ای سراپا بیداد
آی ضحاک پلیدکرکسخوی عقربزاد!
ای سراپای فساد
چه کردی با خلق ؟
گور خود کندی و خود را در خاک لجنزار نظامت
دفن کردی جلاد!
هر چه دیدیم فراتر بود از طاقتمان
وای...... از آنچه ندیدیم هنوز .
ولی امروز به تو میگویم
هر چه دیدیم درین صحنه که نتوان نگریست
هر چه بادیدن آن چشم و دل و قلب گریست
هر چه دیدیم درین حادثه، پایان تو بود
هر چه دیدیم
فرود تبر ریشهکن خلق و خدا بر بن و بنیان تو بود
آی جلاد پلید
گفته بودی یک روز
که اگر والی این خلق شوی «باید که گریست»
آری امروز ایران و جهان
با تماشای جنایات تو یکریز گریست
آری امروز خدا نیز...
زانچه با خلق خدا کردی تو
ولی این، اشک نه! این بغض! نه! این شیون نه!
جریان تند و خروشان توفان مذابیست که خواهد آمد
به همین زودیها
و تو و بیت تو و لانة جلادانت را در سرتاسر ایران
خواهد برد.
این وطن اما می ماند
این وطن پاک
ز جلاد و ز شیاد و ز شیخ و شه مکار و پلید
این وطن شاد
این وطن یکسره آزاد
می سازد باز بهشتش را باز
سرنوشتش را باز
مینویسد با دست رهای زن و مرد ایران
روی هر برگ درختان وطن
روی هر در، دیوار، چمن
مینویسد: آزادی
/////
م. شوق۲۸ دی ۱۴۰۴