«آب سربالا و ابوعطای قورباغه»
 دکتر منوچهر هزارخانی

«ساقی به جام عدل بده باده تا گدا/
 غیرت نیاورد که جهان پربلاکند

بی هیچ تردید و وسواسی باید پذیرفت که "امام امّت" معجزه‌گر زمان است. بزرگترین معجزه‌اش این که ظرف چهار سال چنان تسمه از گردۀ ملتی کشید که ته‌ماندۀ رژیمی که با قیام یکپارچۀ همان ملت از عرصۀ کشور جارو شده بود، و تا مدتها، حتّی در غربت، جرأت اظهار وجود نداشت، حالا مدّعی و طلبکار هم شده است. دیگر وزوز نمی کند، با صدای بلند ابوعطا می خواند.
 یادشان رفته ـ یا تصوّر می کنند که مردم در این مدت فراموش کرده اند ـ که سردمدارانشان عملۀ دست دوم و سوم رژیم جاروشده بوده اند؛ یادشان رفته که در دورۀ طلایی حکومتشان اگر امام پرستی و احیای فکر خلافت و بازگشت به چهارده قرن پیش رسم نبود، در عوض پرستش آریامهر و احیای فکر شاهنشاهی و بازگشت به دو هزار و پانصدسال پیش ایده ئولوژی حاکم بود؛ یادشان رفته که لجنی که امروز در سطح جامعۀ ما شناور است، میراث مستقیم رهبریهای داهیانۀ همان آریامهری است که وقتی جلوِ دوربین های تلویزیون می ایستاد، انگشتان شستش را در حلقۀ آستینهای جلیقه اش می کرد، باد به غبغب می انداخت و به سوئدی ها توصیه می کرد که بیایند از تجربۀ ما در زمینۀ تأمین رفاه اجتماعی کارگران درس بگیرند! درست همان وقتها بود که این لجنها در حال کنده شدن بودند.
 امّا انصاف باید داد که آریامهر خیلی از قورباغه های باغش باهوشتر بود. او تنها یکی دو ماه وقت گذاشت تا "صدای انقلاب" را بشنود، قورباغه ها، پس از هفتاد و اندی سال تازه ادّعا می کنند که گویا پیام انقلاب مشروطیت را شنیده اند و حالا که دستشان از همه جا کوتاه شده، از زور پیسی، ایمان آورده اند که "شاه باید سلطنت کند نه حکومت". عین خوآن کارلوس در اسپانیا! امر حکومت با کیست؟ هیچ معلوم نیست. حواله اش به انتخابات آزاد!
 کدام رَوَند فکری یا تجربۀ عملی، قورباغه جماعت را به حاکمیّت آرای عمومی معتقدکرده؟ این هم معلوم نیست.
 حرفشان را که می خوانی می بینی هنوز که هنوز است قیام سلطنت برانداز مردم را "فتنۀ خمینی" می گویند. به کردار سیاسی گذشته شان که نگاه می کنی می بینی جز سالها تجربۀ خدمتگزاری حکومت استبدادی و وابسته چیزی در کوله بار ندارند. اگر سرشان را بالا می گرفتند و با صراحت می گفتند: ما دست راستی های ایران به عنوان نمایندۀ سرمایه داری باید خودمان حکومت کنیم، این بنده با همۀ مخالفت اصولی با فکرشان، به احترام شهامت و صراحت بیانشان سرفرود می آوردم. امّا لومپن بورژوازی ذلیل ما این شهامت را هم ندارد. می ترسند بگویند ما دست راستی هستیم، می گویند "میانه رو" هستیم. شاید به یک معنی، در قیاس با خمینی، "میانه رو"تر هم بوده اند، نه در حدّ این که اصلاً آدم نمی خوردند، می خوردند منتها "متمدّنانه"، دانه دانه با کارد و چنگال. این یکی مثل کینگ کنگ آدمها را بیست تا بیست تا، پنجاه تا پنجاه تا گاز می زند و لت و پار می کند. میانه روی آنها برای رژیمشان لازم بود، و الّا به موقعش ـ مثل ۱۵ خرداد ـ پرخوری هم می کردند.
 اگر به فرض محال، کینگ کنگ هم همانقدر تثبیت بشود، خواه ناخواه "متمدن"تر و "میانه رو"تر خواهدشد. و اگر به فرض محال تر، دست راستی های گردن کج و مظلوم امروزی، فردا سرکار بیایند، معلوم نیست از کینگ کنگ کم اشتهاتر باشند. دست کم همان آش خواهد بود و همان کاسه؛ همان حزب الله رستاخیز، همان "انتخابات آزاد" اسپانیایی منتها به شیوۀ فرانکو؛ همان آیینهای ستایش و نیایش زورکی؛ همان استقبالها و بدرقه های اجباری و...
 امروز که می بینی "میانه رو" شده اند؛ "جبهه یی" می اندیشند! و برای جمع آوری آدم، عقب "مخرج مشترکِ" گل و گشاد می گردند از زور پیسی است، و گرنه به واژگان سیاسی شان نگاه کن و ببین که با آنچه در تحلیلها و تفسیرهای ساواک می آمد مو نمی زند. هنوز ـ انگار که در حکومتند، و دقیقاً همزبان با دار و دستۀ کینگ کنگ ـ به مبارزۀ مسلّحانه می گویند "تروریسم"؛ به جنبش خودمختاری طلب کُرد می گویند "تجزیه طلبان"؛ هنوز با همۀ "سعۀ صدر" و "آزاداندیشی"، واژه های "چپ" و "کمونیست" را به عنوان فحش مصرف می کنند و آن را مترادف همزاد خودشان ـ حزب توده ـ می دانند. امّا هیچگاه نمی گویند که پایه گذار تروریسم و ارعاب به عنوان شیوۀ حکومتی، رژیم شاهنشاهیِ خودشان بود و آن را همراه با سنّت منحوس جاسوسی ـ جلّادی ـ غارتگری دست نخورده به آخوندها تحویل داد؛ هیچگاه نمی گویند که فکر تجزیه طلبی، حاصل مستقیم فشارها و سرکوب وحشیانۀ رژیم شاهنشاهی بود که حتّی خواندن و نوشتن به زبان مادری را برای کُردها و آذری ها (بقیه که جای خود دارند) منع کرده بود؛ هیچگاه نمی گویند که آیین سیاسی ـ عبادی چپ ستیزی و کمونیست کشی شان قربتاً الی الآمریکاست و هدف آن جلب توجه و حمایت ارباب است. و الّا تا آنجا که به قلمروِ برخورد اندیشه ها مربوط می شود، دست راستی های ما در مجموع خرفت تر از آنند که قادر به فهم اندیشۀ مارکس باشند، چه رسد که با آن مقابله کنند.
 این "مشروطه خواهانِ" دیررسیده که با تخفیف کلّی به مشتریان اهل، حاضرند "جمهوریخواهانِ" سر به راه را هم در میان خود بپذیرند (تا آنجا که "شاه جوان"شان رسماً اعلام کرده است که عنداللزوم حاضر است جمهوریخواه شود) تا به حال چه می کردند؟ ساکت و آرام منتظر نوبتشان بودند! ضمن آن که یک چشمشان در جستجوی لیاخوفی، تیمساری، چیزی بود که مجلس فرضی آینده را به توپ ببندد، چشم دیگرشان را به دهان کینگ کنگ دوخته بودند که کی از خوردن جنبش مقاومت مسلّحانه فارغ خواهدشد. چون می دانند که اگر اسلافشان توانستند تحت لِوای مشروطه طلبی، انقلابیون صدر مشروطیت را خلع سلاح کنند، خودشان هرگز از پس انقلابیون امروزی برنخواهندآمد. از این رو، تا کنون با لذّت تمام تماشاچی صحنۀ قصّابی بودند. اگر گهگاه از کشتار "جوانان وطن" نالۀ خفیفی هم سردادند، برای آن نبود که به قصّاب اعتراض کنند، برای آن بود که مقاومت مسلّحانه را تخطئه کنند و روح یأس و انفعال و تسلیم را دامن بزنند.
 و حالا... خیال کرده اند که همدست قصّابشان کار جنبش مقاومت را از نظر نظامی تمام کرده و اکنون زمان یکسره کردن کار سیاسی جنبش فرارسیده است. از این روست که ابوعطا می خوانند و در حمله به شورای ملی مقاومت حدّ "اعتدال" و "میانه روی" را پشت سرگذاشته اند! قاعدتاً منطقشان باید چیزی در این حدود باشد: همچنان که آریامهر با سرکوب و محو همۀ مخالفان، جاده را برای قدرت گرفتن کینگ کنگ هموارکرد و تمام مملکت را مثل دستۀ گل تحویل او داد، کینگ کنگ هم با قلع و قمع و حذف فیزیکی همۀ مخالفان، دست آخر با ما، یاران امپریالیسم روبرو خواهد بود و در این صورت ارباب در انتخاب بین هواداران صمیمی خودش و باند بی آبروی ولایت فقیهی ها چندان دچار تردید نخواهدشد؛ یا دست بالا ائتلافی از دو دستۀ همجنس قدرت را به دست خواهد گرفت.
 این منطق هیچ عیب و ایرادی ندارد به شرطی که یک فرض محال را بپذیریم. فرض محالش این است که حکومت خمینی با همۀ وحشیگری و درنده خویی خود بتواند به تنهایی، یا با کمک قورباغه جماعت، جنبش مقاومت را ریشه کن کند.
 بسیار بعید است که دست راستی های ما، با همۀ خرفتی، این امر بدیهی را نفهمیده باشند، شاید هم لذّت خوردن پنبه دانه در رؤیا آن قدر از خود بی خودشان کرده که به امور بدیهی هم بی اعتناشده اند.
 نه حضرات، بی خود عجله دارید. هنوز وقت آن نرسیده که برای "نجات ایران" مینی ژوب همّت به کمر بزنید! ـ 18تیر 1362».
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
ـ («چند مقاله دربارۀ مقاومت»، دکتر منوچهر هزارخانی، کتاب طالقانی، اردیبهشت1365، ص11 تا 14)