از ملک ادب، حکم گزاران همه رفتند
شو بار سفر بند که یاران همه رفتند
آن گرد شتابنده که در سینه صحراست
گوید چه نشینی که سواران همه رفتند
«ملک الشعرای بهار در رثای صادق هدایت»

دیشب روی تخت بیمارستان بودم که فرشته جان تلفن زد. بعد از احوال جویی، خبر درگذشت فرزانه وارسته و بزرگوار مادر فرزانه سا را به من داد. دردم را فراموش کردم وقتی زندگینامه چنان شیراوژنی را شنیدم. پیام زندگی پرتلاطم و درد و سراسر افتخار آمیز مادر فرزانه سا به من یادآور شد. که زندگی در استبداد دردهایی فراتر از درد جسمانی دارد. آنکه غمخوار ملتی دردمند است باید با درد بسازد تا بتواند غمخواری کند. مادر فرزانه سا مظهری از مقاومت و ایستادگی و ستیز با دیکتاتوری صغیر و کبیر بود. کلاس درسی بود برای هر مبارز. روانش به جاوید شاد باد.
 با آمبولانس آوردندم به خانه. بعد از ساعتی فرشته جان زد زیر گریه که حمید جان هم رفته است. از حیرت بغضم نترکید. هرگز گمان نمی کردم که آن یگانه نازنین پیش از من بار سفر بربندد. سال ها میان من و او باب مکاتبه بود. او اهل تلفن زدن نبود مگر از دبیرخانه شورا پیامی داشته باشد. دوستش می داشتم که صادق و صالح و صمیمی و یکرنگ بود. آغاز آشنایی ما با هم برمی گردد به اواخر سال های ۸۰ میلادی برمی گردد. در هنف بودیم و هنوز افتخار وصل به مقاومت نداشتیم. فریدون گیلانی هم با نادره افشاری در هنف زندگی می کرد. شبی آمد به خانه ما. به همراه او جوانی بود که حجب و حیای ذاتی نظر هر بیننده یی را جلب می کرد. سر صحبت باز شد و من احساس کردم که از گیلانی(همان عنصری که بعدها ماهیت خود را آشکار کرد و به کثیف‌ترین و شنیع‌ترین خیانت‌‌ها کشیده شد) خوشش نمی آید و صرفا برای اینکه با گیلانی از قدیم آشنا بودم، او را با خود آورده است. گیلانی گفت که شورای ملی مقاومت تصمیم گرفته که به جای روز سی تیر سازمان، سی تیر دوره مصدق را انتخاب کند. آیا حاضری دراین باره اطلاعیه یی بدهی؟ من نه سر پیاز بودم و نه ته پیاز اما موافقت کردم. گیلانی گفت بردار بنویس. گفتم فردا می آورم در خانه ات. بخشی از آن اطلاعیه در نشریه ایران زمین بچاپ رسید. تا پاسی از شب به گپ زدن نشستیم. نجابت و صمیمیت حمیدجان در کلماتش جاری بود. و این موجب افتخار هواداری ما از مقاومت شد. به اُور که می رفتم ساعتی به صحبت با هم می نشستیم. چیزی مشترک ما را به هم نزدیک کرده بود. اولین مصاحبه را در سیمای آزادی حمید جان از من گرفت. باور کنید که آن بزرگمرد چقدر افتاده و فروتن و بی ادعا بود. حقا که او یک مجاهد خلق بود. سال ها مکاتبه با هم خود بقدر کتابی شده است. همیشه فکر می کردم که بعد از فوتم، حمید جان نمونه هایی را منتشر کند. ای لعنت به کرونا که هرچه هست، طینت خمینی و خامنه یی دارد. مگر آنان، آن دروگران مرگ از جامعه ایران گلچینی نکردند و هنوز نمی کنند؟ پیرمرد ۸۳ ساله یی چون من بماند و حمید جان برود. بیشرم مرگ چه خوش طبع است. از خار خسک ها و گل خرزهره ها می گذرد ولی تا تیرانا هم می رود برای گلچینی.

برای آنکه طولانی نشود این نوشتار، دو نمونه از آن مکاتبات سالیان در زیر می آورم:
حمید جان عزیز با سلام
 تو نه تنها مزاحم نیستی که همواره مراحم و لطفت نسبت به این مخلص برقرار بوده و هست. صریح بگویم که این شعری که از خودت برایم فرستادی، از بهترین هاست. و یکی از شعرهای زیبا و پرحرف و درخور ملاحظه، شعر معاصر ایران. این شعر از فضا و استعاره های بجا و ذهنیتی سرشار و وسیع برخوردار است. ذهنیتی که اشیا و پدیده ها را چون متقدمین نمی بیند. به جلوه ها، سایه روشن ها و چشم انداز های نوین رسیده است. به آنچه حضرت مولوی در تعریف از شعر رسیده بود که لازمه اول شعر گفتن امروز است. وگرنه بدون آن، نه وزن و قافیه معنای شعر دارد که نظم و ناظمی ست و نه شامورتی بازی با کلمات، معنای شعر نو می دهد. اعتقادم بر این است که در جهان کسی چون مولانا به موجزترین و گویا و اصیل ترین تعریف شعر نرسیده است. مولانا می گوید: «خون چو می جوشد / منش از شعر رنگی می دهم ». هموست که از قافیه و مفعله بیزار بود. دیوان شمس تبریزی او نمودار زنده یی از فواره های بلند جوش خون اوست. هر غزل از آن دیوان مبارک رقص سرمستانه خون و حس و عاطفه است. غلط کند کسی به دلیل وزن و قافیه بر آنها ایراد بگیرد. حمید جان! در سرایش شعر تو نیز اصالت و جوشندگی خون می بینم. و اما شعر وقتی می رود تا رنگ و روی جهانی پیدا کند نباید فرهنگ بومی خود را از دست بدهد. یک اشکال که شعر امروز ایران دارد اینکه گویی برای حوزه روشنفکران سروده شده و نه جامعه یی که اگر بگویند آمار بی سوادی کم شده است، بدین معنی ست که ماست را با سین می نویسند نه با صاد!. امروز هم ملایان حاکم چنان شعور و فرهنگ و رشد نوین را لگدکوب بینش ارتجاعی خود کرده اند که داریم عقب عقب می رویم. مثل شعرهای بعد از سبک هندی که شاعران عقیم ماندند و هرکدام رهرو پیشینیان شدند و هیچ کدام صاحب زبان مستقل و سبک خاص بیان نشدند. چقدر خرسندم که در شعر نو به زبان و سبک خود رسیده یی. این مهمترین موفقیت و ضرورت برای یک شاعر اصیل و صادق و صمیمی ست که نمی خواهد در جهان امروز کارگاه بافندگی بپاکند که یک خروار از این نوع، به یک شعر واقعی نمی ارزد. من در افق توانایی تو نازنین، درخشش رشد و تعالی می بینم. رحمان کریمی ۱۹ اکتبر ۲۰۱۷

رحمان عزیز سلام
نامه ات رسید و بسیار خوشحال شدم. همیشه گفته ام و اگر باز هم بگویم تکرار می شود که چقدر به محبت تو نسبت به خودم واقفم. اما تنها یک تکرار را برایم به رسمیت بشناس. تکرار محبت را که هرچه از آن بگوییم کم گفته ایم. بنابراین باز هم می گویم که من همیشه شرمنده محبت هایت بوده و هستم. و این را به تعارف و گزاف نمی گویم. خودت بهتر از من می دانی که این وادی اصلا تعارف و تقلب برنمی دارد. دلی هست که نمی دانم چه رازی درش نهفته است که با دل هایی چفت می شود و با تعدادی بیشتر نه. و بعد خودت که واردی. «من بدو، آهو بدو» همان حکایت عشق و محبت که همه عالم و آدم را گیچ و مبهوت خودش کرده است. از قبل از حافظ تا نیما تا شاعران و آدم های دیگر. به هر حال از اینکه یادم کرده بودی بسیار خوشحال شدم. در مورد تذکرت هم من یک نکته داشتم. من به دلیل وضعیت خاصی که داشته ام دوست ندارم آتو بدهم دست این و آن که گویا عزیز کرده هستم و از امکانات سازمانی برای کار شعر و شاعری خودم استفاده می کنم. بنابراین باور کن اصلا تمایلی به عرضه آنچنانی ندارم. ولی وضعیت تو فرق می کند با من. گذشته همه، به دامن تو این گردها نمی نشیند و همانطور که نوشته بودی اصلا تذکر ضروری نبود. بنابراین رحمان عزیز بتاز و بنویس که زمانه تاختن است و نوشتن. بی رودربایستی بسیاری به قلم امثال تو نیاز دارند. تجربیاتی که تو داری از توی کافه های روشنفکری «جنازه های متفکر» بیرون نیامده. محصول درد و رنج روشنفکری است که هیچ وقت مورد محبت نه شاه و نه شیخ و نه بسیاری از همکارانش نبوده است. پس نباید به آن کم بها داد. هم از این رو من به واقع تقاضا می کنم که بنویسی. هر چه که خودت صلاح می دانی و باب طبع خودت هست. نکته بعدی سفارشی است برای مواظبت از جسم خودت. تو را به هرکه می پرستی یا نمی پرستی مواظب باش. ما یک رحمان بیشتر نداریم. به فرشته خانم هم سلام برسان. به امید دیدار. ۲۶ اردیبهشت ۹۰
 به حق حق این دو نامه از انبوهی نیاوردم که جلوه نمایی کنم. این چیزها از من بدوربوده و هست. از قدیم، رسم روزگار چنین بوده که بعد از مرگ دوست و دشمن دست به قلم می شدند. دشمن که معلوم است بعضی دوستان از قِبَل درگذشت یک نامدار خواسته اند حتا به دروغ برای خود قبایی بدوزند. این کارها در نهایت نمودار این بوده که طرف در درون احساس کم شخصیتی می کرده است.
 با دلی شکسته و غمگین، درگذشت آن نازنین بزرگمنش را با فرشته جان به دو رهبر قهرمان مقاومت و همه یاران با تأسف و تألم تسلیت می گویم.