ـ «قصیده برای انسان ماه بهمن»

 ـ احمد شاملو

احمد شاملو «قصیده برای انسان ماه بهمن» را در بهمن ۱۳۲۹ در سوگ دکتر تقی ارانی سرود. این شعر در مجموعۀ «قطعنامه» به چاپ رسید.

 تقی ارانی، در سال ۱۲۸۲شمسی در تبریز به دنیا آمد و در ۱۴بهمن ۱۳۱۸، در ۳۶سالگی، در زندان قصر به شهادت رسید.

ارانی مدرسه ابتدایی را در تبریز و مدرسه متوسطه را در دارالفنون تهران گذراند. از سال ۱۲۹۴تا ۱۳۰۰ به تحصیل طبّ پرداخت. او یکی از ۶۰ دانشجویی بود که برمبنای مصوّبه مجلس شورای ملی (دورۀ چهارم) در سال۱۳۰۱ به آلمان فرستاده شد. این اقدام در جهت یکی شدن ژاندامری و قزّاقخانه و بی نیازشدن از استخدام متخصّصان نظامی از اروپا صورت گرفت. ارانی. که جزء سهمیه وزارت جنگ بود، در این سال برای تحصیل در آلمان (برلین) وارد این کشور شد.

 دانشجویان اعزام شده به آلمان، بعد از مدت کوتاهی جمعیت محصّلین ایرانی با نام «امید ایران» را تشکیل دادند. این جمعیت در اردیبهشت ۱۳۰۳ مجلّه یی به نام «نامۀ فرنگستان» در برلین منتشر کردند که صاحب امتیاز آن «ارگان جوانان ایرانی مقیم آلمان» بود. این «جمعیّت» در شمارۀ اول این ماهنامه، دیدگاههایش را در بیانیه یی با عنوان «ما چه می خواهیم» بیان کرده است:

«ما می خواهیم با حفظ مزایای اخلاق ذاتی ایران این سخن بزرگ را به کار بندیم: ایران باید روحاً، جسماً و باطناً فرنگی مآب شود» (مقالۀ «ارانی کمونیست نبود» حمید احمدی، «آدینه»، شمارۀ ۸۸، بهمن ۱۳۷۲).

تقی ارانی، که در آن زمان ۲۰سال داشت، حدود یک سال و نیم با این «جمعیت» همکاری داشت و مقالاتی در «نامه فرنگستان» و «ایرانشهر»، که در برلین منتشر می شد، به چاپ رساند. ارانی بعدها زندگی فکری این دوره خود را مورد انتقاد شدید قرارداد.

***

ارانی بعد از جداشدن از این «جمعیت» با چند تن از روشنفکران و دانشجویان ایرانی در اوایل سال ۱۳۰۵ جریان جدیدی را با نام «فرقۀ جمهوری انقلابی ایران» و با شعار «دفاع از آرمانهای آزادیخواهانه انقلاب مشروطیت و جمهوری ملی» در برلین بنیان گذاشت که فعالیتهایش علنی نبود. هستۀ اصلی این جریان را ابوالحسن علوی (پدرِ «بزرگ علوی»)، مرتضی علوی، برادر «بزرگ علوی» و مرتضی یزدی و چند تن دیگر تشکیل می دادند.

«فرقه جمهوری انقلابی ایران» در تیرماه سال ۱۳۰۵ بیانیه یی خطاب به «ملت ایران»، بر محور دفاع از آزادی و برقراری حکومت «جمهوری ملی» در ایران، انتشار داد، که بخشی از آن چنین است: «... چطور می شود حکومت ملی دایرکرد؟ هزاران قلب شجاع در این فکر و در این خیال در حال ضربان است. وقتی که شخص با عزّت به این جمله مقدّس فکر می کند قربانیهای رشید ایران را درنظر می آورد که برای آزادی ایران و خلاصی ملت از دست این طبقه ظالم جنگیده اند و مانند ملک المتکلّمین، عباس آقا، کوچک خان، خیابانی، کلنل محمد تقی خان و هزار مرد بزرگ دیگر جان و هستی خود را قربانی کرده اند. راست است، ملت ایران باید خیلی از این قربانیها در آستانۀ آزادی تقدیم کند... به ملت ایران سلام! به آزادیخواهان ایران سلام!...»

«فرقه جمهوری انقلابی ایران» در پاییز سال ۱۳۰۶ جزوه یی با عنوان «بیان حق» در ۴۰صفحه انتشار داد. این جزوه به زبان فرانسه ترجمه و برای نشریات و احزاب سیاسی فرستاده شد.

انتشار این جزوه با واکنش خشم آلود دولت ایران و «حزب کمونیست ایران» روبه رو شد. تیمورتاش، وزیر دربار رضاشاه، سفیر آلمان در ایران را فراخواند و خواستار اقداماتی علیه نویسندگان این جزوه گردید.

 در پی اعتراض دولت ایران، وزیر خارجه آلمان که نگران لطمه دیدن به مناسبات سودآور اقتصادی این کشور با ایران بود، «کمیساریای عمومی» را موظّف کرد که نیروهای سیاسی ایرانی مخالف رژیم ایران را زیر نظر بگیرد.

 «کمینتِرن» و «حزب کمونیست ایران» نیز نویسندگان جزوۀ «بیان حق» را به عنوان «یک جریان سیاسی منحرف و طرفدار جمهوری دموکراسی پارلمانتاریستی» به شدّت مورد انتقاد قراردادند.

***

 دکتر ارانی در سال ۱۳۰۸، پس از پایان تحصیلاتش در آلمان و گذراندن تز دکترای علوم طبیعی از دانشگاه برلین وارد ایران شد. در این زمان هنوز «حزب کمونیست ایران» متلاشی نشده و اعضای اصلی آن دستگیر نشده بودند.

 به هنگام ورود دکتر ارانی به ایران با این که هنوز «حزب کمونیست ایران» دارای تشکیلات مخفی فعّالی بود ولی او با این حزب هیچگونه همکاری نداشت و از همان آغاز ورود به ایران در کارخانه شیمیایی وزارت جنگ به کارپرداخت و تدریس در مدارس مختلف تهران را نیز آغازکرد.

***

 جعفر پیشه وری اولین فرد کمیته مرکزی «حزب کمونیست ایران» بود که در روز ۶دیماه ۱۳۰۹ در تهران دستگیرشد. امّا ازهم پاشیدن تشکیلات «حزب کمونیست ایران» پس از تصویب قانون «منع فعالیتهای کمونیستی در ایران» و آغاز اجرای آن در خرداد۱۳۱۰ پیش آمد.

 تشکیلات حزب کمونیست در تبریز در تیرماه ۱۳۱۰ لورفت و اردشیر آوانسیان، عضو کمیته مرکزی و مسئول تشکیلات حزب در تبریز، در مردادماه همان سال دستگیر شد. انتشار مجله «ستاره سرخ»، ارگان حزب کمونیست ایران، نیز در دیماه ۱۳۱۰ متوقف شد.

***

 ارانی در زمستان سال ۱۳۱۲ به همراه ایرج اسکندری و بزرگ علوی با انتشار مجله «دنیا» یک جریان مستقلی را به وجود آورد. او تا سال ۱۳۱۴ مجموعاً ۱۲ شماره از مجله «دنیا» را منتشرکرد. چند نمونه از مقالات ارزنده او در شماره های نشریه «دنیا» عبارتند از: «عرفان و اصول مادی»، «بشر از نظر مادی»، «تکامل...»، «زندگی و روح هم مادی است»، «جبر و اختیار»، «خوابیدن و خواب دیدن»، «زن و ماتریالیسم» و «پسیکولوژی» (علم الرّوح).

***

 در اوایل سال ۱۳۱۴ کامبخش، «عضو حزب کمونیست شوروی و کارمند سفارت شوروی در ایران» و مأمور اطلاعاتی آنها، که در آن زمان در بخش تجاری سفارت شوروی در تهران (اتوبوس سازی زیس) کار می کرد، به درون جریانی که دکتر ارانی و دو تن دیگر از یارانش پدید آورده بودند، نفوذ کرد.

 پس از لورفتن کامبخش و دستگیری او، دکتر ارانی و پنجاه تن دیگر از همفکران آنها، در روز ۱۸اردیبهشت۱۳۱۶دستگیر شدند. دستگیرشدگان در زندان به «گروه پنجاه و سه نفر» معروف شدند.

 خلیل ملکی که در آلمان با دکتر ارانی آشنا شده بود و او نیز پس از دستگیری کامبخش دستگیر شد، در خاطراتش از دوران اسارت در زندان قصر، ازجمله از «بایکوت» دکتر ارانی و پیشه وری و رنگ و نیرنگهای امثال کامبخش و بهرامی دربارۀ آنها چنین می نویسد:

 «... در دوران اول اقامت در زندان قصر تبلیغات و تحریکات علیه دکتر ارانی باکمال جدیت ادامه داشت... سوء تفاهماتی را که کامبخش و شرکا می خواستند ایجاد کنند و تا حدودی نیز موفقیت داشتند، زمانی به کلی موقوف و برطرف شد که تصمیم گرفته شد پروندۀ ما به دادگاه رجوع شود. ما را برای خواندن پرونده به دادگستری نمی بردند بلکه پرونده ها را در اتاق ملاقات پشت میله های زندان قصر می آوردند و هرکس هرچه را می خواست می بایست برای او خوانده شود.

 در همان روز اول از طرف زندانیان جوان پیشنهاد شد که پرونده های دکتر ارانی و کامبخش، چون با پرونده همه تماس دارد، بلند خوانده شود تا همه از آن آگاه شوند...

 پرونده دکتر ارانی و کامبخش هر دو خوانده شد... حتی منِ هوادار جدّی دکتر ارانی ابداً تصور نمی کردم که او در مدافعات خود این همه شجاعت و جوانمردی از خود بروز داده باشد... من همواره به سجایای دکتر ارانی حتی خیلی بیشتر از معلومات مترقی او و تئوری دانی اش ایمان داشتم و خواندن این پرونده ایمان و عقیده همه را دربارۀ سجایای شریف و عالی او ده چندان کرد...

 از قرار معلوم روز یکشنبه یی کامبخش بازداشت می شود. روز دوشنبه گزارش تهیه کرده و به ادارۀ سیاسی آن زمان تسلیم می کند و این گزارش عبارت از همان پرونده یی بود که در حضور ما و برای ما خوانده شد.

 این گزارش فرقی نداشت با گزارشی که به یک کنگرۀ حزبی تقدیم می شود! تمام فصلبندیهای مربوط به سازمان و امور مالی و تبلیغاتی و غیره، دقیق و کامل بود و کمترین نقصی نداشت. در این گزارش البته اسامی نیز آمده بود و با چه دقّتی!

 به همین مناسبت روز دوشنبه که این گزارش کامبخش تقدیم ادارۀ سیاسی شهربانی شده بود، مأمورین آن اداره و اداره آگاهی روز سه شنبه روز پرکار و فعّالی داشتند. اکثریت ۵۳نفر روز سه شنبه... گرفتار شدند...

 پس از دادگاه ... از دور و نزدیک حس می کردم که مخالفت با دکتر ارانی، پس از آن همه شکنجه و دادگاه و دفاع درخشان او و به خصوص رفتار شایسته او در بازپرسی، کم نشده بلکه کینه و نفرت بعضی بیشتر نیز شده است» («خاطرات سیاسی خلیل ملکی»، ص۲۸۳).

 خلیل ملکی در همین یادداشتها فشارهای طاقت فرسا و آزار و شکنجه های کارگزاران رژیم رضاشاه بر دکتر ارانی پس از رهبری او در یکی از اعتصابهای زندان و سرانجام شهادت او را در روز ۱۴بهمن ۱۳۱۴، در پایان این مقاومتهای بی باکانه، شرح می دهد.

 

«بزرگ علوی» از یاران دکتر ارانی و یکی از اعضای گروه ۵۳ نفری، که در زندان قصر زندانی بود، در کتاب «پنجاه و سه نفر» در بارۀ شهادت دکتر ارانی می نویسد:

 «مرگ دکتر ارانی از آن مصیبت‌هایی است که کلیۀ کسانی که در زندان بوده و نام او را شنیده یا یک بار او را در سلول‌های مرطوب کوریدورِ (راهرو) سه و چهار زندان موقت دیده بودند، هرگز فراموش نخواهند کرد… روز چهاردهم بهمن ۱۳۱۸ نعش دکتر ارانی را به غَسّالخانه بردند. یکی از دوستان نزدیک دکتر ارانی؛ طبیبی که با او از بچگی در فرنگستان معاشر و رفیق بود، نعش او را معاینه کرد و علائم مسمومیّت را در جسد او تشخیص داد. مادر پیر دکتر ارانی؛ زن دلیری که با خون دل وسایل تحصیل پسرش را فراهم کرده، روز چهادهم بهمن ۱۳۱۸ لاشۀ پسر خود را نشناخت. بیچاره زبان گرفته بود که این پسر من نیست. این طور او را زجر داده و از شکل انداخته بودند. همین مادر چندین مرتبه دامن پزشک معالج دکتر ارانی را گرفته و از او خواسته بود که پسرش را نجات دهد و به او اجازه دهد دوا و غذا برای پسرش بفرستد. دکتر زندان در جواب گفته بود که این کار میسّر نیست. برای این که به من دستور داده اند که او را درمان نکنم».

«قصیده برای انسان ماه بهمن»

«تو نمی‌دانی غریوِ یک عظمت
وقتی که در شکنجۀ یک شکست نمی‌نالد،
 چه کوهی‌ست!
تو نمی‌دانی نگاهِ بی‌مژۀ محکومِ یک اطمینان
وقتی که در چشمِ حاکمِ یک هراس خیره می‌شود،
 چه دریایی‌ست!

تو نمی‌دانی مُردن

وقتی که انسان مرگ را شکست داده است،

 چه زندگی‌ست!
تو نمی‌دانی زندگی چیست، فتح چیست؛
تو نمی‌دانی ارانی کیست

 و نمی‌دانی هنگامی که
گورِ او را از پوستِ خاک و استخوانِ آجُر انباشتی
و لبانت به لبخندِ آرامش شکفت
و گلویت به انفجارِ خنده ‌یی ترکید،
و هنگامی که پنداشتی گوشتِ زندگیِ او را
از استخوان‌های پیکرش جدا کرده ‌ای
چه‌گونه او طبلِ سُرخِ زندگی ‌اش را به نوا درآورد
در نبضِ زیراب،
در قلبِ آبادان،
و حماسۀ توفانیِ شعرش را آغاز کرد
با سه دهان، صد دهان، هزار دهان،
با سیصد هزار دهان
با قافیۀ خون
با کلمۀ انسان،
با کلمۀ انسان، کلمۀ حرکت، کلمۀ شتاب
با مارشِ فردا،
که راه می‌رود،
 می‌افتد، برمی‌خیزد،
 برمی‌خیزد، برمی‌خیزد، می‌افتد،
 برمی‌خیزد، برمی‌خیزد

و به‌ سرعتِ انفجارِ خون در نبض

       گام برمی‌دارد
       و راه می‌رود بر تاریخ، بر چین
       بر ایران و یونان
      انسان، انسان، انسان، انسان… انسان‌ها…
      و که می‌دود چون خون، شتابان
      در رگ تاریخ، در رگ ویتنام، در رگ آبادان
      انسان، انسان، انسان، انسان… انسان‌ها…
      و به مانندِ سیلابه که از سدّ،
      سرریز می‌کند در مصراعِ عظیمِ تاریخش
      از دیوارِ هزاران قافیه:
     قافیۀ دزدانه،
     قافیۀ در ظلمت،
     قافیۀ پنهانی،
     قافیۀ جنایت،
     قافیۀ زندان در برابرِ انسان،
    و قافیه ‌یی که گذاشت آدولف رضاخان
    به دنبالِ هر مصرع که پایان گرفت به "نون":
    قافیۀ لَزِج،
    قافیۀ خون!

و سیلابِ پُرطبل
از دیوارِ هزاران قافیۀ خونین گذشت:
خون، انسان، خون، انسان،
انسان، خون، انسان…
و از هر انسان سیلابه ‌یی از خون
و از هر قطرۀ هر سیلابه، هزار انسان:
انسانِ بی‌مرگ،
انسانِ ماهِ بهمن،
انسانِ پولیتسر،
انسانِ ژاک‌دوکور،
انسانِ چین،
انسانِ انسانیت،
انسانِ هر قلب،
 که در آن قلب، هر خون،
 که در آن خون، هر قطره،
انسانِ هر قطره،
 که از آن قطره، هر تپش،
 که از آن تپش، هر زندگی،
 یک انسانیتِ مطلق است.

و شعرِ زندگیِ هر انسان
که در قافیۀ سُرخِ یک خون بپذیرد پایان،
مسیحِ چارمیخِ ابدیتِ یک تاریخ است.

و انسان‌هایی که پا در زنجیر،
به آهنگ طبلِ خونِشان می‌سرایند تاریخِشان را،
حَواریّونِ جهان‌گیرِ یک دین‌اند.

و استفراغِ هر خون از دهانِ هر اعدام،
رضای خودرویی را می‌خشکاند
بر خرزهرۀ دروازۀ یک بهشت.

و قطره‌ قطرۀ هر خونِ این انسانی که در برابرِ من ایستاده است
سیلی‌ست
که پُلی را از پسِ شتابندگانِ تاریخ
 خراب می‌کند

و سوراخِ هر گلوله بر هر پیکر،
دروازه ‌یی‌ست که سه نفر، صد نفر، هزار نفر،
 که سیصد هزار نفر

 از آن می‌گذرند
 رو به بُرجِ زُمرّدِ فردا.

و مِعبرِ هر گلوله بر هر گوشت،
دهانِ سگی‌ست که عاجِ گران‌بهای پادشاهی را
در انوالیدی می‌جَوَد.

و لقمۀ دهانِ جنازۀ هر بی‌چیزْ پادشاه
 رضاخان!
شرفِ یک پادشاهِ بی‌ همه ‌چیز است.

و آن کس که برای یک قبا بر تن و سه قبا در صندوق؛
و آن کس که برای یک لقمه در دهان و سه نان در کف؛
و آن کس که برای یک خانه در شهر و سه خانه در ده،
با قبا و نان و خانۀ یک تاریخ چنان کند که تو کردی، رضاخان
نامش نیست انسان.

نه، نامش انسان نیست، انسان نیست،
 من نمی‌دانم چیست
 به جز یک سلطان!»

امّا بهارِ سرسبزی با خونِ ارانی
و استخوانِ ننگی در دهانِ سگ انوالید!

 

و شعرِ زندگیِ او، با قافیۀ خونش،
و زندگیِ شعرِ من
 با خونِ قافیه ‌اش.
و چه بسیار
که دفترِ شعرِ زندگی‌شان را
با کفنِ سُرخِ یک خون شیرازه بستند.
چه بسیار
که کُشتند بردگیِ زندگی‌شان را
تا آقاییِ تاریخِشان زاده شود.

با سازِ یک مرگ، با گیتارِ یک لورکا،
شعرِ زندگی‌شان را سرودند
و چون من شاعر بودند
و شعر از زندگی‌شان جدا نبود.
و تاریخی سرودند در حماسۀ سُرخِ شعرِشان
که در آن،
پادشاهانِ خلق
 با شیهۀ حماقتِ یک اسب
 به سلطنت نرسیدند،
و آن‌ها که انسان‌ها را با بندِ ترازوی عدالتِشان به دار آویختند
عادل نام نگرفتند.

جدا نبود شعرِشان از زندگی‌شان
و قافیۀ دیگر نداشت
جز انسان.

 

و هنگامی که زندگیِ آنان را بازگرفتند
حماسۀ شعرِشان توفانی‌تر آغاز شد
 در قافیۀ خون.
شعری با سه دهان، صد دهان، هزار دهان،
 با سیصد هزار دهان؛
شعری با قافیۀ خون،
 با کلمۀ انسان،
 با مارشِ فردا؛
شعری که راه می‌رود، می‌افتد، برمی‌خیزد، می‌شتابد
و به سرعتِ انفجارِ یک نبض در یک لحظۀ زیست،
راه می‌رود بر تاریخ، و بر اندونزی، بر ایران،
و می‌کوبد چون خون،
در قلبِ تاریخ، در قلبِ آبادان،
انسان، انسان، انسان، انسان… انسان‌ها…

 و دور از کاروانِ بی‌ انتهای این همه لفظ، این همه زیست،
سگ انوالیدِ تو می‌میرد
با استخوانِ ننگ تو در دهانش ــ
استخوانِ ننگ،
استخوانِ حرص،
استخوانِ یک قبا بر تن، سه قبا در مِجری (=صندوق)،
استخوانِ یک لقمه در دهان، سه لقمه در بغل؛
استخوانِ یک خانه در شهر، سه خانه در جهنم؛
استخوانِ بی‌تاریخی.

بهمن ۱۳۲۹».