مسعود دوستی: فریاد، آزادی رساتر

 

 «فریاد، آزادی رساتر»

 

هر دو

از جنسِ بهارند

فریادِ آزادی دارند

زیرِ برف و باد و باران

در این

سرمای، زمستان

 

وقتی ،

سنگ

شده میدان، در خیابان

زیر، تیربار، مزدوران

 

پیوند،

هر دوتا، فریاد

عشق، آزادی

به

ایران

 

تا به مقصدِ رهایی

بیزارند

از هر ستمگر

تاجدار

و عمامه‌برسر

 

که

نشاندند بذر، نفرت،

آزادی

پشت، میله‌ها

وطن

زندانی

سراسر

 

یکی

با دست، خالی

با

فریاد، آزادی

گلوله

جوابِ فریاد

برای سکوت

یک‌سر

 

اما

فریاد

همه‌جا شد

هر لحظه

رساتر

 

فاصله

میانشان نیست

می‌تپد

مهری

تابان

در قلب،

هر دو تا

اختر

 

دست‌ها

در دل خیابان

تا به زیر افتادن شیخ

فریاد،

آزادی را

هم

می‌دهند سر

 

هر دو، دلبسته‌ی میهن

آزادی

در هم‌صدایی

پل، وصل،

بر ستمگر

 

خونِ ریخته

در خیابان

سیلِ ریشه‌کنِ

فرداست

 

کفش

مانده

در خیابان

سمت‌وسویش

راهِ آزادی

در آن‌جاست

 

بهایِ آزادی

گران

قیمتش

خونِ عاشق‌هاست

 

راه،

شیر،شورشگر،…