ناهید همت آبادی: رکاب بزن و بیا...

 

«آری کسی هست که می‌آید. امید و انتظار محرومان و ستمکشان است. آرمان همه سرکوب شدگان و زحمتکشان. به فریب، ریا و دجالیت خاتمه می‌دهد. بر شکافهای تاریخی و طبقاتی مهر پایان می‌زند و تاریخ حقیقی انسان را باز می‌گشاید... مسعود رجوی»

انسان معاصر محاصره در جنگ، آوارگی، قحطی، ترور و مرگ جاری بر اکثریت و تمامیت رفاه برای معدودی « به کجای این شب تیره بیآویزم قبای ژنده ی خود را »*۱ که اگر مذاهب، نویسندگان و هنرمندان نیز کورسوی فانوسی یا شعله‌ی کم نور چراغی فراسوی آینده انسان ستمدیده نمی‌افروختند و نغمه‌ی امیدی محض تسکین دلهای سوخته به حسن صوراسرافیل نمی سرودند...

سامو‌یل بکت‌ *۲ در نمایشنامه « در انتظار گودو » هنگامی که دو بی خانمان گرسنه را بی صبرانه چشم انتظار رسیدن « گودو » باقی گذاشته و او در موعد قرار اول نمی‌آید، اما پسرکی پیام آور هر بار از سوی « گودو» با نشان دادن خود به دو مطرود نوید می‌دهد که: گودو گفته منتظر من باشید... و این پیام آیا هر بار امید رهایی و نجات را در درون و در دلهای خسته‌ی دو مستأصل بی خانمان احیا نمی‌کند و این مگر نه نویدی از سوی تمام مذاهب و مکاتب برای انتظار و امید به آینده‌ای روشن و درخشان است‌؟

سوار بر اسب راهوار رکاب بزن و بیا... پیش از آنکه مرکوب سپید بادپای را نیز یک شب شقه کنند و با یالهای بلند دل انگیزش در برابر چشمان اشکریز ستاره ها از بلندای ستیغ دماوند بیاویزند. پس رکاب بزن و بیا...

شاید... پیش از آنکه بمیرم واژه های محبوب هزارساله گمشده ام را که شروران هر دوران به وسعت تزویر و رذالتشان سلاخی کرده و به صلابه آویخته اند، در تلألو شمشیر تساوی و تسلا بخش، منقوش بر متن درفشی در اهتزاز را تماشا کنم که تیغه‌ی تیز آن را پرهای نرم کبوتران سفید به لطافت پروازشان صیقل داده‌اند. رکاب بزن و بیا... تا در هنگامه ی آشوب و دلهره ی هولناک زمان، چکاچک سیف مثل سرود چکاوک به ترنم زیباترین ترانه و سرودم وادارد. رکاب بزن و بیا... تا در هنگامه ی تاخت اسب نجیب شاهوار، غبار تاریخ دین و انسان که قرنهاست ربایندگان قهار بر چهره ی زمین و زمان پاشیده‌اند زدوده شود و هیچ گردی از آن نیز بجا نماند. رکاب بزن و بیا... تا شاهدان دل سوخته و خونین تن و چابک سواران جسور فروتن نیز در آستانه ی رسیدن مرکب راکب و مرکوب کبر بفروشند و با سخاوت قلبها و شهامت دستهایشان بندهای اسارت قرنها را یکسره از هم بگسلند و در کنار تو بر رسالت خود قیام کنند. پس رکاب بزن و بیا...

۱) نیما یوشیج

۲) نویسنده ایرلندی