جز" آزادی" از دل بران هرچه هست

 

نَشیمِ ستمگر دلِ خلق نیست
وِرا دوزخی باید از خشمِ خلق
به هرجا گریزد، به فرجامِ کار
نمانَد نهان از دل و چَشمِ خلق

کسی را که وُجدانِ بیدار نیست
کُنَد تیز تیغ ستم‌کارِگان
به زشتی سپارد دل و جان خویش
شَوَد همدَم و یارِ پَتیارِگان

خموشی گزیند به گاهِ سخن
به وقتِ خموشی برآرد خروش
گریزد ز مِیدان به گاهِ نَبَرد
زِ نامردمی ها نیاید به جوش

فروشد شرافت اگر خائنی
بجایش چه گیرد صِلِه، غیرِ ننگ
نترسد ز کشتارِ پیر و جوان
به گاهِ خیانت، نَوَرزَد دِرَنگ

به جانش نباشد رَگ معرفت
هر آنکس که با بَد تبانی کُند
گر عمری بسر کرده با عارفان
سرِ عارفان را نشانی کُند

فریبد دلِ ساده ی مردمان
امامی که جنس‍َش از اهریمن است
مشو خامِ داغی به پیشانی اش
همه کارِ او،یک‌سَره ریمَن است

از این آدمی‌خوار دوری گزین
دعایش دروغ و نمازش فریب
مکن همزبانی چنین دیو را
تهی جانِ او باشد از فَرّ و زیب

مَنِه پا به راهی که او می رَود
که فرجامِ راهش بجز چاه نیست
سپاری عنانَت چو در دست او
نصیبَت بجز حسرت و آه نیست

نکردی تامل به پایان کار
خمینی چو دستش به دستت نهاد
نیامد به یادت چرا آن زمان
که فرمود فردوسیِ پاک‌زاد:

" سر نابکاران برافراشتن
واز ایشان امیدِ بهی داشتن
سرِ رشته ی خویش گم کردن است
به جِیب‌اندرون،مار پرودن است "


ملامت در اینجا نیاید به کار
کنون باید این فتنه را چاره ای
بپا خیز و دشمن بران از وطن
 اگر در وطن یا که آواره ای


تو را شورشی باید از جان و دل
که روبی بَدان را ز بالا و پَست
ز گهواره تا گور ای هم‌نَفَس
جز" آزادی" از دل بران هرچه هست