تو که رفتی.....
تو که رفتی من از آینده خود سیر شدم
پشت یک زاویه کور زمین گیر شدم
تو که رفتی شعر و قصه به عزای تو نشست
کمر هرچه صداقت؛ آه! از این غم شکست
تو که رفتی همه جا آینه ها تار شدند
واژه ها خودکشی کردند یا که بیمار شدند
شاعری با لب تو شعر نگفت قصه نگفت
کودک از قصه نا گفته تو هیچ نخفت
واژه سرخ روی لبهای تو معنا می شد
وسعت نام شرف از تو تمنا می شد
آخرین مصرع شعر تو هنوز با ما است
نام تو سلسله جنبان همین فردا است
من که از فلسفه شعر و مرامت هستم
از همانجا که به آئین تو، من دل بستم
من که از ثانیه های تو سرآغاز شدم
من که با نغمه شوریده تو ساز شدم
آنچنان داغ به قلبم زده ای، سوخته ام
شعله ات را به روان و تن خود دوخته ام
۱۵دسامبر۲۰۲۰
۲۵ آذر ۱۳۹۹
موخره بعد از تو که رفتی...
به ساز عشق می رقصد قلم در بستر هستی
شکفته شعر ناب تو به این سازی که دل بستی

برادر، مسئول و استادم، مجاهد کبیر حمید اسدیان پرکشید. داغ پر کشیدنش شعله ور و سوزاننده است. تا اعماق جان و روح. هم وجودم زبانه می کشد و فریاد درونم از لاله های گوشم زوزه می کشند، هم سکوت خون گریه گرفته ام. حیران و مبهوتم، هم ناباور. هرچه تلاش می کنم، نمی خواهم باور کنم. کاش پیشمرگ او می شدم، کاش چند خواهر و برادر داشتم و بجایش داغ شان را یکجا می دیدم. و هزاران کاش و کاش دیگر.... اما دریغ و افسوس که این کاشها، حتی ثانیه ای هم نمی تواند تسلی ام بدهد.
اگر مجاهدین را ندیده بودم، با آنها نبودم، هیچ چیز از آنها نشنیده بودم و هیچ تصویری از آنها نداشتم، دیدن و بودن با حمید کافی بود که بفهمم و بدانم مجاهدین کیستند، چیستند و حامل چه ارزشهایی هستند. اما، حمید به صفت یک شاعر و نویسنده توانمند مجاهد خلق در ادبیات معاصر نیز، یک نوآور و خلاق بی همتا بود که آثاری بی نظیر از خود بجا گذاشته است. دنیای کثیف ارتجاع آخوندی و آلودگی دنیای بورژوازی به ارتجاع هار به کنار که همه چیز مجاهدین را بایکوت می کنند و به سکوت برگزار می کنند، و از جمله، شعر و ادبیات و خالقان آنها را. اما، سرآمد قصه نویسی ایران یعنی زنده یاد مرحوم ساعدی در بستر مرگ، خطاب به حمید -که تقریبا هر هفته چندبار به دیدنش می رفت- گفت که «خوشحالم که تو هستی و قصه ایران را زنده نگه می داری». این همان واقعیت نابی است که در اندیشه ناب یک مجاهد خلق، یک انسان والای خاضع و خاشع به ظهور رسیده بود. و با صدای بلند می گویم ادبیات (غیر آلوده) معاصر به او بدهکار است. آینده به این واقعیت گواهی خواهد داد...
آما در مورد مجاهدتش، او قدم در گذر معرکه ای گذاشت که نامش را با جاودانگی در آمیخت. شعرهایش عشق بود و عشقش درک ریشه های درد و رنج مردم. و «عبور، عبور، عبور...» کرد و از «همه چیز» رد شد. مرگ را زیر پایش له کرد و در قامت یک مجاهد وارسته، تاوان عشق به مردم و آزادی را تا لحظه آخر به دوش کشید و بی دریغ پرداخت و پرداخت. پس خاک پایش را می بوسم، و از تربتش برای لوح گور خود عاریه می گیرم....
داشتم برخی نوشته هایش را مرور می کردم. ببینید در «پیش درآمدی بر گرامیداشت شهیدان» چه نوشته است:
«تقابل مرگ و زندگی محتوای نبرد همیشگی انسان است. و به‌راستی چگونه ممکن است که در نهانی‌ترین زوایای روان و ژرف‌ترین لایه‌های ادارک، خود را محکومی بی‌گریزگاه نبینیم؟ و یا که تفاله‌ای از سوخت و ساز جهانی بی‌ابتدا و بی‌انتها. و چگونه می‌شود «زندگی» را توقفی کوتاه میان برهه‌ای از این سوخت و ساز پیچیده و عظیم ندانیم؟ عقل بازاری وسوسه غریبی دارد. یک دم از فریب باز نمی‌ماند که از هرسو بدویم و بشتابیم در تارهای مرئی و نامرئی عنکبوتی مخوف اسیریم. عنکبوتی که با تنیدن تار، نه تنها شاهان و قهرمانان و سرداران و بی‌نامان و گمنامان که حتی رسولان را هم در می‌رباید و زمانی که دهان باز می‌کند هیچ قدرتی جلودارش نتواند بود. ما اما همگی با رنگهای گونه‌گون، که در نهایت سرابی فریبنده بیش نیستند، باید، همچون سیزیف، سنگ رنجهای خود را بردوش کشیده و به‌بالای کوهی ببریم و همین که رسیدیم سنگ فرو می‌غلتد و روز از نو. بی‌هیچ ضمانتی که روزی از نو باشد و یا نباشد.
اما یک چیز، چیزی که زیاد هم تعریف شدنی نیست، هست که انسان را از این دایره خارج می‌کند. انسان می‌تواند عقیده و ارزش و آرمانی را برگزیند. و در این انتخاب قدرتی است که زنجیر اجبارات را می‌گسلد و گامی به‌سوی آزادی برداشته می‌شود. کافی است که این قدرت نهفته و گم را شناخت و فعال کرد. و چگونه؟
پاسخ نهایی و یا گویای تقابل مرگ و زندگی در خود تقابل آن دو یافت نمی‌شود. باید این معادله به‌هم بخورد. زیرا که در این معادله انسان هرچه باشد و هرچه بکند و هرچه کوشش کند و هرچه پاسخ بدهد محکوم است و مرگ پیروز. و زمانی انسان به‌جاودانگی در می‌رسد که آرمانش را در ورای زندگی و مرگ بجوید. به‌مرگ تسخر زند و به‌زندگی نه بگوید. «آری» انسان نه به ‌این است و نه بدان. جاودانگی در آن سویی قرار دارد که ناممکن می‌نماید. هرچند که تمامی شرایط، گواهان برباد رفتن انسان است. حتی غریزه‌ یی حیوانی حکم به ‌بقا نفس و نسل می‌کند. اما انسانی یافت می‌شود که علیه این غریزه می‌شورد. به‌چیز دیگری گواهی می‌دهد. به‌اصالتی دیگر و قطعیتی دیگر. و در این مسیر حکم بر فدای نفس می‌کند و این جاست که تمامی صحنه‌آرایی‌های نبرد تغییر می‌یابد. انسان آرمانگرا به‌بهای پشت کردن به‌نفس، جاودانه می‌شود...»
گواهی می دهید که حق دارم پروازش را باور نکنم...
حرفهایم در مورد فقدان این شاعر مجاهد کبیر نا تمام است، فعلا در این خون گریه ها، با شعری از خودش سر می کنم:
چگونه فراموش کنم او را؟
او را که در دستهایش
باغهای سبز پاکیزگی روییده بود
و با هرگامش
هیبت کاخی فرو می‌ریخت.
و آن لحظه که پیراهنش پراز مهتابها شد
لبخندش قدحی بود