رمان "دائی جان ناپلئون"؛ نوشته ایرج پزشکزاد، بی شک یکی از شاهکارهای ادبیات و طنز معاصر ایران است.

دائی جان ناپلئون مسن ترین فرد خانواده و به اصطلاح "بزرگ خانواده" ای به اصطلاح اشرافی است که طبعا مورد احترام همه اعضاء خانواده است. او نایب (ستوان) سوم بازنشسته یک فوج قزاق است. هرچند رفتارش شبهه ژنرال بودنش را به ذهن متبادر می کند. او مدعی است که در بسیاری از جنگهای بین قوای قزاق و انگلیس در جنوب ایران با انگلیسی ها جنگیده است. او دچار نوعی اسکیزوفرنی و مریضی "انگلوفوبیا"! است و شباهتهای زیادی بین خود و ناپلئون بناپارت می بیند. گزاره معروف "کار، کار انگلیسی ها است"؛ تکیه کلام دایی جان ناپلئون در رمان طنازانه ایرج پزشکزاد است. گزاره ای که پس از بازی هنرمندانه غلامحسین نقشینه در این نقش، در سریالی با همین نام؛ ساخته ناصر تقوایی، جای خود را بین مردم کوچه و بازار باز کرد. به شهادت دائی جان، "مش قاسم" نوکر و یا مصدر (گماشته) او، هم با او در جنگهای جنوب و بخصوص جنگ کازرون همراه و شاهد قهرمانی های وی بوده است. هرگاه که دایی جان در باره خاطرات و قهرمانی های خود در جنگ با انگلیسی ها در جنوب می گوید، مش قاسم نیز ضمن تایید گفته های دایی جان خود را نیز به عنوان یار و یاور دائی جان در این جنگها مطرح کرده و "پیازداغ داستان را زیاد می کند". در ابتدای داستان دایی جان خود میداند که دروغ بافی می کند و سعی می کند با مطرح کردن مش قاسم، او را نیز به تایید گفته های خود وادار کند. اما به مرور زمان و در پی حوادثی که برای افراد مختلف داستان پیش می آید، بیماری توهم دائی جان زیاد و زیادتر می شود. توهم او در اپیزود پایانی داستان به اوج رسیده و حالا دیگر به دروغها و داستانسرایی های دروغ خود کاملا باور دارد؛ تا جایی که به دنبال اشغال جنوب ایران توسط قوای انگلیس در جنگ دوم جهانی و حرکت آنها به سمت تهران، دائی جان به این باور رسیده و مدعی است که اولین و مهمترین ماموریت قوای امپراطوری انگلیس پس از اشغال تهران، دستگیری او به انتقام ضرباتی است که او در دوران جنگهای کازرون و ممسنی به قوای انگلیس وارد آورده است. دائی جان مدعی است که "بزرگترین دشمن"! انگلیسی ها در ایران بوده و بیشترین ضربه را به قوای امپراطوری انگلیس زده است. در این "دیوانه شدن"، اعضای خانواده؛ بخصوص اسداله میرزا و "آقا جان"؛ داماد خانواده، نقش مهمی دارند.
در اپیزود پایانی، دایی جان که کاملا دیوانه شده است، در حالیکه لباس رسمی افسران قزاق را برتن و کلاهی شبیه کلاه ناپلئون برسر دارد؛ در یک جلسه رسمی، "بطور شرافتمندانه" و با حضور افراد مهم خانواده، خود را به نماینده رسمی امپراطوری انگلیس تسلیم می کند.
داستان مصداقی نیز که چندسالی در زندان بوده و به گفته خودش در کنار مامورین دادستانی برای شناسایی و دستگیری هواداران مجاهدین به گشت خیابانی می رفته و در سال ۶۷ برای در رفتن از اعدام، انزجارنامه نوشته و کارهای دیگری نیز کرده است (مصاحبه با مهدی فلاحی صدای امریکا)، حالا کاملا شبیه داستان دایی جان ناپلئون شده است. اوائل، داستان سرایی میکرد و برای مهم جلوه دادن خودش خاطره می ساخت و دروغ سر هم میکرد. خاطراتش را هم از "مبارزاتش"! با لاجوردی و جلادان و شکنجه گران اوین و قزلحصار (قوای انگلیس و جنگهای کازرون و ممسنی) در چند جلد نوشته است. هرچند برخی از زندانیان مجاهدِ هم دوره با او معتقدند این خاطرات را از دیگران "دزدیده" و به نام خود جا زده است. اوائل خود را محور بسیاری از تحولات سپهر سیاسی ایران میدانست. حالا اما مرض توهمش شدید شده و در واقع از بیخ روانی شده است. او حالا مدعی است که مهمترین و "بزرگترین دشمن"! اصلیِ رژیم و مجاهدین به طور هم زمان است. علت این ادعای بزرگ و عجیب هم ظاهرا به داستان یک دستیار قاضی دوران قتل عام سال ۶۷ که به ادعای او طی "یک عملیات چند وجهی پیچیده!" در خارج به دام او افتاده است مربوط می شود. او مدعی است که "دشمن اصلی"! رژیم ( امپراطوری انگلیس!) و در عین حال دشمن شماره یک مجاهدین است و این هردو برای از میان برداشتن او دست یکی کرده اند و نقشه کشیده اند که آن دستیار قاضی را از چنگال عدالت در سوئد فراری بدهند. برای او مهم نیست که مجاهدین و رژیم چهل سال است چنگ در چنگ می جنگند و یک دریا خون بین آنها ست. وقتی این دو دشمنی به "اهمیت"! مصداقی دارند دست از جنگ برداشته و برای از میدان به در کردن او متحد می شوند. در این میان ماموران وزارت اطلاعات و "هوادارانش"! از داخل ایران از یکسو و امثال "مش اسمال" (مش قاسم!) و آن وکیل متوهم (دکتر ناصرالحکماء!) از سوی دیگر به این توهم و مریضی دامن می زنند. در همه مصاحبه هایش در "کیچن تی وی"، از جایگاه یک قهرمان مبارزه با آخوندها (انگلیسی ها) به پای مجاهدین می پیچد. اغلب و به مناسبت، داستان های دروغ از دوران زندانش نیز می گوید (جنگهای ممسنی و کازرون با انگلیسیا). به رهبران مجاهدین توهین می کند و تهمتها و اتهامات بی شرمانه و بی اساسِ وزارت اطلاعات ساخته می زند. مجری "کیچن تی وی"! هم (تقریبا شبیه آقاجان؛ داماد خانواده دائی جان ناپلئون) گویی وظیفه باد کردن به پاچه او را بر عهده دارد. مجری به او می گوید که ویدیوهای او را بیش از سی هزار نفر می بینند. از شنیدن اینگونه تعریفهای مجری نامبرده، گل از گل مصداقی می شکفد. البته هرکس با کمی سابقه مبارزه با رژیم آخوندی می تواند بفهمد که دیدن و "لایک زدن" و "کامنت" گذاشتن اینگونه ویدیوها یکی از وظایف اصلی ارتش سایبری بیش از ده هزار نفره خامنه ای است. به نظر میرسد که حالا دیگر مریضی توهم مصداقی به دیوانگی کامل تبدیل شده است. درست مانند اپیزود پایانی داستان دائی جان ناپلئون. اینرا از ادعاها و نحوه حرف زدن و پرخاش کردن و مزخرف گفتن و فحش دادن های لمپنی اش در کیچن تی وی به خوبی می توان فهمید. نیز از تهدیدهای توخالی و بی معنی اش نسبت به سازمان مجاهدین و اعضای شورای ملی مقاومت. گاهی چنان با هیجان فحش میدهد و توهین می کند که آدم نگران می شود که طرف تا پایان برنامه حتما سکته خواهد کرد. مجری کیچن تی وی خوبست کمی آرامش کند و برایش یک لیوان آب خنک بفرستد.