توفان که آغاز می شود، بی رگ و ریشه ها و خارها و خس ها جارو می شوند و فقط درختانی پا برجا و استوار باقی می مانند که ریشه در عمق خاک دوانیده باشند.

پنجاه و چهار سال است که نهال پرورش یافته به دست آن بزرگمردانِ روزگار، در سخت ترین شرایط دوران، در مقابل گردبادهای سیاه و هستی بر باد دِه، محکم و استوار ایستاده است و هر روز تنومندتر و ریشه دارتر در خاک، نه تنها ماندگاری، که رشد و بالندگی مستمر خود را به رخ کشیده و به اثبات رسانده است.
پنجاه و چهار سال است که خبائث سه گانۀ استعمار، استبداد و ارتجاعِ شوم مذهبی، هر چه زده اند به در بسته خورده است. نه قساوت و بیرحمی و تیربارانهای ساواک شاه، نه توطئۀ اپورتونیستی، نه قتل عام و حلق آویز و شکنجه های طاقت فرسا در سیاه چالهای کفتاران عمامه دار، نه تیر خلاصها و نه بمبارانهای وحشیانه و سنگین، نه موشکها و نه عربده ها و یقه درانی های مشتی متوهمِ کف به دهان آورده، هیچکدام و هیچکدام نتوانسته اند مانع و رادعی در ادامۀ حیات درخشان و پر افتخارِ تو در راه رسیدن به آزادی و رهایی برای میهن و مردمت شوند.
در زیر بیرق سپید تو انسانهایی شریف و نجیب و به غایت وطن پرست گرد آمده اند، که نمازشان را رو به قبلۀ آزادی به جا می آورند و عشق بزرگشان، سرزمین اهورایی ایران است و جز در مقابل خلق ستمدیده شان، در بارگاه هیچ قدرت و ابرقدرتی، سر تعظیم فرود نیاورده اند. اینها فریاد تمامی تاریخ به غارت رفتۀ ایران زمینند.
هنوز بغض قتل عام مظلومانۀ مزدکیان به دست خسرو عادل! انوشیروان و به تحریک و تشویق آخوندهای زرتشتی نما را در گلو، و داغ آنها را در سینه دارند.
صدایشان را و پیامشان را که می شنوی، گویی از اعماق تاریخ، دردهای ستار خان و باقر خان را بازگو می کنند. انگار همین دیروز در کنار سردار جنگل رزمیده اند و به تقاص خون او از گذرگاه های تنگ و تاریکِ تاریخ عبور کرده و خودشان را به مرزهای امروز رسانده اند، تا مبادا تفنگ سردار و پرچم سرخ ستار، یک لحظه بی غرش و بی اهتزاز بر روی زمین بمانند.
سرود آزادی و آزادگی کلنل محمد تقی خان پسیان را هنوز که هنوز است زیر لب زمزمه می کنند و بر استبدادِ برآمده از استعمار و تاج و عمامه و پوتین و نعلین، همانند آن بزرگمردِ کبیرِ تاریخ ایران، مصدق، می تازند و به دادخواهی مظلومان و ملت تحت ظلم و ستم، به بهای جانِ شیرین، بر می خیزند.
آتشهای تمام تاریخِ بلازدۀ ایران و تهمتهای ناروای همۀ نابکاران فرومایه را به جان خریده اند و هیهات که یک لحظه حتی یک قدم، عقب گذاشته و گذشته باشند.
پنجاه و چهار سال است که ایستاده اند با کوله باری از تجارب تلخ و شیرین و در تاریک، روشنای هر زمستان و پائیز، بشارت طلوع خورشید و آغاز فصل شکوفه های آزادی داده اند. از سختی ها نهراسیده اند، امید را زندگی کرده اند و مرگ را به شگفت انگیز ترین وجه ممکن، به تمسخر گرفته اند.
اینها فرزندانِ قرنهای متمادی ایران زمینند که در قامت یک سازمانِ پر عظمت و باشکوه و مقتدر، آمادۀ پایان بخشیدن به سرکوب و ظلم و بهره کشی از انسانهای رنجدیده و زجر کشیده اند.
نه تنها به سردار و میرزا و کلنل و مصدق کبیر که گویی به تمام تاریخ ایران تعهد داده اند که تا به آخر بایستند و تمامی آمال و آرزوهای تمام تاریخ شاه و شیخ زده را محقق نمایند. می خواهند بر زخمهای عمیق کاری بر پیکر مجروحِ سرزمین باستانی، مرهم عشق و آزادی بگذارند.
آیا می توانند؟! آری! رهبرانشان گفته اند و با قاطعیت هم تاکید کرده اند که: «می توان و باید».
در چشمان روشن تو
تمامی تاریخ میهنم را
نظاره می کنم
قرنهای درد و رنج و عذاب را
جنگ، قحطی و گرسنگی و غارت
و سرکوب شدگان قرون متمادی را،
می بینم که خیره به دستان تو می نگرند
می دانم!
تاریخ در دستان تو رقم خواهد خورد
و مژدۀ فتح و پیروزی بزرگ، سرانجام
بر پرچم سپیدِ نامِ تو
بر بلندای قلۀ دماوند
به اهتزاز در خواهد آمد.