بگذر از خوش خوشانهی رؤیا
تا کجا غرقه در توّهم خویش
گربه را شیر شرزه پنداری
تا به کی رو به گور بی مُرده
گولِ مطلق نماز بگذاری
گشتی از آرزوی خود سرمست
اندکی لازم است هَشیاری
دشمن از دوست میدهی تشخیص؟
میکنی از چه کس هواداری
چنگ در دامن عدو زده ای
دشمنت کی تو را کند یاری
تا زَنَد بمب بر کَس و کارَت
پیشش اُفتی به گریه و زاری
فرّهِ ایزدی ندارد آن
که رسانَد به اهرِمن یاری
پرچم خارجی به خود پیچی
دست بر دار از این وِلِنگاری
به چه امّید وُ آرزو خواهی
بَره ات را به گرگ بسپاری
بگذر از خوشخوشانه ی رؤیا
شده صبح و زمانِ بیداری
بُردی از یاد پند سعدی را
پند او بود بانگ بیداری
« ترسَمَت پُر نیاوری دستار»
دستِ خالی اگر به بازاری.