سناتور پیر گالاند رئیس پیشین سازمان جهانی علیه شکنجه طی مقالهای در روزنامه بلژیکی لوسوار نوشت: مردم ایران نباید بین عمامه و تاج یکی را انتخاب کنند. در جریان خیزشهای مردمی در ایران بسیاری از معترضان مخالفت همزمان خود را با دیکتاتوری مذهبی و بازگشت به سلطنت ابراز کردند. شعار «مرگ بر ستمگر، چه شاه و چه رهبر» به یکی از برجستهترین جلوههای این آرمان تبدیل شد.
سناتور پیر گالاند افزود: برجستهسازی یک چهره سلطنت بهعنوان جایگزین رژیم بهطور متناقضی میتواند در خدمت منافع رژیم حاکم باشد.
وی تأکید کرد: حق تعیین آینده سیاسی تنها متعلق به مردم ایران است. نه دیکتاتوری مذهبی، نه وارثان سلطنت پیشین و نه هیچ قدرت خارجی نمیتوانند ادعا کنند که بهنمایندگی از مردم ایران سخن میگویند.
لوسوار بلژیک
در جریان خیزشهای مردمی در ایران بسیاری از معترضان
مخالفت همزمان خود با دیکتاتوری مذهبی و بازگشت به سلطنت را ابراز کردند
شعار «مرگ بر ستمگر، چه شاه و چه رهبر»
به یکی از برجستهترین جلوههای این آرمان تبدیل شد
برجستهسازی یک چهرة سلطنت بهعنوان جایگزین رژیم
بهطور متناقضی میتواند در خدمت منافع رژیم حاکم باشد
حق تعیین آینده سیاسی تنها متعلق به مردم ایران است
نه دیکتاتوری مذهبی، نه وارثان سلطنت پیشین و نه هیچ قدرت خارجی
نمیتوانند ادعا کنند که به نمایندگی از آنها سخن میگویند
ایران از یکلحظه سرنوشتساز عبور میکند. پس از سرکوب وحشیانه خیزشهای مردمی در ماه ژانویه و همچنین یک جنگ ویرانگر، جمعیت با رژیمی حتی تهاجمیتر مواجه است که از طریق ترس، اعدامها و فقر آفرینی حکومت میکند. بنابراین مسئله مرکزی نهتنها پایان دیکتاتوری مذهبی، بلکه مسیر دستیابی به آن است: چگونه این رژیم را تغییر دهیم و چه جایگزینی برای فردا وجود دارد؟
برای کسانی که از حقوق بشر، دموکراسی و حق تعیین سرنوشت ملتها دفاع میکنند، مسئله را نمیتوان به جستجوی شخصیتی که توانایی جایگزینی حاکمان کنونی را داشته باشد، تقلیل داد. مسئله واقعی این است که آیا ایران پس از دههها قدرت اقتدارگرا، سرانجام خواهد توانست به حاکمیت ملی و اصیل مردمی دست یابد.
خیزشهای مردمی پیدرپی که طی سالهای اخیر رخدادهاند، ابعاد طرد دیکتاتوری مذهبی را نشان دادهاند. زنان، جوانان، کارگران، دانشجویان و اقلیتها بهای سنگینی برای مطالبه آزادی، عدالت و دموکراسی پرداخت کردهاند. این کارزارها، آرمانی عمیق برای تحولی سیاسی مبتنی بر رأی مردمی و حاکمیت قانون را ابراز کردهاند.
بااینحال، جریان سلطنتطلب تلاش میکند بازگشت پهلویها را بهعنوان نتیجه طبیعی پس از رژیم جلوه دهد. این روایت، بحث را از مطالبات دموکراتیک در ایران منحرف کرده و روی یک چهره غیرانتخابی متمرکز میکند. مدافعان رضا پهلوی اغلب تأکید میکنند که او را نمیتوان مسئول اعمال انجامشده در دوران پادشاهی پدر یا پدربزرگش دانست. بااینحال، این امر بدیهی به پرسشی دیگر و سیاسیتر پاسخ نمیدهد: خود او چه نگاهی به این میراث دارد؟
او در پاسخهای مکرر خود اعلام کرده است که به تاریخ خانوادهاش و اقدام آنها در رأس ایران افتخار میکند (۱). چنین موضعگیریای شایسته است که جدی گرفته شود. زیرا این فقط مسئله حافظه نیست، بلکه نحوه نگرش یک جایگزین آینده به مسئولیت تاریخی است.
سناتور پیر گالاند در ادامه این مقاله در لوسوار بلژیک میافزاید: مردم ایران نزدیک به نیمقرن پیش سلطنت را به خاطر تمرکز شدید قدرت، فقدان آزادیهای سیاسی و سرکوب مخالفان سرنگون کردند. این تاریخچه همچنان در حافظه جمعی بسیاری از ایرانیان زنده است. یک جایگزین دموکراتیک معتبر باید بتواند این واقعیت را بهرسمیت بشناسد. در جریان خیزشهای مردمی، بسیاری از معترضان مخالفت همزمان خود با دیکتاتوری مذهبی و بازگشت به سلطنت را ابراز کردند. شعار «مرگ بر ستمگر، چه شاه و چه رهبر به یکی از برجستهترین جلوههای این آرمان تبدیل شد.
به همین دلیل است که برجستهسازی یک چهره سلطنتطلب بهعنوان جایگزین رژیم، حامل یک خطر بزرگ سیاسی است. این امر بهطور متناقضی میتواند در خدمت منافع رژیم حاکم باشد. سالهاست که مقامات ایرانی تلاش میکنند آینده را بهعنوان یک انتخاب دوقطبی جلوه دهند: یا جمهوری اسلامی یا بازگشت رژیم سابق. با تقلیل دادن بحث به رویارویی میان دو گذشته اقتدارگرا، دقیقاً نیروهایی تضعیف میشوند که برای ظهور یک آینده دموکراتیک تلاش میکنند.
درحالیکه دموکراسی نه با جنگ و نه با دخالت خارجی ساخته میشود، منطق جنگ به دلایل مختلف، به نفع رژیم حاکم و بقایای سلطنت است. گروه اول از آن برای توجیه سرکوب از جنگ سوءاستفاده میکنند و گروه دوم آن را ابزار اصلی خود برای دستیابی به قدرت میداند. در هر دو صورت، آرمانهای دموکراتیک مردم ایران در حاشیه قرار میگیرد.
به همین دلیل باید یک اصل بنیادین حقوق بینالملل را یادآور شد: هر ملتی از حق سلبناپذیر تعیین آزادانه آیندة سیاسی خود برخوردار است. این حق متعلق به ایرانیان و تنها به آنهاست. نه دیکتاتوری مذهبی کنونی، نه وارثان سلطنت پیشین و نه هیچ قدرت خارجی دیگری نمیتوانند ادعا کنند که به نمایندگی از آنها سخن میگویند.
در اساس، مسئله را میتوان به سادگی خلاصه کرد: مردم ایران نباید مجبور باشند بین عمامه و تاج یکی را انتخاب کنند. میان یک حکومت دینی (تئوکراسی) که قدرت را به نام مذهب انحصار کرده است و یک بازسازی سلطنت موروثی، راه دیگری وجود دارد: راه یک جمهوری دموکراتیک، با جدایی دین و دولت، کثرتگرا و مستقل. این الگوی از حمایت نیروهای گسترده مردمی، ازجمله در میان ملیتها و مذاهب مختلف، در داخل و خارج از ایران برخوردار است.
پس از گذشت نزدیک به نیمقرن از دیکتاتوری مذهبی، ایرانیان از طریق خیزشهای پیدرپی خود نشان دادهاند که آرزو دارند معمار سرنوشت خود باشند. مبارزه آنها باهدف جایگزینی یک قدرت موروثی باقدرتی دیگر نیست، بلکه برای برقراری سیستمی است که در آن اقتدار از اراده مردم سرچشمه میگیرد.
برای کسانی که در اروپا از حقوق بشر و دموکراسی دفاع میکنند، هدف باید روشن باشد: حمایت از مردم ایران، نه یک مدعی قدرت. حمایت از حاکمیت مردم، که تنها تضمین پایدار برای اداره کشور توسط مردم و برای مردم است.
بنابراین، گسست واقعی برای ایران آینده، تعویض اربابان نخواهد بود. پس از دیکتاتوریهای سلطنتی و مذهبی، این گسست درگرو بازگرداندن قدرت به مردم ایران خواهد بود.