این قصه ای کوتاه به درازای ۵۰ سال است که می نویسم، نه ادیب هستم و نه نویسنده فقط حرف دل است و امیدوارم بر دل نشیند.

چند کلمه ای درباره فرمانده و استاد عزیزم بهزاد معزی کسی که راه آسمان را برایم گشود و بمن آموخت آنچه را که میدانست و تجربه کرده بود بدون تکبر و با بزرگواری خاص خودش، طی سالها کم کم علاوه بر رابطه استاد و شاگردی دوستی عمیقی بین ما شکل گرفت که مثل اعضای یک خانواده همیشه از غم و شادی هم باخبر بودیم، بزرگترین خدمتی که به من کرد و همیشه مدیون او هستم اینکه مرا به راه سازمان مجاهدین فراخواند.

در ۳۹ سالی که در فرانسه هستم، سرهنگ معزی همچنان برای من نقش فرمانده و معلم داشت و هر وقت به اور می رفتم، ساعتها در دفتر کار سرهنگ که در کنار دفتر دبیر ارشد شورا بود، به بحث و گفتگو می پرداختیم و او مرا نسبت به وقایع سیاسی به روز میکرد و برخی اوقات پیاده و یا با ماشین به قهوه خانه ای در اور یا شهرهای اطراف میرفتیم. هر بار که من با او صحبت میکردم، ارادتم به مجاهدین بیشتر میشد. یکی دو هفته قبل از اینکه سرهنگ به بیمارستان برود، روزی که در جلسه ای از دوستان مجاهد و شورایی خبر درگذشت مجاهد خلق حمید اسدیان را شنیدیم، من مثل همیشه در سالن اجتماعات دبیرخانه در کنار سرهنگ نشسته بودم، غم سنگینی بر جلسه حاکم شد و طبق معمول چنین مواقعی کلمات حزن انگیزی رد و بدل میشد، خروش سرهنگ مرا از جا کند. فریاد بر آورد که مگر برای مجاهد باید ماتم گرفت، پرچم و تفنگ او را باید برداشت، به فکر مسعود و خواهر مریم باشید که بار همه اینها را باید تحمل کنند. چهره و فضای جلسه عوض شد. سرهنگ همانگونه عمل کرد که در صحنه فرماندهی نظامی.

بعد از پرکشیدن سرهنگ عزیزمان لاشخورهایی که در زمان حیات او از مواضع قاطع و روشن و مجاهدی او وحشت داشتند و از احساسات پاک هموطنانمان در داخل و خارج کشور نسبت به سرهنگ خشمگین بودند، تلاش کردند با لجن پراکنی و مزخرف گویی چهره درخشان او را مخدوش کند. به همین خاطر در زیر نکاتی را توضیح میدهم که خود شاهدش بودم.


۱-    بعد از بستری شدن سرهنگ در بیمارستان چون در ابتدا اجازه ملاقات نداشتیم با تلفن تصویری بهمراه فرزندانش سارا و امیر با او ارتباط برقرار میکردیم همانطور خانم سلیمیان و سایر دوستان مجاهد تماس میگرفتند. بعد از اینکه ملاقات تک نفری مجاز شد هر روز به اتفاق سارا و امیر و خانم سلیمیان و سایر دوستان ساعتها در اتاق انتظار در نوبت دیدار معطل میشدیم تا یکی از ما به دیدارش برویم.


۲-    بعد از فوت سرهنگ علاوه بر سارا و امیر عزیز که در فرانسه ساکن هستند، من با فرزندان دیگر او چه در ایران و یا آمریکا در تماس بودم و آنچه میگذشت را برایشان شرح میدادم مثل محل دفن و روز و ساعت مراسم. در یکی از تماسها به اطلاع فرزندانش در ایران و آمریکا رساندم که اگر بخواهند در مراسم شرکت کنند ما با هماهنگی بیمارستان روز مراسم راجابجا کنیم که هر دو گفتند که نمی خواهند شرکت داشته باشند.


۵-    همه کارهایی که باید برای تشییع و تدفین انجام میشد را هر روز با سارا و امیر که ساکن فرانسه هستند هماهنگی میکردیم و کارهای عملی را هم مجاهدین مثل همیشه متناسب با نظرات امیر و سارا به عهده گرفتند.


۴-    برخلاف دو دختر سرهنگ در ایران و آمریکا، امیر و سارا که در ۴۰ سال گذشته با پدرشان زندگی کرده و یا مستمرا او را میدیدند و از نزدیک با او درتماس بودند، تاکید داشته و دارند که پدرشان جزیی از خانواده مجاهدین بوده و میگفتند مراسم را مجاهدین برگزار کنند و این قطعا خواست پدرشان هم هست. مجاهدین برای بهبود حال سرهنگ سنگ تمام گذاشتند و با تمام وجود و امکانات در اختیار سارا و امیر بودند. آنها ضمن تشکر از مجاهدین، میگفتند، معلوم نیست اینها که الان مدعی پدرم شده اند، در این ۴۰ سال کجا و کی غمخوار پدرشان بوده‌اند. گوییا سرهنگ فرزندانی به اسم امیر و سارا که ۴۰ سال مستمر با آنها بوده نداشته است.


۶-    سرهنگ در تمام مدت حیاتش چون یک شیر از سنگر مجاهدین دفاع میکرد و کرکس‌هایی چون مصداقی جرات نزدیک شدن به او را نداشتند، سرهنگ عمیقا از این لمپن پاسدار متنفر بود ودر دیدارهای هفتگی‌ای که با هم داشتیم، عمیقا از فحاشی و تعفنی که در کلمات این مزدور نفوذی نسبت به مجاهدین بود و کارکردهایش به نفع آخوندهای جانی ابراز انزجار میکرد.


۷-    در پایان سوالی دارم از به اصطلاح «دختر ارشد» (عنوانی که سایت وزارت اطلاعات داده): اگر فکر میکردی که پدرت در اسارت مجاهدین بوده چرا در مدت این ۴۰ سال برای نجاتش اقدامی نکردی؟ در آن زمان دوستان خبرنگار و بلندگوهای رنگارنگ شما کجا بودند؟
چه زیبا گفته آن شاعر روان شاد
”روزگار غریبی است نازنین ”
سرگرد خلبان حسین اسکندریان
 ۲۴ ژانویه ۲۰۲۱ فرانسه