تاریخ انسان همواره شاهد نبردی مستمر بین نیروهای حق و باطل در اشکال و صور متفاوت آن بوده؛ نبردی نامتقارن و نابرابر، در یک سوی این نبرد استثمارگران، دشمنان آزادی و زورمندان حاکم قرار داشته اند و در طرف دیگر مصلحین و انقلابیونی که تن به ذلت و ستم نداده و همواره بر آن شوریده اند.

صورتبندی جامعه بشری اما هرگز به این دو طیف خلاصه نبوده؛ نیروی سوم میانه باز و نان به نرخ روزخوری هم همواره وجود داشته که مختصات وجودی آن همیشه تابع تعادل قوا و سود و زیان حاصل از این نبرد تاریخی بوده. آنگاه که جبهه حق جانبازی و فدا می طلبد، این عافیت جویان معمولا به خواب زمستانی عمیقی فرو می روند تا در فرصت مناسب بر سر سفره آماده فرود آیند؛ وقتی جلاد دست بالا را دارد و میدان میانه بازی را برای جولان دادن این افراد تنگ می کند، آنها نقش خود را از حیات خفیف و خائنانه و زندگی آلوده به ننگ تا شراکت در جنایات حاکمان به بهترین شکل ممکن بازی می کنند.

در بین این جماعت نقش روحانیت ارتجاعی در توجیه دستگاه ستم و استثمار جباران در طول تاریخ بسیار عبرت انگیز است.

در این نوشتار تلاش می شود به نقش مزورانه طیفی از این قشر مرتجع که به اقتضای زمان از ملای دعا نویس به "پژوهشگر دینی" ارتقاء داده می شوند، پرداخته شود؛ هم از این رو که مردم ما بیش از چهل سال است که طعم تلخ دیکتاتوری دینی را با پرداخت سنگین ترین بها لمس می کنند.

مرتضی راوندی در تاریخ اجتماعی ایران می نویسد:‌«در صدر اسلام طبقه‌ ای بنام طبقهٔ «روحانیان» وجود نداشت؛ ولی با گذشت زمان از دورهٔ بنی‌امیه به بعد به تدریج روحانیان به‌عنوان طبقهٔ ذی‌نفوذ در میدان دین و سیاست قدم گذاشتند. اکثریت افراد این طبقه برای آنکه بتوانند به راحتی زندگی کنند، اعمال ناروا و ظالمانهٔ خلفا و سلاطین را تنفیذ و تأیید می‌کردند و گاه با آنان در ظلم و ستمگری و استثمار طبقات محروم همگام و همقدم می‌شدند و برای اعمال ناروای خود و سلاطین و زورمندان زمان، محمل شرعی می‌تراشیدند». (مرتضی راوندی، تاریخ اجتماعی ایران، جلد سوم، ص ۴۳۱)

بدیهی است که در اینجا منظور طبقه روحانیت بوده و نه آندسته از مبارزین و مجاهدین برآمده از این طبقه که همگام با توده های ستمدیده بر ستم دوران خود شوریده و عملا راهشان را از این طبقه جدا کرده اند. از این دست روحانیون در تاریخ جنبش های آزادیبخش ایران هم افرادی زیادی بوده اند که دین خود را به توده مردم ادا کرده اند، میرزا کوچک خان، شیخ محمد خیابانی، پدر طالقانی، مجاهد شهید حبیب الله آشوری، آیت الله دکتر گلزاده غفوری و بسیاری دیگر و یا کسانی که هم اکنون در نبرد با دیکتاتوری مذهبی حاکم بر میهنمان در خط مقدم این نبرد حضور دارند، در زمره این افراد هستند.

این طبقه البته یک دستگاه هوموژن نبوده، و در میان خود، هم طیف خلص ارتجاعی را بهمراه دارد و هم میانه بازان حرفه ای و هفت خطی که در تشخیص جهت باد و مقتضای زمان سرآمد همه هستند، اگرچه دین فروشی حرفه مشترک هردو طیف این جریان است.

این را هم باید خاطرنشان کرد که همکاری و همسویی این طبقه با حکام ستمگر بسته به شرایط از نمودهای متفاوت برخوردار است.

در دوران فئودالیته که بازار خرافه بیشتر داغ بود، رونق کار این جماعت ملا در این بود که در حجره های تاریکشان، همزمان هم به کار دعا نویسی برای درمان بیماری های روستائیان مشغول باشند و هم، آنگونه که مردم روستاهای ایران هنوز بخوبی بیاد دارند، دستور شرعی دهند که "اگر رعیت حق مالک را ادا نکند، نمازی را که روی زمین اش (زمین مالک!) می خواند مورد قبول خدا واقع نخواهد گردید."

این دست خدمات "روحانیت" به اشراف و دستگاه اریستوکراسی آن دوره خیال حاکمان ستمگر را از هرگونه شورش فرودستان راحت می کرد و آنها نیز حقا قدرشناسی می کردند! آنچنانکه پادشاه مستبدی چون محمد علی شاه که مجلس منتخب مردم را به توپ بست چنان شیفته ارشادات "دینی" همین ملاها شده بود که "در روز عاشورا آنقدر خون از سر خود جاری می‌کرد که به حالت غش می‌افتاد.... ”(تاریخ بیداری ایرانیان صفحه ۲۸۰)

تحجر و جزم اندیشی این طبقه مرتجع از یک سو و رشد جامعه و نیروهای مولده آن از طرف دیگر، البته بعضا باعث اخلال در همزیستی این طبقه با دیکتاتوری های وابسته به غرب، که ادامه حفظ موجودیتشان آنها را ناگزیر به انطباق با الزامات وابستگی می کند، نیز می شود. این به هیچ عنوان اما به معنای تضاد ماهوی اینها با طبقه استثمار گر و ستمگر حاکم نیست. بارزترین نمونه این تعارض در همزیستی طبقه روحانی و طبقه ستمگر را می توان در اصلاحات ارضی شاه و دادن حق رای به زنان و مخالفت خمینی و مقلدین او با این مقوله دید.

هم در این دوران و پس از خرداد ۱۳۴۲ است که با ظهور و درخشش سازمان مجاهدین خلق سرفصل جدیدی در تاریخ مبارزات ضد دیکتاتوری مردم ایران گشوده می شود. مجاهدین بمثابه یک نیروی مسلمان فداکار و عیار با برداشتی عمیقا انقلابی و ضد استثماری از اسلامی سراپا متضاد با برداشت های صوری رایج از آن، نه تنها "غبار از چهره دین می زدایند" که نقاب از چهره بسیاری از این ریاکاران دین فروش نیز فرومی کشند.

پاکبازی و فداکاری خیره کننده مجاهدین خلق در مبارزه با دیکتاتوری شاه عرصه را بر روحانیت میانه بازی که چیزی برای ارائه به نسل آگاه و جوان آن دوره نداشت، بشدت تنگ می کند. اینجاست که بعضی از همین جماعت فرصت طلب مثل حسن یوسفی اشکوری، ربانی شیرازی، هاشمی رفسنجانی، مهدوی کنی و ... برای کسب اعتبار اجتماعی، نسبت به مجاهدین خلق ابراز سمپاتی می کنند.

"در میان روحانیون مبارز کسی را ندیدم که نه تنها دید مثبت نداشته باشد، بلکه حتی تبلیغ مجاهدین نکند." (اشکوری در رادیو فردا ۱۰خرداد ۱۳۹۱). اما راهی که مجاهدین در آن گام نهاده بودند از میان دار و درفش شکنجه می گذشت و مسلم بود که پیمودن این مسیر که پرداخت بهای سنگینی را می طلبید برای آخوند جماعتی که به مفت خوری شهرت داشتند، غیر ممکن خواهد بود. وقایع بعدی نیز موید همین امر است. در حالیکه اعضای دستگیر شده سازمان مجاهدین خلق زیر شدیدترین شکنجه های ساواک بعضا به شهادت می رسیدند، بسیاری از این دست آخوندها بعد از دستگیری با دریافت اولین سیلی، یا به همکاری با ساواک می پرداختند و یا بدلایلی مورد "الطاف" آن قرار می گرفتند و از دریافت حتی همان یک سیلی نیز معاف می ماندند!

اشکوری در مورد دستگیری اش توسط ساواک می نویسد: " ... در هیچ یک از دو مدت بازداشت توسط ساواک هرگز تحت شکنجه جسمی قرار نگرفتم. حتی یک سیلی هم به من نزدند." (از سایت اشکوری). درخشش جنبش مسلحانه انقلابی در دهه ۵۰، جامعه و بویژه نسل روشنفکر آن دوره را چنان تحت تاثیر خود قرار داده بود که بعد از شهادت حماسی مجاهد کبیر احمد رضایی در ۱۱ بهمن ۱۳۵۰، شادروان دکتر شریعتی - که اشکوری خود را مرید او می داند – شرمسار از عمل فدایی وی سخنرانی مشهور خود تحت عنوان "پس از شهادت" در مسجد نارمک تهران در تاریخ ۷ اسفد همان سال را بدون هیچ مقدمه ای چنین شروع می کند: "خواهران، برادران؛ اکنون شهیدان مرده‌اند، و ما مرده‌ها زنده هستیم. شهیدان سخنشان را گفتند، و ما کرها مخاطبشان هستیم، آنها که گستاخی آن‌ را داشتند که ـ وقتی نمی‌توانستند زنده بمانند ـ مرگ را انتخاب کنند، رفتند، و ما بی‌شرمان ماندیم ...".

نزدیکی اشکوری به انقلابیون آن دوران، نظر به رویکرد وی نسبت به جنبش مسلحانه هم گویای ماهیت فرصت طلبانه وی می باشد. " ... آن موقع به فعالان سیاسی خیلی سخت نمی‌گرفتند. ... با اینکه می دانستند مخالف آنها (ساواک) بودم ولی می دانستند که هرگز دست به اسلحه، ترور، انفجار و آدم کشی نزده ام. بنابراین آدمهای بی دردسری مثل من را آزاد می‌کردند. " (از سایت اشکوری).

تا اینجا معلوم می شود که اولا در زمان شاه بزعم ایشان به فعالان سیاسی خیلی سخت نمی‌گرفتند (می دانیم که بسیاری از جوانان صرفا بدلیل خواندن یک کتاب ممنوعه مورد اذیت و آزار و شکنجه ساواک قرار می گرفتند) و در ثانی مبارزه مسلحانه ای که شریعتی خود را در مقابل عظمت پیشتازان بخون غلطیده آن شرمسار می بیند از نگاه اشکوری آدمکشی محسوب می شد! بنابراین مشخص می گردد که علت لطف و مرحمت ساواک به ایشان هم از کجا ناشی می شده!

در کارنامه اشکوری بعد از بقدرت رسیدن خمینی در بهمن ۵۷ تا پایان مشروعیت سیاسی اش، هم هرگز نشانی از اعتراض جدی وی به خمینی و باند مرتجع اش، از خیانت آشکار به آرمان آزادی و پایمال کردن حقوق دمکراتیک مردم تا جنایات خمینی در کردستان و گنبد دیده نمیشود، که هیچ، هرچه است همکاری و شراکت وی در قدرت و تن دادن به ذلت.

اما مشمئزترین دروغ شیادانه وی برای فرار از شراکتش در جنایات خمینی ضد بشر، ادعای وی مبنی برعدم اطلاع از کشتار و شکنجه در اوایل دهه شصت است!

"... هرچند سال‌های اول، خیلی چیزها در زندان اتفاق افتاده بود که من به عنوان نماینده، اصلاً خبر نداشتم، بعداً وقتی پایم به خارج از کشور باز شد، بعضی از خاطرات زندانیان دهه‌ی ۶۰ را که خواندم، تازه بعضی چیزها را متوجه شدم. یعنی در همان سال‌های ۶۲-۶۳، من به عنوان نماینده‌ی مجلس علی‌الاصول باید خیلی چیزها را می‌دانستم و شاید هم نسبت به عامه‌ مردم خیلی چیزها را می‌دانستیم اما بعدها متوجه شدم که ۱۰درصد آنچه را هم که در زندان‌ها اتفاق افتاده، نمی‌دانستم. اگر می‌دانستم، شاید زودتر فاصله می‌گرفتم."(اشکوری مصاحبه با دویچه وله ۶ فوریه ۲۰۱۴).

البته مردم داغدار ایران هرگز از آخوندهایی که شیادی از حرفه های شناخته شده شان است انتظار بیان حقیقت را ندارند. اما آیا این "پژوهشگر دینی"، اطلاع نداشتند که در همان فردای۳۰ خرداد لاجوردی جانی با درج عکس های دهها جوان و نوجوان در روزنامه های رسمی که حتی هویتشان هم در لحظه اعدام مشخص نشده بود، از خانواده هایشان می خواست که برای تحویل پیکر فرزندانشان به دادستانی مراجعه کنند؟

آیا وی از اعدام هزاران تن از بهترین فرزندان مجاهد و مبارز این میهن که خبر بسیاری از آنها را رادیو و تلویزیون رسمی رژیم در اخبار سراسری خود با ذکر اسامی اعلام می کرد، خبر نداشتند؟

آیا این "دین پژوه" خبردار نشد که فرزندان شادروان دکتر گلزاده غفوری، همکار ایشان در اولین دوره مجلس، در شهریور و مهر ۱۳۶۰ بدست لاجوردی جلاد اعدام شدند؟ از اعدام فرزندان محمدی گیلانی، جلاد سفله دربار خمینی چطور؟

آقای "پژوهشگر دینی" اکنون که این مطلب را می نویسم، روز عاشورای حسین (ع) پیامبر جاودان آزدای است و من خوب درک می کنم که مخاطبین این کلام آتشین امام حسین (ع)، خالق شورانگیزترین حماسه تاریخ انسان چه کسانی بودند و تردیدی ندارم که اگر در زمان امام بودید حتما در زمره این افراد عافیت جو جا خوش می کردید: "... شما ستمگران را در مقام خود جای دادید و زمام امور خدا را در کف ایشان نهادید … فرار شما از مرگ و دلخوشی‌تان به‌زندگی گذرا، آنها را سلطه بخشیده؛ پس ضعیفان ناتوان را به‌ ایشان تسلیم کردید، تا برخی را برده و مقهور خود و برخی دیگر را به‌خاطر لقمه نانی بیچاره کنند ..."

از این کلام آتشین مولا حسین (ع) خطاب به عافیت جویان زمانش قرنهاست که می گذرد، پیامی که در ورای یک حادثه صرفا دینی تا به امروز همچنان پویا و شاهد هر عصر و زمان بوده؛ چرا که قیام عاشورا قبل از هر چیز میراث داری یک مرزبندی تاریخی و تکاملی بین آزادی و ذلت بود. آزادی نه به مفهوم عام، که در ژرفترین درک آن، آنگونه که مسعود رجوی آنرا “شرط دوام انسان در مقام انسان” تبیین می کند.

راستی جناب "پژوهشگر دینی" اکنون که سخن از عاشورای حسین (ع) بمیان آمد، باید پرسید، مگر یزید با اصحاب امام حسین (ع) چه کرد که خمینی ملعون و پس مانده هایش با مردم در "کربلای ایران" نکرده باشند؟ آری اغراق نمی کنم، کربلای ایران؛ درهمان چند ده کیلومتری حوزه انتخابی شما از رامسر تا گرگان را می گویم. همانجایی که ابن زیاد های دربار خمینی به مادر ایراهیم پور، مادر ۵ شهید مجاهد خلق اجازه دفن فرزندانشان را بعد از اعدام ندادند و این مادر قهرمان بناچار پیکر پاک و لت و پار شده یکی از فرزندان دلبندش را با دستان خود در جنگل گلستان دفن می کند! علاء کوشالی قهرمان خطه شمال را نمی توانید از یاد برده باشید؛ که چکونه پاسداران جنایتکار امامتان او را از شکنجه گاه به جنگلهای اطراف می برند و زجرکشش می کنند و البته به این هم اکتفاء نکرده و همسر و ۳ برادرش را هم به شهادت می رسانند.

می گویند کمتر از سه هفته بعد از واقعه کربلا، یزید ناگزیر به ‌ابراز ندامت شد و برای شهادت حسین (ع) مجلس عزاداری برپا کرد و به ‌آزادی اسیران و بازگشت آنها به مدینه تن داد.

آقای "پژوهشگر دینی" آیا شما نمی دانستید که حاکمیت یزیدی خمینی خانواده های شهیدان مجاهد خلق را از برگزاری هرگونه مراسم منع می کرد و حتی هزینه گلوله هایی را که قلب جگرگوشگانشان را پاره پاره می کرد نیز از آنها طلب می کرد؟ شرم نمی کنید، وقتی با وقاحت مدعی می شوید که از این همه جنایات اطلاع نداشتید، در حالیکه این اخبار در دور افتاده ترین روستاهای شمال که بعضا حتی تا سال ۶۴ از داشتن برق هم محروم بودند، زبان بزبان می چرخید و پخش می شد!؟

مقوله "پژوهشگری دینی و سیاسی" محصول مضحک و شرم آور سیاست مماشات غرب با ملاها

در بالا ضمن اشاره به نقش روحانیت ارتجاعی در توجیه دستگاه ستم و استثمار حکام ستمگر به این نکته نیز توجه داده شد که این نقش، بسته به شرایط، در شکل و نمودهای متفاوتی ایفاء می گردد. می دانیم که فاشیزم دینی حاکم بر ایران بعد از قلع و قمع نیروهای سیاسی مخالف در داخل کشور، جوخه های تروریستی اش را در خارج از ایران به راه انداخت و از عراق و پاکستان تا ترکیه و اروپا دهها مخالف و افراد سرشناس اپوزیسیون را بقتل رساند. بعد از این اعمال جنایتکارانه، بویژه بعد از ترور رهبران حزب دمکرات کردستان ایران در رستوران میکونوس در برلین، روابط اروپا و غرب با رژیم آخوندی برای مدتی به تیرگی کشیده شد. پس از مدتی اما سیاست مماشات غرب برای بهبود این روابط دست بکار شد و برای خوش آمد ملاهای بنیادگرا، با کمال بی شرمی، قربانیان اصلی این آدمکشی ها را در لیست های مضحک تروریستی گذاشت و همزمان به برقراری ارتباط با "نرم تنان" رژیم مبادرت کرد. این روابط عمدتا با محمل "مطالعاتی، ورزشی، فرهنگی و پژوهشی" چفت و بست می شد. در همین راستا بود که برای مثال حسین موسویان، سفیر وقت رژیم آخوندی در آلمان که سفارتخانه تحت سرپرستی وی مرکز لجستیک ترور رهبران کرد در رستوران میکونوس بود، به یکباره به عنوان "محقق" سر از دانشگاه پرینستون آمریکا درمی آورد!

نطر به اینکه دادگاه میکونوس رهبران رژیم آخوندی را به عنوان آمران اصلی قتل میکونوس متهم شناخته بود، برای باند شناخته شده کلاودیا روت در حزب سبزهای آلمان و بنیاد هاینریش بل (وابسته به این حزب) دیگر براحتی مقدور نبود تا راه مراوده با رژیم قاتلان مردم ایران در تهران را از طریق امثال فلاحیان و رفسنجانی باز کند. بنابراین چاره کار را در رفتن به سراغ اصلاح طلبان قلابی که ویترین رژیم ولایت فقیه در خارج از دایره قدرت نظام هستند، می بیند.

همه چیز با یک تلفن در پائیز ۱۳۷۷آغاز می شود؛ آقای توماس هارتمن از حزب سبزهای آلمان از طرف بنیاد هانریش بل با حسن یوسفی اشکوری، ملایی که تا آن زمان در “مرکز مطالعات اسلامی” (تحت امر مقام عظمای ولایت، خامنه ای) مشغول “پژوهش” بودند، تماس می گیرد و موضوع دعوت از ایشان به کنفرانس برلین را مطرح می کند.

“ ... آنها در واقع می خواستند که با برقراری این کنفرانس از مسائلی که در ایران می گذرد بیشتر آگاه بشوند. مخصوصا که بعد از واقعه میکونوس رابطه ایران و آلمان بسیار تیره شده بود، انگیزۀ کنفرانس را بهبود روابط ایران و اروپا و به طور خاص ایران و آلمان اعلام کرده بودند." (اشکوری، رجوع شود به سایت وی)

لازم به یادآوری است که در همان زمان که سردمداران سیاست مماشات در به در بدنبال شماره تلفن اشکوری می گشتند تا ایشان را به آلمان آورده و از تحولات ایران بیشتر آگاه بشوند، همین جریان سوپر دمکرات رسما از دولت آلمان خواستار ممنوعیت سفر خانم رجوی به خاک آلمان برای یک سخنرانی در اجتماع ایرانیان می شود!

تا همینجای کار هم می شود به اصل ماجرا پی برد! موضوع از این قرار بود که آدمکشان رژیم یزیدی حاکم بر کشورمان خون مخالفان خود را در خاک اروپا بر زمین ریخته بودند و در نتیجه آن، هم کمپانی های آلمانی و اروپایی و هم رژیم خونریز حاکم بر کشورمان که منافعشان همیشه به هم گره خورده، دچار مشکل جدی شده بودند. در عصر پست مدرن هم که ملای دعا نویس بکار چفت و بست کردن منافع استعمار نمی آید؛ چه کسی بهتر از جناب "پژوهشگر دینی" که بیاید، هم دستان آلوده بخون یزیدیان زمان را تطهیر و هم راه را برای کسب منافع کلان کمپانی های اروپایی باز کند! برای ریختن قباحت احتمالی این کار هم رسانه های "خیلی مستقل" خاطر جناب "محقق" را کاملا جمع کرده که از شرمندگی وی در آیند و آنقدر تریبون دراختیارش بکذارند تا کسی به "ملی – مذهبی" بودن ایشان و البته "ضد ملی" بودن مجاهدین خلق که قصد "برهم زدن ژئوپلیتیک منطقه" را دارند کمترین شکی نکند!

اینجاست که اشکوری بدرستی ایفای نقش کرده و در حالیکه مردم گرسنه شهرهای ایران فریاد می زنند که "دشمن ما همینجاست – دروغ می گن آمریکاست" وی خود را مثل دهه شصت کماکان به نفهمی زده و به جوانان میهن توصیه می کند که مبادا بخاطر اندک کدورتی که با خامنه ای دارند، فریضه ملی – مذهبی مبارزه با ترامپ و بولتون را از یاد ببرند!

و چه موهبتی بهتر از این برای استعمار در دوران پست مدرن در راستای حفظ رژیم قرون وسطایی حاکم بر میهنمان و چاپیدن مردم؛ که هان ای میهن پرستان ایرانی این دیگر ما نیستیم که شما را از استرتژی قیام و سرنگونی رژیم و "سوریه ای" شدن قطعی ایران در نتیجه آن پرهیز می دهیم. اختلافات اندک با حاکمیت را که نباید از طریق قیام و شورش و راههای "غیرمتمدنانه" حل کرد! حواستان باشد که ایران "اسلامی" در کمین دشمنان ایران و ایرانی یعنی "ترامپ و بولتون" قرار دارد! بهتر است بجای قیام و شورش به این توصیه "پژوهشگر دینی و سیاسی" که از قضا مخالف ولایت خامنه ای هم است گوش بسپارید و از چاله به چاه نیافتید: "هر ایرانی میهن دوستی باید بداند و نشان دهد که اختلاف با حاکمانش مجوزی برای مداخله های تجاوزکارانه بیگانه ها نبوده و نیست. آزادی‌خواهان ملی ایران باید با صدای بلند اعلام کنند که از یک سو نمی خواهند پیاده نظام دشمنان ایران و ایرانی باشند و از سوی دیگر نمی خواهند از چاله به چاه بیفتند و افراد و یا سازمان‌های جهنمی و متحد بیگانه را جانشین نظام موجود کنند." (مقاله اشکوری در سایت گویا نیوز۲۰اوت۲۰۲۰).

بله تمام حرف هم در همین نکته خلاصه می شود که از نگاه ما و به گواهی آنچه امروز در کشورمان در جریان است، از نگاه همه مردم ایران، در کشورمان یک فاشیزم مذهبی حاکم است که نابود کننده حرث و نسل ایران و ایرانی است که همچون ضحاک روزانه از خون جوانان این میهن ارتزاق می کند و از نگاه شیخ حسن یوسفی اشکوری و شرکای اطلاح طلب قلابی اش مردم تنها اختلافاتی با حاکمانشان دارند و بهتر است بجای گرفتن ریش خامنه ای، ترامپ را دریابند و به بولتون ناسزا بگویند!

پیشتر توضیح دادیم که همکاری و همسویی روحانیت مرتجع با حکام ستمگر بسته به شرایط دارای نمودهای متفاوتی است. نقش اشکوری و همپالگی هایش اما از نمونه عبرت آموز آن در عصر پست مدرن است.

اما در مقابل توصیه اشکوری به ایرانیان میهن دوست، من هم به هر ایرانی میهن دوست توصیه ای دارم و آن اینکه، سخنان اشکوری را تا روز حسابرسی از جنایتکاران حاکم حتما و بدقت بخاطر بسپارند، تا آنگاه در پیشگاه خلق قهرمان ایران مشخص گردد که در کربلای ایران و در حاکمیت یزیدیان چه افراد و دستجاتی "ضد ملی" و "جهنمی" بودند؟ آنان که همه چیز خود را در راه سرنگونی این دستگاه جور و ستم فدا می کنند و لحظه ای از آرمان آزادی مردم کوتاه نمی آیند و یا کسانی که راه را بر آنها دشوار می کنند و در خدمت بقای عمر این رژیم ضد ایرانی و ضدبشری قرار دارند.