به قلم «چه گوآرا»

): Camilo cienfuegos کامیلو سینفوئگوس (
 زادروز: ۶فوریه۱۹۳۲ در شهر هاوانای کوبا
 درگذشت: ۲۸اکتبر ۱۹۵۹، در ۲۷سالگی در اقیانوس اطلس
انقلابی بزرگ کوبا و همرزم پاکباز ارنستو چه گوارا.
 کامیلو در شمار ۸۲نفری بود که در سال ۱۹۵۶ با کشتی از مردابها و راههای پرت افتاده برای مبارزه با دیکتاتوری باتیستا، پنهانی به کوبا وارد شدند. اما نیروهای ارتش باتیستا غافلگیرانه به آنها یورش بردند و بسیاری از آنها را کشته یا زخمی کردند. چه گوارا از شمار زخمیها بود.
 بازماندگان گروه ـ فیدل کاسترو، چه گوآرا و کامیلو و ۹تن دیگر ـ از پا ننشستند و به تدارک نبرد با نیروهای باتیستا پرداختند و برای آزادی کوبا مبارزه را ادامه دادند و در مدتی کوتاه شمار زیادی از نیروهای آزادیخواه کوبا را برای مبارزه با رژیم دیکتاتوری باتیستا به میدان مبارزه کشاندند. نیروهای شورشی پس از سلسله نبردهای خونین سرانجام توانستند در دوم ژانویه ۱۹۵۹ هاوانا، پایتخت کوبا، را فتح کنند و باتیستا را به فرار از کوبا وادارند.

(اول ژانویه۱۹۵۹، ورود کاسترو، چه گوارا و کامیلو و... به هاوانا)

بعد از فرار باتیستا و آزادی کوبا، کامیلو در کنار فیدل کاسترو، چه گوآرا و ... در فرماندهی ارتش انقلاب در امر تثبیت نظام نوپا کوشا بود اما دیری نماند و
چند ماه پس از پیروزی انقلاب، در ۲۸اکتبر ۱۹۵۹، وقتی با هواپیما از شهر «کاماگوئه» به هاوانا برمی گشت، هواپیما به علتی که چند و چون آن معلوم نشد در اقیانوس اطلس سقوط کرد و کامیلو و سرنشینان دیگر هواپیما ناپدید شدند و خبری از آنها به دست نیامد.
***
 کامیلو یکی از نزدیکترین رفقای چه گوآرا بود. چه گوآرا به یاد همرزم شهیدش در اکتبر ۱۹۶۴ یادنامه یی نوشت که قرار بود در نشریه «زیتون سبز» چاپ شود. اما از انتشار آن دست کشید که بیشتر بر روی آن کارکند و به قول خودش «چیز جدّی تری فراهم آورد»، اما هرگز این فرصت را نیافت و نشریه «زیتون سبز» در شمارۀ ویژه یی که پس از شهادت چه گوآرا منتشرکرد، آن مقاله را نیز به چاپ رساند.
 در زیر بخشهایی از آن یادنامه را می خوانید:
«... خاطره وسیله یی است برای زنده کردن گذشته، یعنی آنچه مرده است. یادآوری کامیلو نیز به خاطرآوردن چیزهایی است گذشته و مرده. درحالی که کامیلو بخش زنده یی از انقلاب کوبا بوده و در پرتو خلق و خوی خود مرگ ناپذیر است. در اینجا همینقدر مایلم برای رفقای خودمان در ارتش شورشی تصویری از این چریک جنگاور و شکست ناپذیر به دست دهم. من توانایی این کار را دارم، چرا که از ساعات غم انگیز اولین عقب نشینی در "الرجریا دو پیو»(۱) تشخیص داده بودم که او چگونه آدمی است.
 من زخم برداشتم و در گوشه امنی نزدیک به رفیقی آغشته به خون، که آخرین رگبارهای خود را شلیک می کرد و آمادۀ مرگ در حال نبرد بود، دراز کشیدم. شنیدم که کسی به آهستگی می گوید: "ما شکست خورده ایم. بیایید تسلیم شویم". و در جواب، صدای روشنی از جایی در بین مبارزان بلندشد که "هیچ کس در اینجا تسلیم نمی شود!". و دشنامی در پی آن.
 جنگ تمام شد و ما تاب آوردیم و من به یُمن کمکهای رفیق آلمیدا زنده ماندم و پنج تن از رفقا در اطراف پرتگاههای تند و ساحلی نزدیک به "کابو کروز"(۲) گم شدند و در یک شب مهتابی و روشن به سه تن دیگر از رفقا رسیدیم که بدون هیچ ترسی از سربازان دشمن در آرامش خفته بودند. خوابشان را برآشفتیم و گمان بردیم که دشمن اند. چیزی اتفاق نیفتاد، اما بعدها این حادثه بین رفقا به صورت یک شوخی و مزاح درآمد، چرا که من هم در بین رفقایی بودم که آنها را غافلگیر کردیم، و این که من بودم که مجبورشدم پرچم سفید را بالابرم تا ـ رفقای ما ـ آنها را با سربازان باتیستا اشتباه نگرفته به طرفمان شلیک نکنند.
 در این هنگام ما هشت تن بودیم. کامیلو گرسنه بود و می خواست چیزی بخورد. برایش مهم نبود که چه چیز و در کجا، فقط می خواست چیزی بخورد. همین امر منجر به مخالفتهای جدّی با او شد، چرا که او می خواست مرتباً به کلبه های دهقانی مراجعه کرده تقاضای غذا کند. تا به حال دوبار به خاطر تبعیّت از پیشنهاد "گرسنگان" تا مرز اسارت به دست سربازان دشمن پیش رفته بودیم که دهها تن از رفقای ما را کشته بودند.
 روز نهم "گرسنگان" غالب آمدند و ما به یک کلبه دهقانی رفته، خوردیم و همگی مریض شدیم و طبیعی است که از مریض ترین رفقا یکی هم کامیلو بود که چون شیری گرسنه یک بزغاله را به تمامی بلعید.
 در آن ایام من بیشتر یک پزشک بودم تا یک سرباز. کامیلو را به یک رژیم غذایی خاص واداشتم و از او خواستم تا خود را از کلبه های دهقانی، یعنی جایی که از او پذیرایی کاملی شد، دور نگه دارد. خطر گذشت و ما باردیگر با هم شدیم.
 روزها به هفته ها و هفته ها به ماههایی کشید که در طی آن بسیاری از رفقای ما به قتل آمدند. کامیلو جوهر خود را نشان داد و به درجۀ ستوان جلودار در تنها ستون محبوب ما رسید که بعدها تحت فرماندهی شخص فیدل به ستون اول خوزه مارتی شهرت یافت.
 آلمیرا و رائول سروان بودند، کامیلو ستوان جلودار... من در مقام ستوانی پزشک گروه بودم. بعدها ... درجه سروانی به من داده شد و چند روز بعد درجه سرگردی و فرماندهی یک ستون.
 روزی کامیلو به درجه سروانی در ستون تحت فرماندهی من، یعنی ستون چهارم رسید. ما این شماره را فقط برای اغفال دشمن به ستون خود بسته بودم، چرا که در واقع فقط دو ستون بیشتر نداشتیم.
 در ستون ما بود که کامیلو دور شاهکارهای خود را آغاز کرد و این در پرتو تلاش خستگی ناپذیر و شور و شوق فوق العادۀ کامیلو بود که او بارها سربازان دشمن را به دام انداخت.

(کامیلو و چه گوآرا)

یک بار کامیلو در چنان فاصله کوتاهی یکی از سربازان پیشاهنگ دشمن را به گلوله بست که توانست اسلحه او را حتی پیش از آن که به زمین درغلتد، از دستش خارج سازد. یک بار هم دام انداخت که بگذاریم سربازان صف مقدّم دشمن آزادانه از میان ما بگذرند تا جایی که افراد ما و کامیلو از دو طرف سینه به سینه شده و سپس همگی از پهلو به دشمن حمله ورشویم. اما این دام نتیجه نداد، زیرا یکی از افراد گروه ما کنترل اعصاب خود را از دست داد و پیش از آن که افراد دشمن به حدّ کافی به ما نزدیک شوند، بر آنها آتش گشود.

از این زمان بود که کامیلو به "کامیلو، خدای پیشتاز" شهرت یافت. یعنی یک چریک مبارز واقعی که قادر بود تشخّص خود را به کمک طرق مبارزۀ منحصر به خود، به اثبات برساند.

من اکنون به یاد نگرانی خود در طی دومین حمله به "پینو دِل آگوا" (۳) می افتم، یعنی زمانی که فیدل به من دستورداد در کنار کامیلو بمانم و مسئولیت حمله به یکی از جناحهای دشمن را از او بخواهم. نقشه ساده بود و قراربود کامیلو حمله کرده یک سراردوی دشمن را بگیرد و سپس اردو را محاصره کند. تیراندازی شروع شد و کامیلو و یارانش پست نگهبانی را گرفته شروع به پیشروی کردند و به قرارگاه واردشدند و هر سربازی را که بر سر راه خود یافتند، کشتند و یا به اسارت گرفتند. شهر، خانه به خانه گرفته شد تا آن که سرانجام دشمن نیروی مقاومت خود را سازمان داد و دیواری از گلوله، شروع به وارد آوردن تلفات در صفوف ما نمود. در این نبرد رفقای باارزشی، ازجمله "نودا" و "کاپوته" جان خود را از دست دادند.
 

یک مسلسل چی دشمن در پناه افراد خود به سوی ما پیشروی کرد، اما در یک لحظه خاص خود را در میان توفانی واقعی از شلیک تیریافت. دستیاران مسلسل چی کشته شدند و سربازی که مسلسل را اداره می کرد، آن را رهاکرد و پا به فرار نهاد. سحرگاه بود و حمله در شب آغازگشته بود. کامیلو خود را به سوی مسلسل پرتاب کرد که آن را در تصرف آورده نگه دارد و در این حرکت دوبار تیر خورد. یک گلوله ران چپ او را شکافت و گلوله یی دیگر به شکم او اصابت کرد. کامیلو از صحنه دورشد و رفقایش او را کشان کشان با خود بردند. دو کیلومتر از صحنه دورشدیم، در حالی که دشمن در میان ما بود. صفیر مسلسل و طنین این فریاد را از سربازان دشمن می شنیدیم که: "او نه، مسلسل کامیلو"، "اون کامیلوست که تیراندازی می کنه" و سپس "زنده باد" برای باتیستا. همگی فکر کردیم که کامیلو به قتل آمده است. اما کمی بعد از خوش اقبالی او تعریف کردیم که گلوله به شکمش وارد و از آن خارج شده است، بدون این که به روده ها و یا هیچ یک از جوارح حیاتی او اصابت کرده باشد.

بعد از این، روز سرنوشت ساز ۹آوریل فرارسید و کامیلوی پیشگام به دشتهای "اورینته" رفت و در آنجا با وحشتی که در دل نیروهای بسیج شدۀ دشمن در ناحیۀ "بایوما" افکند، به صورت یک افسانه درآمد.
 

یک بار در محاصرۀ ۶۰۰تن از افراد دشمن افتاد، درحالی که نیروی شورشی او فقط مرکّب از ۲۰تن بود. آنها یک روز تمام در برابر پیشروی دشمن، که دو تانک هم در اختیار داشت، مقاومت کردند و شب هنگام فراری جانانه نمودند.

آنگاه زمان تهاجم فرارسید و در مواجهه با خطر فوری و تمرکز نیروهای دشمن، کامیلو فراخوانده شد. زیرا کامیلو تنها مردی بود که فیدل به شایستگی او برای جانشینی اعتمادکرد و خود به جبهه یی مخصوص رفت.

در این زمان بود که قصۀ شگفت انگیز تهاجم و سلسله پیروزیهای او در دشتهای "لاس ویلاس" آغازگشت. و این کاری سترگ بود، چرا که دشت هموار، کمتر کمینگاهی طبیعی در اختیار ما می گذاشت. شکوه این عملیات به خاطر حالت گستاخانۀ آن بود و در همان حال می شد که برداشت سیاسی کامیلو، نوع تصمیگیری او در قبال مسائل سیاسی، قدرت او و ایمانش را به خلق دریافت.


 (کامیلو و فیدل کاسترو)

کامیلو یک چراغ الکلی کوچک داشت که از آن برای پختن گوشت گربه و تعارف کردن آن به عنوان خوراکی لذیذ به تازه واردانی استفاده می کرد که به ما می پیوستند. این فقط یکی از مِحَک زدنهای متعددی بود که در "سییرا" به عمل می آمد و هر کس که از خوردن گوشت گربه امتناع می کرد، در آزمایش مردود می شد.

کامیلو مردی شوخ بود با یک میلیون شوخی و طنز. این شوخیها بخشی از طبیعت او بود و ستایش او از خلق و توانایی او در جوشش با خلق بخشی از شخصیت او. این خصوصیات که امروززه ما آنها را گاه فراموش می کنیم و گاه نادیده می گیریم، در تمامی حرکات کامیلو موج می زد و این موهبتی است که کمتر کسی از آن برخوردار است. همان طور که فیدل گفته است، این حقیقتی است که کامیلو چندان کتابی نخوانده بود، اما از هوش خداداد مردمی برخوردار بود که او را از بین هزاران نفر برگزیده بودند تا در جایگاه ممتازی قراربگیرد؛ جایگاهی که با گستاخی، سرسختی، هوش و صمیمت خود به دست آورده بود.

کامیلو به نحوی سازش ناپذیر و به حدّی یکسان نسبت به فیدل و نسبت به خلق، وفادار بود. او وفاداری و صمیمت بی حدّ و حَصری نسبت به فیدل و خلق داشت. فیدل و خلق دوشادوش هم بودند و دلبستگی کامیلو نثار هر دو بود.

چه کسی کامیلو را کشت؟ چه کس آن مرد را کشت که در حیات انسانهایی چون خود، بین خلق زنده می مانند؟ این گونه مردان تا زمانی که خلق تجویز نکند، نخواهند مرد. دشمن او را کشت؛ او را کشت چرا که می خواست او بمیرد چرا که هیچ هواپیمای صددرصد مطمئنی وجود ندارد. چرا که خلبانهان قادر به کسب همۀ تجربیات لازم نیستند، چرا که کامیلو کاری بیش از طاقت بر دوش داشت و مجبور بود که به سرعتی هرچه تمام تر در هاوانا باشد. او فدای شتاب خودشد.

کامیلو به خطر اعتنایی نداشت. او خطر را مثل یک بازی به بازی می گرفت. به آن عشق می ورزید، به خود می خواندش، رامش می کرد و با روحیه چریکی که داشت، هیچ چیز نمی توانست او را از راهی که در آن بود بازداشته و یا منحرف سازد. زمانی پیش آمد که همه کس او را می شناخت، ستایشش می کرد و به او عشق می ورزید. می شد که این امر پیش از آن زمان صورت گیرد و اگر چنین می شد، قصۀ او فقط به عنوان قصۀ یک سروان چریک شناخته می شد.

همان طور که فیدل گفته است در آینده کامیلوهای بسیاری خواهند بود و درگذشته هم کامیلوهایی بوده اند و من می توانم بر این گفته بیفزایم که کامیلو توانست کار شکوهمند کامیلوهایی را به پایان برساند که قبل از اتمام کار خود درگذشتند و بدین طریق او توانست وارد صفحات تاریخ شود.

کامیلو و کامیلوهای دیگر ـ آنها که زود از پای افتادند و آنها که هنوز در راه آمدنند ـ نمودار قدرت خلق اند. آنها کاملترین بیان رفعتی هستند که فقط ملتی می تواند به آن برسد که برای دفاع از پاکترین آرمانهای خود مبارزه می کند و برای به انجام رساندن شریف ترین اهداف خود، با ایمانی کامل قدم برمی دارد.

حرفهای بسیاری باید گفته شود تا به من رخصت دهد که جوهر وجود او را در یک قالب بی روح بریزم که این خود چیزی برابر با کشتن او خواهدبود. بهتر آن است که قضیه را به همین ترتیب، یعنی به شکل توصیفی آن رهاسازم، بدون آن که نظریات سیاسی ـ اقتصادی او را، که دقیقاً هم بیان نشده، چون پردۀ سیاه و سفیدی نقاشی کرده باشم. اما ما باید همیشه به خاطر بیاوریم که هرگز مردی نبود ـ نه حتی پیش از انقلاب ـ که با او برابر باشد: یک انقلابی تمام عیار، یک فرزند خلق، یک هنرمند انقلاب که از قلب ملت کوبا برخاسته بود.

ذهن او، با کوچکترین سستی یا ناامیدی خو نداشت. او چیزی بود که هر روز به خاطر می آید؛ او کسی است که کارهای بسیاری انجام داد؛ کارهایی که فقط کامیلو انجام داد؛ او کسی است که نشان بارز و آشکار خود را بر انقلاب کوبا نقش زد؛ او کسی است که در قلب انقلابیونی که در نخستین روزها به انقلاب پیوستند و نیز در قلب قهرمانانی که بعدها سربلند خواهندکرد، نامش جاودان باقی خواهد ماند.
 در تولّد دوباره و جاودانی و دائمی او، کامیلو شمایل خلق است».
 («در انقلاب»، ارنستو چه گوآرا، ترجمۀ م. الف. رهجو،
چاپ اول، انتشارات مروارید، تهران، ۱۳۵۸، ص۶۷تا ۷۸).
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 ـ پانویس:
 Alegeia de pio*
 Cabo Croz**
 Pino del Agoa***
Ventriloquist ****
ـ «این لفظ به معنی کسی است که قادر به تکلّم صریح و معمول نبوده و چنان که در هنگام صحبت کردن گویی صدا نه از حلق و دهان او بلکه از داخل شکمش بیرون برمی آید و نیز هرکس که تقلید این گونه تکلّم را کند مانند کسی که در نمایشهای عروسکی یا خیمه شب بازی به زبان عروسکها صحبت می کند. مترجم».