|
مقدمه: مقاومت به مثابه شیوهای از بودن در جهان چگونه میتوان انسانی را فهمید که در مسیر باورها و آرمانهای خود، از بسیاری از تعلقات و امکانهای متعارف زندگی چشم میپوشد؟ چگونه میتوان به تجربهٔ انسانی نزدیک شد که انتخابهایش، از منظر زندگی روزمره، ممکن است نامتعارف، دشوار، پرهزینه یا حتی نامفهوم به نظر برسند؟ «مجاهد خلق»، به مثابه انسانی که زندگی خود را در نسبت با یک آرمان سیاسی و ایدئولوژیک تعریف میکند، ما را با چنین پرسشهایی مواجه میسازد. مسئلهٔ اصلی در اینجا صرفاً شناخت یک سازمان، بررسی یک ایدئولوژی نیست، مسئله، فهم انسانی است که در افق معنایی خاصی از جهان زندگی میکند و بر اساس آن، نسبت خود را با زندگی، آزادی، تعلق، رنج، فداکاری و آینده سامان میدهد. چشم پوشی از وابستگیهای عاطفی، خانوادگی و اجتماعی، صرف نظرکردن از برخی امکانهای فردی و پذیرش هزینههایی سنگین در مسیر یک آرمان، از جمله تجربههایی است که نمیتوان معنای آنها را صرفاً با مشاهدهٔ رفتار بیرونی فرد دریافت. آنچه از بیرون ممکن است انصراف از زندگی متعارف، گسست از تعلقات یا فداکردن فردیت به نظر برسد، در «جهان درونی فرد» ممکن است معنایی کاملاً متفاوت داشته باشد: وفاداری به یک آرمان، تعهد به جمع، تحقق یک مسئولیت اخلاقی، بخشیدن معنایی به رنج یا تلاش برای پیوندزدن زندگی فردی با افقی فراتر از خویشتن. از همین جا پرسشی بنیادی سر برمیآورد: چه اتفاقی در افق فهم و تجربهٔ انسان رخ میدهد که چشم پوشی از برخی بنیادی ترین تعلقات زندگی را نه صرفاً به مثابه محرومیت یا فقدان، بلکه به صورت انتخابی معنادار تجربه میکند؟ پاسخ به این پرسشها مستلزم فاصله گرفتن از داوریهای شتاب زده و پیش فرضهایی است که از همان ابتدا، انسان مورد مطالعه را در قالبهایی ازپیش تعیین شده جای میدهند. در این چارچوب، پدیدارشناسی (Phenomenology) میتواند افق نظری مناسبی برای صورت بندی مسئله فراهم آورد و ما را به سوی چگونگی ظهور «جهان» در تجربهٔ فرد هدایت کند. مقالهٔ حاضر میکوشد پدیدهٔ «مجاهد خلق» را از منظر مسئلهٔ انسان مقاوم و نسبت او با جهان زیستهاش بررسی کند. |
مقاومت، پرسشی بنیادین
مقاومت معمولاً در چارچوب مفاهیم سیاسی، اجتماعی و تاریخی مورد بررسی قرار می گیرد. دراین نگاه مقاومت واکنشی است به سلطه، کنشی است در برابر قدرت یا تلاشی است برای تغییر نظم موجود. اما میتوان پرسشی بنیادی تر مطرح کرد: مقاومت پیش از آنکه یک کنش سیاسی یا اجتماعی باشد، یک تجربه زیستی انسانی است، پاسخ به این پرسش است که مقاومت چگونه در تجربهٔ انسانی پدیدار میشود؟ انسان در چه شرایطی وضعیت موجود را امری طبیعی و اجتنابناپذیر ارزیابی نمی کند، بلکه آن را وضعیتی تحمل ناپذیر و نامطلوب تجربه می کند و درصدد دگرگون کردن است. چگونه آنچه تا دیروز بدیهی مینمود، ناگهان به مسئلهای بدل میشود که دیگر نمیتوان در برابر آن سکوت کرد؟ این پرسشها ما را از سطح توصیف رفتارهای مقاومتی به سطحی بنیادی تر هدایت میکنند: سطح پدیدارشناسی مقاومت. پدیدارشناسی در معنای فلسفی آن، می کوشد شیوههایی را آشکار سازد که از طریق آنها چیزها، مناسبات، ارزشها و حتی خودِ جهان در تجربهٔ انسانی پدیدار میشوند. در این رویکرد، مسئله صرفاً این نیست که انسان چه میکند، بلکه این است که جهان چگونه برای او معنا می یابد، چگونه وضعیتی خاص به صورت مسئلهای وجودی یا اخلاقی آشکار میشود و چگونه امکانهای تازهای از بودن و عمل کردن در برابر او گشوده میشوند. مقاومت هنگامی آغاز میشود که نظم موجود دیگر در افق تجربهٔ انسانی، بدیهی و مشروع به نظر نمیرسد. هنگامی که شکافی میان واقعیت موجود و امکانِ زیستنی دیگر پدیدار میشود، آنگاه مقاومت می تواند شکل گیرد.
لحظهٔ گسست: هنگامی که جهان دیگر قابل پذیرش نیست
در زندگی روزمره، انسان معمولاً درون شبکهای از عادتها، انتظارات و مناسبات اجتماعی زندگی میکند. تحصیل میکند، شغلی به دست میآورد، تشکیل خانواده میدهد، برای آینده برنامهریزی میکند و در افق امکاناتی حرکت میکند که جامعه برای او تعریف کرده است. این شیوهٔ زندگی فینفسه نه نادرست است و نه فاقد ارزش، اما مسئله از جایی آغاز میشود که انسان با واقعیتی مواجهه میشود که دیگر نمیتواند آن را با معیارهای پیشین خود توجیه کند. او ممکن است شاهد سرکوب آزادی، تحقیر انسانها، نابودی زندگی ها یا تحمیل نظمی باشد که در آن، قدرت خود را فراتر از هرگونه پاسخگویی قرار داده است. در این مواجهه، پرسشی بنیادین در برابر او قد علم میکند: آیا میتوان به زندگی شخصی ادامه داد، درحالیکه بنیانهای زندگی دیگران زیر فشار بیدادگری در حال ویرانی است؟ این پرسشی است وجودشناسانه که لزوماً برای همهٔ انسانها پاسخی یکسانی ندارد. برخی به اصلاح تدریجی میاندیشند، برخی به کناره گیری بسنده می کنند، برخی به اعتراض و برخی به مقاومت سازمان یافته و برخی به همکاری با قدرت حاکم تحت پوشش «دخالت بشردوستانه» و دریوزگی از کانونهای تاریک قدرت جهانی چشم می دوزند. آنچه در اینجا اهمیت دارد، لحظهای است که وضعیت موجود در افق فهم انسان مقاوم به مسئلهای بنیادین تبدیل میشود. لحظهای که پذیرش بیچون وچرای آن دیگر با فهم او از زندگی و مسئولیت سازگار نیست. از منظر پدیدارشناختی، در چنین لحظهای تنها یک عقیده تغییر نمیکند؛ بلکه جهان معنایی انسان دگرگون میشود. شغل، تحصیلات، منزلت اجتماعی و آسایش فردی همچنان ارزشمندند، اما دیگر نمیتوانند به تنهایی پاسخگوی پرسش او دربارهٔ چگونگی زیستن باشند.
«عادت» یا تعهد وجودی
گاه انسان در برابر بیعدالتی میایستد، اعتراض میکند و سپس به زندگی روزمرهٔ خود بازمیگردد. اما گاه مواجهه با بیدادگری چنان ژرف در هستی او ریشه میدواند که دیگر نمیتوان میان زندگی شخصی و مبارزهٔ او مرزی روشن ترسیم کرد. در چنین وضعیتی، مقاومت دیگر حادثهای در لحظه در زندگی نیست بلکه در این حالت «مقاومت» به محور سامان دهندهٔ زندگی تبدیل میشود. یعنی مقاومت دیگر فعالیتی در کنار دیگر فعالیتهای روزمره نیست. ما در اینجا با افقی جدید مواجه ایم که در آن معنا، انتخاب، رنج، امید و آیندهٔ انسان در نسبت با آن شکل میگیرند. سخن از انسانی است که میتوانست مسیر دیگری را برگزیند و زندگی «متعارف و آرامی» داشته باشد. او به مقاومت روی میآورد، برای هدفی والاتر از امتیازی شخصی.
این انتخاب، اگر در طول پنجاه سال تداوم یابد و انسان را از محیطهای امن زندگی به زندان، شکنجه، محرومیت، جدایی از خانواده و میدانهای رویارویی با دستگاه سرکوب بکشاند، دیگر با یک تصمیم مقطعی و «عادت» توضیح پذیر نیست. ما با نوعی تعهد وجودی روبه رو هستیم، همان تعهدی که در آن، انسان بارها و بارها، در موقعیتهایی متفاوت و مهیب، نسبت خود را با آرمانی که برگزیده است از نو تعریف می کند. پرسش پدیدارشناختی این است: چه اتفاقی در نحوهٔ بودن این انسان در جهان رخ می دهد که مقاومت از یک انتخاب ساده به «شیوهای پایدار از هستی» تبدیل میشود؟ برای پاسخ به این پرسش، باید از توصیف بیرونی مبارزه فراتر برویم و به جهان زیستهٔ «انسان مقاوم» نزدیک شویم. باید به شیوهای که او بیدادگری را تجربه میکند، آینده را میفهمد، رنج را تحمل میکند، با دیگران پیوند مییابد و در مواجهه با مرگ، معنای انتخاب خویش را حفظ میکند، نزدیک شد.
منطق مواجهه
فهم «انسان مقاوم» مستلزم گذار از منطق داوری دربارهٔ پدیده به منطق گشودگی به جهان زیستهٔ اوست، گذاری که در آن، پژوهشگر به جای تحمیل مقولات ازپیش تعیینشده ی خود، امکان میدهد معنای مقاومت در بستر تجربه، روایت و نسبت وجودی انسان با جهان آشکار شود. منطق قیاسی برای فهم پدیدهای چندلایه مانند «مقاومت انسانی» ناتوان است، به ویژه هنگامی که مقدمات آن از پیش و بدون مواجههٔ انتقادی با تجربهٔ زیسته پذیرفته شده باشند. برای فهم «انسان مقاوم»ٔ، نخست باید ذهن را از پیش داوریها، سنجههای ناروا و چارچوبهای تفسیری ازپیش تعیین شده رها ساخت. و به زبان ادموند هوسرل فهم «انسان مقاوم» با فاصله گرفتن از پیشداوریها و یا در میان «اپوخه» (پرانتز) گذاشتن آنها امکان پذیر است. باید به او مجال داد تا خود، سخن گوید، از روایت تجربهٔ زیستهٔ خویش بگوید، شیوهٔ مواجههاش با جهان را ترسیم کند، نحوهٔ تجربه کردن محدودیتها و امکانات را شرح دهد، و معنایی را که او به «بودن و زیستن» خود میبخشد، آشکار سازد. در این رویکرد، انسان مقاوم دیگر ابژهای منفعل برای تحلیل نیست. او سوژهای است صاحب تجربه و معنا که باید امکان سخن گفتن از جهان خویش را بیابد. از این منظر، منطق صوری و قیاسی ارسطویی، دست کم در صورت جزمی آن، به تنهایی ابزار کافی برای فهم چنین پدیدهای نیست. زیرا خطر آن وجود دارد که به جای فهم پدیده، مفاهیم و معیارهای ذهنِ داوری کننده را بر آن تحمیل نماید. در چنین وضعیتی، فرایند شناخت پیش از آنکه با خود پدیده مواجه شود، موضع خویش را در جایگاه داوری تثبیت کرده است؛ سپس از همان موضع، پدیده را ارزیابی، طبقه بندی و تفسیر میکند. بنابراین، شناخت مقاومت مستلزم شنیدن صدای خودِ «انسان مقاوم» و گشودن افق پژوهش به سوی روایتها، تفسیرها و معانیای است که در تجربهٔ زیستهٔ او شکل میگیرند.
از این منظر، مقاومت با تغییر در نحوهٔ تجربه و فهم جهان آغاز میشود؛ با لحظهای که امر بدیهی به مسئله بدل میگردد. البته این دگرگونی در فهم، بهخودی خود برای پیدایش مقاومت عملی کافی نیست. انسان ممکن است بیعدالتی را تشخیص دهد، اما به دلیل ترس، فقدان منابع، فشار اجتماعی یا ناتوانی در تصور بدیل، همچنان تسلیم آن بماند. پدیدارشناسی مقاومت باید هم آشکارشدن وضعیت مسئله دار و هم گشودهشدن یا بستهماندن امکانهای کنش را بررسی کند. ما در جهانی متولد میشویم که زبان، ارزشها، هنجارها و مناسبات قدرت آن پیش از ما وجود داشتهاند. اما این واقعیت که چنین جهانی را به ارث بردهایم، به معنای آن نیست که باید آن را بی چون وچرا بپذیریم. میان آنچه به ما رسیده است و آنچه باید ادامه یابد، فاصلهای انتقادی وجود دارد، فاصلهای که میتواند به عرصهٔ ظهور مقاومت تبدیل شود. برای مثال، فردی ممکن است در محیطی رشد کرده باشد که اطاعت را فضیلت، پرسشگری را بیاحترامی و سکوت در برابر بیعدالتی را نشانهٔ مصلحتاندیشی تلقی میکند. او در آغاز، این ارزشها را نه لزوماً بهعنوان انتخابهایی تاریخی، بلکه همچون قواعد طبیعی زندگی تجربه میکند. بااین حال، مواجهه او با تجربهای متعارض، میتواند معنای این قواعد را دگرگون سازد. خشم در برابر تحقیر، اندوه در مواجهه با رنج دیگری، شرم از مشارکت در یک بیعدالتی، یا اضطراب ناشی از مشاهدهٔ فروپاشی ارزشهای بنیادین، میتوانند شیوههایی از آشکارشدن وضعیت انسانی باشند. این حالات، بهخودیخود حقیقت اخلاقی یا سیاسی یک موقعیت را تضمین نمیکنند؛ اما ممکن است فرد را به پرسشهایی سوق دهند که پیشتر در افق تجربهٔ او حضور نداشتهاند.
البته «مقاومت» را نمیتوان صرفاً به دلیل مخالفت با قدرت، کنشی مثبت و رهاییبخش تلقی کرد. معیار مهم تر این است که مقاومت چه نسبتی با امکان زندگی آزادانهتر، با کرامت، کاهش سلطه، به رسمیت شناختن دیگری و گسترش امکانهای برابر برای انسانها برقرار میکند. در این معنا مقاومت صرفاً «نه» گفتن به وضعیت موجود نیست؛ بلکه کوششی برای تحقق بخشیدن به امکان دیگری برای تحقق شان، کرامت و آزادی انسان.
آرمان، تعلق و فرارَوی از خویشتن: در باب انسان مقاوم
فهرستی بلند از انسانهایی میتوان برشمرد که زندگی خود را در پیوند با آرمانی فراتر از منافع و خواستههای فردی تعریف کردند: جلال فرخندی، نوشین نامور، محمد افضلیان، نسرین شهرابی، مژگان مهدوی، حسین شریعتی و بسیاری دیگر. نامهای آنان ما را با پرسشی فراتر از شرح زندگی فردی یا بازگویی رویدادهای تاریخی مواجه میکند: چگونه انسان به آرمانی متعهد میشود که در پرتو آن، معنای زندگی، حدود فداکاری و نسبت میان خویشتن و جهان را از نو تعریف میکند؟
در اینجا، مسئله صرفاً آن نیست که این انسانها چه کردند یا در چه مسیری گام نهادند. پرسش بنیادین جای دیگری است: جهان چگونه در افق تجربهٔ آنان معنایی دیگر یافت. چه تحولی در نسبت انسان با خویشتن، با دیگران و با آینده رخ میدهد که زندگی متعارف، با عادتها، دلبستگیها و افقهای آشنایش، دیگر تمام افق ممکن زندگی به نظر نمیرسد؟ چگونه آرمانی که در آغاز شاید همچون امکانی در برابر فرد قرار دارد، به تدریج به کانون معنابخش زندگی او تبدیل میشود. به گونهای که تصمیمها، تعلقات و حتی چشمانداز آیندهاش در نسبت با آن بازتعریف میشوند؟ آنچه اهمیت دارد، فهم فرایندی است که طی آن، این انسانها به یک آرمان معنا میبخشند، هویت خویش را در نسبت با آن بازسازی میکند و حدود مسئولیت و فداکاری را از نو میسنجد. از این منظر، نامهایی چون جلال فرخندی، نوشین نامور، محمد افضلیان، نسرین شهرابی، مژگان مهدوی و حسین شریعتی، در افق پرسش از امکانهای وجودی انسان قرار میگیرند: انسان تا کجا میتواند از مرزهای زندگی فردی خویش فراتر رود؟ در نهایت، پرسش از «انسان مقاوم» (مجاهد خلق)، پرسش از یک گروه یا دورهٔ تاریخی خاص باقی نمیماند. این پرسشی است وجودشناسانه دربارهٔ خود انسان و نسبتش با جهان پیرامونش.
دکتر عزیز فولادوند
آبان ۱۴۰۵ (اکتبر ۲۰۲۶)
منابع پیشنهادی برای مطالعه
- Horizons of Phenomenology: Essays on the State of the Field and Ist Future: Phenomenology at the Intersection of Gender and Race/ An Intersectional Phenomenology of Embodied Resistance to Oppression (2023)
- Marieke Borren andMaria Robaszkiewicz: People on Streets: Critical Phenomenologies of Embodied (2024)
- Resistance William Muth — Resistance and Its Potential (2020)
- Steffen Herrmann: Civil Disobedience: A Phenomenological Approach, (2024)
- Gadamer, Hans-Georg: Truth and Method. (1960)
- Camus, Albert: The Rebel: An Essay on Man in Revolt. (1951)
- Nussbaum, Martha C. Political Emotions: Why Love Matters for Justice. Harvard University Press, (2013)