه سر برمیآورد؛ هر بار که سلولی خاموش میشود، سلولی دیگر بیدار میشود؛ و هر بار که دستی فرو میافتد، دستی دیگر برای برداشتن پرچم پیش میآید.
زمانی، در اعماق تاریک این «اقیانوس ِ» سکوت، پدیدهای کوچک و لرزان پا به عرصه حیات سیاسی و فرهنگی این سرزمین نهاد. در آغاز، نحیف بود، ساده بود، شکننده مینمود؛ چنان کوچک که شاید کمتر کسی میتوانست آیندهای برای آن تصور کند. اما در درون همین موجود ِ نحیف، نیرویی نهفته بود که با منطق فرسودگی سر سازگاری نداشت. روزها گذشتند و فشارها افزون شدند. سرکوب آمد، دیوارها بلندتر شدند، زنداها پر شدند و بسیاری از چهرهها از میان رفتند. همهچیز، ظاهراً، علیه بقای آن پدیده بود. اما درست در همانجا، در جایی که باید پایان آغاز میشد، زندگی راه دیگری یافت. پدیده رشد کرد. نه یکباره؛ بلکه آهسته، پیوسته و شگفتانگیز. از هر شکست، تجربهای زاده شد؛ از هر فقدان، خاطرهای؛ از هر خاموشی، صدایی تازه. سلولهایش از میان میرفتند، اما خودِ پدیده نمی مرد. گویی حیات آن در افراد خلاصه نشده بود؛ در رابطهای عمیقتر، در ایدهای که از فرد به فرد منتقل میشد، در اعتمادی که از قلبی به قلب دیگر راه مییافت و در عشقی که نمیگذاشت رشته پیوند گسسته شود. اینجا همان پارادوکس ِ بزرگ ِ تاریخ رخ میدهد: آنچه قرار بود پایان باشد، به آغاز بدل میشود.
دشمن میتواند انسانی را خاموش کند، اما نمیتواند به آسانی آنچه را که در ذهن و حافظه و رابطه میان انسانها تکثیر شده است، خاموش کند. میتواند سلولی را بشکند، اما اگر آن سلول پیش از خاموشی توانسته باشد اندیشه، تجربه و امید خود را به دیگری منتقل کند، مرگ او الزاماً مرگ پدیده نیست. و شاید راز بالندگی همین جاست. در طبیعت نیز، در بسیاری از سامانههای باز و دور از تعادل، نظم میتواند از دل آشوب سر برآورد و ساختارهای تازه از دل ناپایداری شکل بگیرند. علمِ ترمودینامیک این امکان را در قالب مفهوم خودسازمان یابی و «ساختارهای اتلافی» توضیح میدهد: پدیدهای که برای بقای نظم خود، با محیط مبادله میکند و در شرایط خاص، از دل ناپایداری به سوی سازمان یافتگی بیشتر میرود. در زبان تاریخ، اما این مفهوم رنگ دیگری میگیرد. اینجا انرژی، عشق است؛ از درون پیوند، اعتماد میروید و امید نیروی محرک است. هر عضو که از میان میرود، اگر بتواند بخشی از خود را در دیگری به یادگار بگذارد، چیزی از او باقی میماند که دیگر به آسانی قابل کشتن نیست. پدیده، خود را از نو میسازد؛ نه با همان آدمها، بلکه با همان معنا، همان آرمان و همان رشته پیوند. به همین دلیل است که گاهی تاریخ، برخلاف انتظار قدرت، مسیر دیگری میپیماید.
قدرت میکوشد مرگ را تحمیل کند؛ آرمان اما، خود را تکثیر میکند. خاموشیِ صداها خواست قدرت است، اما صدا، از حنجرهای به حنجرهای دیگر منتقل میشود. زمانی که قدرت، پیوندها را می گسلد؛ عشق، رشتهای تازه میان انسانها میتند. و چنین است که پدیده، آرامآرام شتاب میگیرد؛ از یک سلول به سلول دیگر، از یک انسان به انسان دیگر، از یک نسل به نسل دیگر. آنچه روزی نحیف و لرزان بود، به ساختاری زنده و بالنده بدل شد؛ ساختاری که با هر ضربه، خود را بازآرایی کرد و با هر فقدان، ضرورت ادامه یافتن را بیشتر احساس کرد. گویی در اعماق این تاریکی، قانونی دیگر در کار است:
مرگِ اجزا، الزاماً مرگِ پدیده نیست؛ گاهی، اگر معنا زنده بماند، مرگِ یک جزء به زایشِ جزئی دیگر میانجامد.
و ناگهان، صدای تیک تاک ساعت، دیگر صدای فرسودگی نیست؛ صدای زایش است. ثانیهها میگذرند، اما پدیده قد میکشد بزرگتر میشود. نسلها میآیند و میروند، اما رشته پیوند باقی میماند. گرچه چهرهها خاموش میشوند، اما خاطرهها سخن میگویند. و آنچه روزی در تاریکی، همچون جرقهای کوچک و لرزان پدیدار شده بود، اکنون خروشان تر، بالنده تر و دستافشان تر از همیشه، خود را به تاریخ میسپارد؛ گویی از دل هر خاموشی، زندگی تازهای میجهد و از دل هر ویرانی، امکانی تازه برای ساختن جهان سر برمیآورد. شاید تاریخ را نتوان متوقف کرد؛ همان گونه که نمیتوان زندگی را برای همیشه در حصار مرگ محبوس کرد. زیرا زندگی، شگفتانگیزترین هنرِ جهان برای دوباره آغاز کردن است. این گونه است که شکوه فلسفی حفظ میشود.
هویت، اخلاق و جهان معنایی تازه
این حکایت سازمان مجاهدین خلق است. از حنیف تا وحید از احمد و مهدی تا اکرم و بسیارانی دیگر؛ حکایت انسانهایی که در گذر دهه ها، در کشاکشی مهیب و نفسگیر، نه تنها با استبداد، بلکه با خویشتن خویش نیز درآویختهاند. کشاکشی مهیب نفسگیر اما مملو از آموزه های سترگ اخلاقی فرهنگی. روایتی که از میان تضادهایی هولناک گذشته و در هر پیچ وخم آن، چیزی از انسانِ کهن، فرو ریخته و چیزی تازه سر برآورده است. چیزی فراتر از حکایت یک سازمان است. چیزی ساخته شد که دیگر نمیتوان آن را تنها با واژه «تشکیلات» توضیح داد. این ارابه ی تکامل و روایت، آرام و بیهیاهو، از میان سنگلاخ های تاریخ گذشته است. هر ضربه، زخمی بر تن آن نهاده، اما هر زخم، به تجربهای بدل شده؛ هر شکست، درسی آموخته؛ و هر فقدان، مسئولیتی تازه بر دوش بازماندگان گذاشته است. آنچه در این مسیر شکل گرفته، تنها یک تشکل سیاسی نیست؛ این فقط کشاکش با استبداد نبوده هویتی نوین، فرهنگی جدید و جهان معنایی تازه رخ نمودهاند، آرام بی سرو صدا، مدام با آهنگی شتاب یابنده. این حکایت، حکایت عبور از تضاد است؛ از تضادهایی گاه چنان هولناک که میتوانست هر پدیدهای را از درون متلاشی کند. در این فرایند، انسانها فقط برای تغییر مناسبات قدرت نجنگیدهاند؛ خود نیز در این کشاکش دگرگون شدهاند. مفاهیم تازهای از مسئولیت، وفاداری، فداکاری، دوستی، اعتماد، آزادی و کرامت انسانی آرامآرام در روابط آنان ریشه دوانده است. «هویت جمعی»، چیزی از پیش آماده نبوده؛ در همین زیستن مشترک، در همین آزمونهای دشوار و در همین انتخابهای مکرر ساخته شده است. از همین رو، اگر این تاریخ را فقط در شمار سالها، عملیات، شکست ها و پیروزی بخوانیم، شاید مهم ترین بخش آن را ندیده گرفته باشیم. تاریخ واقعی، در لایهای عمیق تر جریان دارد: در دگرگونی انسانهایی که در این مسیر زیستهاند؛ در پیدایش نوعی دیگر از رابطه میان «من» و «ما»؛ در لحظهای که فرد درمییابد زندگی او دیگر تنها متعلق به خودش نیست و سرنوشتش با سرنوشت دیگری گره خورده است. و این پدیده با همه زخمها راه خود را گشوده است. نه همیشه با صدای بلند، اما آرام وبا تانی.
این دگرگونی اما با صدای بلند اعلام نشده است. کسی شیپورش را ننواخته و بر فراز هیچ کاخی پرچمی برای آن نیفراشتهاند. آرام آمده است؛ بیسروصدا، اما پیوسته، درست مانند ریشهای که در تاریکی خاک رشد میکند؛ دیده نمیشود، اما روزبهروز زمین بیشتری را دربرمیگیرد. و چه شگفتانگیز است که این حرکت، هرچه زمان گذشته، شتاب بیشتری گرفته است. پدیدهای که روزی شاید کوچک، نحیف و شکننده مینمود، اکنون حامل جهانی از تجربه و معناست؛ جهانی که دیگر نمیتوان آن را با معیارهای جهان کهن سنجید. زیرا در اینجا، مسئله فقط تغییر یک قدرت سیاسی نیست؛ مسئله تولد انسان و فرهنگی دیگر است.
جهان کهنه در برابر پدیده نو
در برابر این پدیده، دو جهان کهنه ایستادهاند: جهان شاهی و جهان شیخی؛ دو صورت متفاوت از یک منطق روزگاران کهنه، منطقی که انسان را بیش از آنکه صاحب حق و کرامت بداند، موضوع فرمانروایی میبیند. یکی تاج را سرچشمه حق میپندارد و دیگری عمامه را؛ یکی مشروعیت را از خون و تبار میگیرد و دیگری از تقدس و شریعت. اما هر دو، در نهایت، با انسانی مواجه اند که دیگر نمیخواهد صرفاً «رعیت» باشد. پدیدهی نو، در برابر این دو جهان، تنها یک شعار سیاسی عرضه نمیکند؛ نوع دیگری از انسان بودن را تجربه میکند. شاید راز ماندگاری این گنجینه ملی «سازمان مجاهدین خلق» نیز همین باشد. زیرا سازمانها میتوانند فرسوده شوند، رهبران تغییر کنند، نسلها بیایند و بروند و حتی بسیاری از ساختارها فرو بریزند؛ اما اگر در طول این مسیر، ارزشها، خاطرات، تجربه ها و نوعی هویت جمعی در انسانها رسوب کرده باشد، پدیده به حیات خود ادامه میدهد. پژوهشهای جنبش های اجتماعی نیز بر همین جنبه تأکید دارند: هویت جمعی نه امری ثابت، بلکه فرایندی است که در تعامل، مبارزه و تجربه مشترک ساخته و بازساخته میشود.
از حنیف تا وحید، از احمد و مهدی تا اکرم، نامها تنها نام نیستند؛ هر کدام حلقهای از این زنجیرهاند. هر انسان، بخشی از تجربه را با خود حمل کرده و بخشی را به دیگری سپرده است. شاید راز بقای این پدیده را نیز باید در همین انتقال جست وجو کرد. چهرهها میآیند و میروند؛ اما معنا میتواند بماند. در چنین لحظهای، سازمان دیگر صرفاً مجموعهای از افراد نیست؛ تبدیل به حافظهای زنده میشود. و بدین گونه، آنچه یک نفر آموخته، در دیگری ادامه یافته؛ آنچه یکی از دست داده، در دیگری به مسئولیت بدل شده؛ و آنچه یکی آرزو کرده، در دیگری به عمل درآمده است .این گونه است که یک پدیده تاریخی، آرامآرام از مرزهای یک سازمان عبور میکند و به فرهنگ بدل میشود. فرهنگی که ارزش انسان را در قدرت او برای فرمانروایی بر دیگری نمیبیند، بلکه در توان او برای ایستادن در کنار دیگری میسنجد؛ فرهنگی که آزادی را نه امتیاز یک فرد، بلکه حق همگان میداند؛ آزادی را «فلسفه حیات انسانی» (مسعود رجوی) می فهمد. فداکاری را نه مرگ طلبی، بلکه توان بخشیدنِ بخشی از خویشتن برای ساختن آیندهای مشترک میفهمد. و این همان نقطهای است که تاریخ سیاسی با تاریخ فرهنگی درهم میآمیزد. زیرا یک جنبش، فقط هنگامی تغییر بزرگی ایجاد نمیکند که قدرت سیاسی را به چالش بکشد؛ گاهی مهم تر از آن، هنگامی است که بتواند زبان تازهای برای فهم انسان و جهان پدید آورد. جنبشها میتوانند نه فقط در پی تغییر قدرت، بلکه در پی تولید معناها، هویتها و ارزشهای تازه باشند. از این منظر، آنچه در برابر ماست، صرفاً یک کشمکش با استبداد نیست.
همین جاست که جهان های کهنه احساس ناتوانی میکنند. زیرا جهان کهنه میتواند با جهان کهنه بجنگد؛ تاج با عمامه، عمامه با تاج. اما هنگامی که پدیدهای تازه با ارزشها، روابط و معنایی تازه سر برمیآورد، هر دو در برابر پرسشی قرار میگیرند که پاسخ دادن به آن دشوار است: اگر انسان، دیگر آن انسانی نباشد که شما میشناختید، بر چه چیزی میخواهید فرمان برانید؟ پدیدههای کهنه شاید هنوز قدرت داشته باشند؛ شاید هنوز بتوانند دیوار بسازند، فرمان صادر کنند و خاطره گذشته را به رخ آینده بکشند. اما قدرتشان هر روز بیشتر به گذشته تعلق دارد. در سوی دیگر، پدیدهی نو آرام میآید. نه با غوغا؛ و با ادعای جاودانگی. پدیده نو باِ ارزشهای تازه. پا به میدان می گذارد. تیک تاک ساعت همچنان ادامه دارد. اما در زیر صدای آن، صدای دیگری نیز شنیده میشود. و شاید به همین دلیل است که پدیدههای کهنه، هر اندازه هم که هنوز از قدرت و امکانات برخوردار باشند، در برابر این پدیده هر دم نوشونده، احساس ناتوانی میکنند. زیرا با چیزی مواجهاند که فقط یک رقیب سیاسی نیست؛ یک منطق تازه برای زندگی جمعی است.
تیک تاک ساعت دیگر فقط صدای گذشت زمان نیست؛ ضربآهنگ دگرگونی است. ثانیهها میگذرند و چیزی در زیر این سکوت، خود را بازمیسازد. هر تضاد، تجربهای تازه میآفریند؛ هر شکست، دانشی تازه؛ هر فقدان، مسئولیتی تازه؛ و هر نسل، بخشی از آنچه را یافته است به نسل بعد میسپارد. شاید تاریخ واقعی این پدیده، نه در فهرست حوادث، بلکه در همین انباشت آرام تجربه و معنا نهفته باشد. و از این منظر، داستان جواد و وحید، احمد و مهدی، اکرم و دیگران، داستان چند نام نیست. داستان یک جریان است؛ جریانی که از میان تضادها گذشته، از دل شکستها آموخته، در برابر فشارها خود را بازساخته و آرامآرام از یک سازمان به یک فرهنگ، از یک فرهنگ به یک هویت، و از یک هویت به یک جهان معنایی بدل شده است. جهانی که هنوز کامل نشده است؛ اما هر روز، اندکی بیشتر خود را نشان میدهد. و شاید راز همین هر دم نو شدن باشد: پدیدههای کهنه برای ماندن، ناگزیرند گذشته را تکرار کنند؛ اما پدیدهای که زنده است، برای ماندن باید هر روز خود را از نو بیافریند. و تاریخ، دیر یا زود، میان این دو تمایز خواهد گذاشت: آنچه فقط میخواهد بماند، و آنچه میخواهد زاده شود.
مسلمان، اما رهایی بخش
پیوند میان تحولات جهان پس از جنگ سرد، هویت اسلامی سازمان و ادعای استقلال و رهاییبخشی
در چنین بستری است که حضور این سازمان معنای دیگری پیدا میکند؛ سازمانی که در عصر کنونی، در جهان پس از جنگ سرد و در شرایطی که مختصات سیاست جهانی و روابط بینالملل بهکلی دگرگون شده و مناسبات پیچیده ژئوپلیتیک بر سرنوشت ملت ها سایه افکنده است، همچنان با اندیشهای مستقل، رهاییبخش و ترقیخواهانه بر صحنه حضور دارد. شگفتی ماجرا آنجاست که این سازمان، خود را مسلمان میداند؛ در روزگاری که نام «اسلام» در بخش بزرگی از افکار عمومی جهان، بر اثر عملکرد جریانهای افراطی و خشونت گرا، با تروریسم، خشونت، قساوت، نقض حقوق بشر و بنیادگرایی گره خورده است. در چنین فضایی، صرفِ مسلمان بودن، دیگر یک عنوان خنثی نیست؛ بلکه خود پرسشی بزرگ پیش روی تاریخ و سیاست معاصر میگذارد: آیا میتوان از اسلام سخن گفت و در همان حال، آزادی، کرامت انسان، نفی نگاه جنسیتی، حقوق بشر، برابری و رهایی از استبداد را در مرکز اندیشه سیاسی قرار داد؟ این سازمان، دست کم در روایت حتی دشمنانش، کوشیده است به این پرسش پاسخی متفاوت بدهد؛ پاسخی که بسیاری از کلیشههای رایج درباره نسبت اسلام و آزادی را به چالش میکشد.
گویی اینجا با پارادوکسی تاریخی روبه رو هستیم: سازمانی با هویت اسلامی که میخواهد علیه استبداد دینی مبارزه کند؛ سازمانی که از سنت دینی خود سخن میگوید، اما مدعی است که آزادی انسان را بر فرمان برداری انسان مقدم میداند؛ و سازمانی که در جهانی آکنده از سوءتفاهم ها درباره اسلام، میکوشد چهرهای دیگر از مسلمان بودن را به نمایش بگذارد. این «چهره دیگر» در سیمای مریم رجوی وهزار زن «شورای مرکزی» به هزار زبان سخن می گوید. از این منظر، مسئله فقط بقای یک سازمان سیاسی نیست؛ مسئله، آزمودن یک امکان تاریخی است: آیا میتوان میان ایمان و آزادی، اسلام و حقوق بشر، معنویت و مدرنیته، و هویت دینی و آرمان رهاییبخش، رابطهای تازه برقرار کرد؟ اگر پاسخ مثبت باشد، آنگاه این تجربه را نمیتوان، صرفاً در چارچوب منازعات روزمره سیاسی فهمید. باید آن را در متن کشاکشی بزرگ تر دید؛ کشاکش میان کلیشههای کهنه و امکانهای تازه، میان تصویری از اسلام که با خشونت و اجبار شناخته شده و قرائتی که میکوشد اسلام را با آزادی، کرامت و مسئولیت انسانی پیوند دهد.
در این معنا، حضور چنین سازمانی در جهان پس از جنگ سرد، خود به یک پرسش تاریخی بدل میشود:
آیا میتوان در قرن بیستویکم، هم مسلمان بود و هم حامل یک افق رهاییبخش، مستقل و مدرن؟ پاسخ این پرسش، نه در نامها و شعارها، بلکه در کارنامه، مناسبات درونی، رفتار سیاسی و نسبت واقعی این سازمان با آزادی و حقوق انسان و جایگاه واقعی زن سنجیده می شود.
صدای جهانی که هنوز نیامده است
این، صدای جهانی است که هنوز نیامده است؛ جهانی که شاید هنوز در افق تاریخ دوردست به نظر برسد، اما میتوان پژواک آن را از همین امروز شنید: در سیمای او، در کلام او، در شیوه ایستادنش در برابر جهان و در مناسباتش با انسانهایی که پیرامون او زندگی میکنند: در سیمای مریم. آن جهان هنوز به تمامی زاده نشده، اما نشانههای آمدنش پیداست؛ گویی پیش از آنکه خود برسد، نسیمش از دور به ما میرسد. میتوان آن را در چهره هزار زنِ حاضر در رهبری این جنبش دید؛ زنانی که تنها در جایگاه رهبری یک سازمان ننشستهاند، بلکه تصویری دیگر از انسان، از قدرت و از رابطه انسان با انسان را به نمایش گذاشتهاند.
شاید بتوان گفت آینده گاهی پیش از آنکه در خیابانها و میدانهای سیاست ظاهر شود، در چهره انسانها متولد میشود. در این چهرهها، میتوان جهانی را دید که هنوز نیامده است؛ جهانی که در آن قدرت با سلطه یکی نیست، رهبری با فرمانروایی تفاوت دارد و انسان برای ارزش خویش نیازمند تکیه بر تاج، تبار، جنسیت یا تقدس نیست. جهانی که هنوز نیامده است، اما نشانههایش همین جاست؛ در رابطهها، در انتخابها، در اعتمادها و در ارزشهایی که آرامآرام از دل تاریکی سر برمیآورند. گویی در ژرفای همین شب، زندگی مشغول ساختن خویش است. و شاید ایمان به آینده، چیزی جز دیدن همین نشانههای کوچک نباشد؛ دیدن جرقهای در تاریکی و باور کردن اینکه جرقه میتواند آتش شود، دیدن دانهای در خاک و ایمان آوردن به درختی که هنوز نیامده است. جهانی که هنوز نیامده است، شاید همین اکنون در حال زاده شدن باشد؛ آرام، بیهیاهو، در دل انسانهایی که پیشاپیش ارزشهای آن جهان را زندگی میکنند.
این جهان را میتوان امروز در چهره خواهر مهناز میمنت به تماشا نشست؛ جهانی که هنوز نیامده است، اما نشانههایش در نگاه، کلام و کردار او آشکار شده است. فرخنده باد شصت و دومین سالِ «نو شدن»؛ سازمان مجاهدین خلق ایران، شصت و دو سال زایش، پایداری و هر دم از نو آفریدنِ یک آرمان.
دکتر عزیز فولادوند. شهریور ۱۴۰۵ (سپتامبر ۲۰۲۶)