علی امانی: برای زندانی سیاسی علی معزی

اگر شعر توانست دلتان را بلرزاند،به‌خاطر کلماتی نبود که من نوشتم 

به‌خاطر آتشی بود که در خود علی معزی فوران کرده.

شرافت، وقتی سال‌ها در برابر ظلم بی امان می‌ایستد،

طبیعی است که با یک جرقه وجدان بیدار جامعه شعله بکشد:

 

 

در دل دیوارهای سرد قزلحصار

نامی می‌تپد؛

نامی که زنجیر را تحقیر می‌کند:

علی معزی

اسفند هزار و چهارصد و چهار،

اما بهار

از پشت میله‌ها جوانه زد.

گفت:

ما وارد فصل تازه‌ایم،

فصلی که صد سال سایه شاه و شیخ

باید به پایان برسد.

فصلی که جمهور مردم

بر تخت قانون می‌نشیند.

در آن سلول‌های تنگ

او تاریخ را دید

که دست به دست می‌چرخد؛

پرچمی که هرگز بر زمین نیفتاد.

نام برد از آنان

که طناب را خوار کردند،

شکنجه را شکستند،

و از مرگ

پُلی به جاودانگی ساختند.

از نسل پولادین گفت،

از کانون‌هایی که

در دل آتش

قد می‌کشند.

از جوانانی

که به قاضی گفتند:

پشیمان نیستیم.

افتخار می‌کنیم.

اگر صد بار بمیریم،

صد بار بازمی‌گردیم.

در بیمارستان،

در میان مردم،

وقتی پرسیدند: دنبال چه هستی؟

گفت: آزادی.

جمهوری دموکراتیک.

نه سلطنت،

نه ولایت.

و آن‌گاه

در میان بیماران و پرستاران،

میان امید و هراس،

فریاد زد:

مرگ بر ستمگر —

چه شاه باشد، چه رهبر.

این صدا

از حنجره یک زندانی نبود؛

از گلوی تاریخ بود.

علی،

تو در قزلحصار نشسته‌ای

اما قامتت

از دیوارها بلندتر است.

تو زنجیر را

به مدال شرافت بدل کردی.

تو نشان دادی

که زندان

وقتی ایمان در آن بتپد،

دانشگاه آزادی است.

سوگند به خون آن‌همه شهید،

سوگند به اشک مادران،

پرچمی که گفتی

بر زمین نخواهد افتاد.

روزی که درهای آهنین فرو ریزد

و سپیده

بر بام این میهن بدمد،

نام تو

در صف پیشگامان

خواهد درخشید.

ای مرد ایستاده در حصار،

ای صدای بی‌تسلیم،

تاریخ

به احترام تو

خواهد ایستاد.

 

علی امانی