اینو میشناسین؟ اسمش رضا بود. سیزده سالش بود که تو "سیمای آخوندی" ازش پرسیدن چه آرزویی داری؟ گفت: به آرزو فکر نکردم، زیاد کار می کنم، وقت ندارم به آرزوهام فکر کنم! رضا هیجده ساله که شد انگار فقط یک آروز داشت: مرگ!

برای رسیدن به این آرزوش وقت گذاشت، انرژی گذاشت و هزینه کرد! با یک تکه طناب، شاید هم با چادر نماز ارثیه مادرش،خودشو حلق آویز کردو خلاص!
طفلی صبر کرد به هیجده سالگی برسه! و تا به هیحده سالگی رسیده چه کسی میدونه چه درد و رنج هایی کشید و چه بلاها به سرش اومد!
وقتی هیحده ساله شد در این حد فهمید که دیگه نمیکِشه، دیگه شونه هاش و مغزش و دلش توان ندارن.
وقتی هیحده سالش شد فقط تونست بفهمه که تنها یک راه داره؛ خودکشی! راه دیگه ای یاد نگرفته بود، کسی هم بهش یاد نداده بود.
اصلن میدونین چیه؟ او در همون ده ــ یازده سالگی مرده بود و در هیجده سالگی فرصت پیدا کرد پیکر قربانی شده َشو جمع و جور کنه و از روی زمین ور بچینه!
در عین حال که از دیدن اینهمه مصیبت استخوانم می سوزه، از پوست کلفتی خودم به حیرت می افتم. دو روزه میخوام درباره ی این جوان بنویسم، نه دستم راه میده، نه ذهنم و نه دلم. آخرش با خودم گفتم؛ چی بنویسم؟ تنها به این نکته بسنده می کنم:
او یاد نگرفته بود زندگی را در آغوش بگیرد. او توان گریختن دایم از زندگی را هم نداشت، پس، دار را برگزید.
کاش می‌دانست راه های دیگری هم هستند!