گفتن زِ تو ممنوع و شنیدن زِ تو ممنوع

 

این باغ  چرا یک‌شبه اینگونه خزان شد؟
آن جنگل سرسبز چرا ارّه کشان شد؟

ویرانه چرا گشت خراباتِ پُر از عشق
پیمانه چرا زخمیِ پیمان شکنان شد

چوپان چو در آورد زِ تن رختِ شبانی
در آغل جا مانده از او گرگ شبان شد

ما اینهمه ایّام چه کردیم که خورشید
بُگریخت از این خطّه و از دیده نهان شد

عیسا به صلیبی شد و حلّاج به داری
در زیر تبر پیکرِ هر سروِ چمان شد

بر هر که سلامی زِ سر مهر سرودیم
نشنید و به عمدا سخنش با دگران شد

در هر قدمی بود حسابیّ وُ کتابی
جز در قدمِ عشق که بی سود و زیان شد

من دانم و تو زانچه میان تو وُ من رفت
هر قصّه در این‌باره پُر از حدس و گمان شد

گفتن زِ تو ممنوع وُ شنیدن زِ تو ممنوع
حرفِ تو به گیتی زِ چه رو وِردِ زبان شد

تا زخم زدم بر رگ خود، غُلغُلِ نامَت
فوّاره زد و حرفِ دلم پاک عیان شد!