از نیمهٔ خرداد۱۳۶۰، هوا بوی حادثه میداد.
فضای سیاسی هر روز تنگ تر، خفقان آشکارتر و سایهٔ سرکوب سنگین تر میشد. در هر کوچه و خیابان، گزمهها پرسه میزدند و آزادی را محاصره کرده بودند؛ گویی شهر در مشتهای آهنین ِ ترس فشرده میشد. شریعتِ خمینی، این چهرهٔ عریان استبداد، دیگر حتی نقاب هم بر چهره نداشت. دیوِ سرمستِ قدرت، جانهای عزیزی را درو کرده بود و بیمحابا بر مزرعهٔ جانها تاخت و خوشههای زندگی را در خون درو کرد: عباس عمانی، نوشین امامی، ناصر محمدی. اینها نامهایی شدند حکشده بر سنگفرش اندوه. بوی خون و اضطراب، چون مهی سنگین، در کوچههای شهر میپیچید و آسمان از بارِ این ماتم، تیره تر میشد. مجاهدین، با صبوریِ سترگ، با نظمی شگفت و غرّندگیِ خاموش اما استوار، تقابل نهایی را به تعویق انداخته بودند؛ نه از سرِ تردید، بلکه برای آنکه لحظهٔ رویارویی، لحظهای تاریخی و تعیینکننده باشد. اما سرانجام، مسعود فرمان دیگری صادر کرد: باید با رژیم تعیینتکلیف نهایی شود.
و ما نیز آمده بودیم.
سه یار، از دیار دورودِ لرستان؛ با چشمانی پر از التهاب و قلبهایی که میان بیم و امید میتپید. خواب، به چشم هیچکداممان نیامده بود. هر کس در سکوت خود، آیندهای نامعلوم را مرور میکرد؛ آیندهای که شاید در چند ساعت بعد، سرنوشت یک نسل را رقم میزد. صبح، تهران بوی التهاب میداد. خیابانها هنوز بیدار نشده بودند اما در زیر پوست شهر، چیزی میجوشید. به سمت دانشگاه روان شدیم. «سعید» به ما گفت: «همین حوالی بمانید تا خبرتان کنم.» ساعتها به کندی میگذشت. من ۲۳ ساله در کتابخانهای کوچک، کتابها را بیهدف زیر و رو میکردم، اما ذهنم میان واژهها نبود. آشوبی گنگ در دلم میپیچید؛ حس میکردم واقعهای در راه است، واقعهای که دیگر بازگشتی از آن نخواهد بود. بیرون، شهر آرام مینمود، اما آن آرامش، آرامشِ پیش از طوفان بود.
ناگهان فرمان صادر شد.
و در یک چشم برهم زدن، چهرهٔ خیابان دگرگون گشت. گویی شهری که تا آن لحظه نفس در سینه حبس کرده بود، یکباره به خروش آمد. از هر سو موج انسانها روان شد؛ پلاکاردها چون پرچمهای یک ارادهٔ مشترک بر فراز سرها برافراشته شدند، عکسها بر دستها نشستند و شعارها در فضای شهر طنین انداختند. صفوفی فشرده، استوار و بههم پیوسته شکل گرفت؛ صفوفی که نه تنها تن ها، که امیدها و آرزوها را به یکدیگر پیوند میداد. همهچیز با شتابی شگفتانگیز رخ میداد؛ چنان که گویی زمان از مدار همیشگی خود خارج شده بود و لحظهها با شتاب به سوی سرنوشت میدویدند. انگار تاریخ خود در آن خیابانها قدم میزد و میکوشید واقعهای را به دنیا بیاورد که حافظهٔ این سرزمین، تا نسلها بعد، نتواند و نخواهد توانست آن را از یاد ببرد.
خیابان زنده شده بود.
فریادها چون رعد در فضا میغرید. شعارها دیوارهای شهر را میلرزاند و هزاران گامِ استوار، ضربان یک ارادهٔ جمعی را بر آسفالت میکوبید. آن روز، دیگر یک روز عادی نبود؛ روزی نبود که بیاید و بگذرد. سی خرداد، در همان لحظه، از دلِ خیابان برخاست و به حافظهٔ جمعی یک نسل بدل شد. ایستاد. ماند. تقویم شد. آفتاب میدرخشید و زمین نفس میکشید. حتی ابرهای پراکندهٔ آسمان، گویی ایستاده بودند و به خیابان چشم دوخته بودند؛ به تنهای استوار و نگاههای مصمم، به مردمی که آمده بودند تا «بودنِ» خود را فریاد بزنند. و ما نیز در میان همان خروش ایستاده بودیم؛ جوان، بی قرار، سرشار از ایمان به فردایی که هنوز نیامده بود اما بویش در خیابان جاری بود. همان «فردایی» که خمینی در زیر آواری از دجالگری، اجبار، ستم و سرکوب له کرده بود. آخر ما برای «فردایی» بهتر «شاه» را به بیرون تارانده بودیم. و خمینی آرزوهای نسل ما را فقط سه سال پس از فروریختن کاخ شاهی بر باد داده بود.
هیچکس نمیدانست که تنها ساعاتی بعد، به فرمان خمینی، خیابانها در خون و آتش فرو خواهند رفت و گلولهها پاسخ فریادهای آزادی خواهانه را خواهند داد. هیچکس نمیدانست که آن روز، چگونه به یکی از خونین ترین برگهای تاریخ این سرزمین بدل خواهد شد. اما همه یک چیز را میدانستند: آن روز، روزِ انتخاب بود. روزِ انتخاب میان سر فرود آوردن یا سرافراز ایستادن؛ میان سکوت یا فریاد؛ میان پذیرشِ زنجیر یا پرداختن بهای آزادی. هرکس که به خیابان آمده بود، آگاهانه یا ناآگاهانه، در برابر چنین انتخابی قرار داشت. و همین انتخاب بود که آن روز را از یک تجمع سیاسی فراتر برد و به لحظهای تاریخی بدل ساخت؛ لحظهای که انسان ایرانی اراده کرد سرنوشت خویش را خود رقم بزند.
اتمام حجت
سی خرداد فقط یک تاریخ نبود؛
هویت سیاسیِ ما شد. روزی که نسل ما در آینهٔ خیابان، خود را شناخت؛ روزی که فهمید برای آزادی، باید ایستاد، باید هزینه داد، باید از جان گذشت. و از همان روز بود که سی خرداد، نه در تقویم کاغذی، که در حافظهٔ خونینِ یک ملت حک شد؛ روزی که هنوز، پس از سالها، آمدنش را جشن میگیریم و با نامش تجدید عهد میکنیم. تا پیش از آنکه سی خرداد به تاریخ بدل شود، دهها تن از هواداران مجاهدین جان باخته بودند؛ هزاران تن دیگر در درگیریها زخمی شده و صدها نفر در زندانهای رژیم گرفتار بودند. و این، تنها بخشی از حقیقت بود؛ چرا که اگر رنج و خونِ هواداران گروههای دیگر نیز به حساب میآمد، تصویرِ این سرکوب، هولناک تر و گسترده تر می شد. اما سی خرداد، دیگر صرفاً واکنشی به سرکوب نبود؛ لحظهٔ عبور بود. عبور از تردید، عبور از امکانِ سازش، عبور از تمامی پلهایی که هنوز میان مردم و حاکمیت باقی مانده بود. در آن روز، یک تظاهرات بزرگ سازماندهی شد؛ تظاهراتی که در ظاهر، حضور مردمی در خیابان بود، اما در عمقِ خود، اعلام یک گسست تاریخی به شمار میرفت. مهدی ابریشمچی آن روز را چنین توصیف کرد: «اتمام حجت در صفوف مجاهدین در آستانهٔ یک لحظهٔ تاریخی.» و براستی آن «لحظهٔ تاریخی» چه بود؟
جهان معنایی
آن لحظه، تنها آغاز یک تقابل سیاسی نبود؛ انفجاری بود که نه فقط جغرافیای سیاسی ایران، بلکه ساحت فهم دین و معنای انسان در این سرزمین را لرزاند. تقابلِ دو نگاه بود؛ دو هستیشناسی، دو انسان شناسی، دو قرائت از اسلام. در یک سو، شریعتی سخت، منجمد، و ریشه دار در تاریخِ استبداد شرقی ایستاده بود؛ قرائتی که انسان را رعیت میخواست و ایمان را زنجیر. و در سوی دیگر، برداشتی که میکوشید از دلِ همان متون، انسانی آزاد، مسئول و شورنده را متولد کند. سی خرداد، کشاکش سهمگینِ این دو جهان بود. نبردی که تنها بر سر قدرت سیاسی جریان نداشت، بلکه بر سر معنای انسان، آزادی و حتی خدا در گرفته بود.
ظرفیت ایدئولوژیک چنین تقابلی و پتانسیل چنین رویارویی عظیمی، سالها پیش در اندیشهٔ مسعود رجوی شکل گرفته بود؛ همان زمان که هنوز خمینی در دوردستهای تاریخ غنوده بود و کسی نمیدانست آیا روزی او بر اریکهٔ «ولایت فقیه» خواهد نشست یا نه. اما مسعود، در کنج زندان، همراه یارانش، خطری را میدید که هنوز برای بسیاری ناپیدا بود. او همان جا تزِ «خطرِ جنبش راستِ ارتجاعی» را فرموله کرد؛ هشداری زودهنگام دربارهٔ هیولایی که میتوانست انقلاب را ببلعد و آزادی را قربانی شریعتی واپسگرا کند. عجیب بود؛ خمینی هنوز در افق دوردستِ سیاست ایران محو و نامتعین بود، اما این ذهن جستوجوگر و این فیلسوفِ عملگرا، خطر را از اعماق آینده تشخیص داده بود. مسعود گویی پیشاپیش، صدای پای استبداد دینی را شنیده بود.
از همین رو، سی خرداد را نمیتوان تنها یک روزِ خون و خیابان دانست. این روز، تولد یک هویت نوین ایرانی بود؛ تولد فهمی تازه از متون دینی، تلاشی برای آشتی دادن ایمان و آزادی، و سنگ بنای آنچه بعدها «پرش ایمانی» و تزِ «میتوان و باید» نام گرفت. در سی خرداد، نسلی برخاست که می خواست تقدیر تاریخی انسان ایرانی را بازنویسی کند؛ نسلی که باور داشت میتوان در برابر جبر تاریخ ایستاد، میتوان علیه ارتجاع شورید و میتوان از دلِ تاریکی، افق دیگری ساخت. سی رخداد مانیفست زایش و رویش یک نسل «شد» است. نسلی که در قامت شش مجاهد، شش فرمانده، شش پیشاهنگ ِ محاصره در دیواریهای زمخت استبداد، سرود رهایی می خواند. د ر سی خرداد یک جهان معنایی نوینی پا به عرصه وجود نهاد. و شاید رازِ ماندگاری سی خرداد نیز همین باشد: اینکه آن روز، فقط یک اعتراض سیاسی نبود؛ اعلانِ تولد انسانی تازه بود، انسانی که میخواست هم مؤمن بماند و هم آزاد.
مسعود رجوی سالها بعد، آن بزنگاه را چنین روایت کرد: «یا باید تسلیم میشدیم و به حیاتِ خفیف و خائنانه رضا میدادیم…یا... »
اما او، شأنِ انسان را بر فرازِ این خفت مینشاند؛ انسانی که اگرچه ممکن است شکست بخورد، زندانی شود، تبعید گردد یا حتی جان ببازد، اما حق ندارد به مسئولیت تاریخی خویش پشت کند. از همین رو ادامه میدهد: «نمیخواستیم به مسئولیت مان پشت کنیم و در تاریخ ایران نفرین شویم.» این سخن، فقط یک موضع گیری سیاسی نبود؛ بیانیهای اخلاقی و وجود شناسانه بود. انتخابی میان «بودن» و «ماندن». میان زیستنِ بی کرامت و ایستادنِ شرافتمندانه. او سپس، با تاسی به آموزههای عاشورا، آن انتخاب را به سطحی فراتر از یک نبرد سیاسی ارتقا میدهد و میگوید: «می باید با سنگین ترین بهای ممکن، با الهام از سیدالشهدا حسین بن علی (ع)، به طرزی عاشورایی از شرف خودمان و خلقِ در زنجیرمان نگهبانی میکردیم… و ما این راه را برگزیدیم. و این نسل، این راه را برگزید.» بله این است آن «جهان معنایی» نوین.
آری، در آن روز، ما سه یار نیز «این راه» را برگزیدیم، در حد توانمان.
سه جوان از دورودِ لرستان، با دستهایی خالی اما قلبهایی سرشار از رؤیا و یقین. نمیدانستیم آینده چه در آستین دارد؛ نمیدانستیم کدامیک خواهیم ماند و کدام یک در میانهٔ راه فرو خواهیم افتاد. اما میدانستیم که لحظهٔ انتخاب فرارسیده است و انسان، در لحظهٔ انتخاب است که حقیقتِ خویش را آشکار میکند. از دو تن دیگر، سالهاست بی خبرم؛ گویی در غبارِ حادثهها و پیچ وخمِ روزگار گم شدند. شاید هنوز در گوشهای از جهان، با خاطرهٔ آن روز زندگی میکنند؛ شاید هم خاموش و خسته، از آن سالهای آتش عبور کردهاند. و من…امروز در این نقطه ایستادهام. با موهایی که سپیدیِ زمان بر آن نشسته و قلبی که هنوز صدای غرشِ آن خیابان را به یاد دارد. این ایستادن را شرفِ خود میدانم. این ایستادن را مدیون مسعود و «جهان معنایی» او می دانم. ما در این «جهان معنایی» نفس می کشیم و «زنده بودن» را از آن عاریت می گیریم. نه از آن رو که بیخطا بودهایم یا تاریخ بر وفقِ آرزوهایمان پیش رفته است؛ بلکه از آن رو که در لحظهٔ آزمون، تسلیمِ ابتذال و ترس نشدیم. ما میتوانستیم خاموش بمانیم، میتوانستیم به زندگیِ کوچک و امن پناه ببریم، میتوانستیم چشم بر رنجِ یک ملت ببندیم و در حاشیهٔ تاریخ، آرام و بیدرد فرسوده شویم؛ اما راه دیگری را انتخاب کردیم. راهی دشوار، خونین و بیبازگشت. و من، اگر امروز، پس از این همه سال، هنوز میتوانم به آینه نگاه کنم و از خویش شرمسار نباشم، بخش بزرگی از این معنا را مدیون همان انتخابم؛ مدیون آن نسلی که ایستاد، و مدیون مسعود که به ما آموخت، انسان، حتی در تاریک ترین لحظههای تاریخ، حق دارد و باید که بایستد.
کشاکش دو اراده
در آن روزِ گرمِ تهران، آفتاب تنها بر خیابانها نمیتابید؛ بر یک کشاکش تاریخی نور میافکند. بر نبردی دیرپا میان استبداد و آزادی؛ نبردی که ریشههایش بیش از یک قرن در تاریخ ایران دوانده بود. سی خرداد، صحنهٔ رویارویی دو اراده بود: ارادهای که میخواست انسان را در سایهٔ «مرجعیتِ مقدس» به انقیاد بکشاند، و ارادهای که می خواست انسان را به مقام انتخاب، آگاهی و آزادی برساند. در آن روز، گویی یکی از گرههای کور تاریخ ایران گشوده شد. «مرجعیتی» که قرنها خود را به امر قدسی گره زده و از تقدس، ابزاری برای سلطه ساخته بود، ناگهان در برابر نسلی ایستاد که دیگر مطیع نبود؛ نسلی بیدار، شورشی، خردگرا و تحول طلب. نسلی که می خواست خود بیندیشد، خود انتخاب کند و مسئولیت سرنوشت خویش را برعهده گیرد. آن مرجعیت، برای نخستین بار درماندگی تاریخی خود را حس کرد؛ زیرا با نسلی روبه رو شده بود که دیگر از هیبتِ کهنهٔ اقتدار نمیترسید و مشروعیت را نه از آسمان، که از شأنِ انسان طلب میکرد.
نسل مجاهد خلق، آن «مرجعیتِ» خودساخته را پس زد؛ نه فقط در میدان سیاست، که در ساحت اندیشه و ایمان و بر سینهٔ تاریخ کوبید که رسیدن به شأنِ انسانی، جسارت میطلبد؛ شورش میطلبد؛ و بالاتر از همه، «قربانی» میطلبد. آری، آزادی را نمیتوان با تمنای خاموش به دست آورد. برای گشودن راهی تازه در تاریخ، باید هزینه داد، باید از آسایش گذشت، باید آمادهٔ سوختن بود. و اگر تاریخ معاصر ایران را با معیارِ ایستادگی و بهای پرداخت شده بسنجیم، باید شهادت داد که مجاهدین خلق در این میدان، بیرقیب اند. کمتر جریانی را میتوان یافت که چنین گسترده، چنین مداوم و چنین بیمحابا، همهچیز خود را در طبق اخلاص نهاده باشد؛ از جان و جوانی گرفته تا خانه، خانواده، آینده و آرامش. چه بسیار نامها که در تاریکی زندانها خاموش شدند، چه بسیار تن ها که بر خاک خیابان افتادند. اما آن آرمان، همچنان در حافظهٔ یک نسل زنده ماند.
سی خرداد، فقط یک روزِ خونین در تقویم ایران نبود؛ نقطهای سرنوشت ساز در جدال دیرینهی انسان با استبداد بود. روزی که هزاران زن و مرد، با دست های تهی اما با ارادهای سترگ، تربیت شده در دبستان فکری مسعود، در برابر قدرتی ایستادند که میخواست حق انتخاب را از آنان بگیرد و اندیشیدن را به جرم بدل سازد. در آن روز، انسان ایرانی در برابر تاریخ قد برافراشت و اعلام کرد که دیگر نمیخواهد رعیت باشد؛ نمیخواهد سرنوشتش را دیگران بنویسند و آیندهاش را فرمانروایان تعیین کنند. او خواست صاحب رأی خویش باشد، صاحب اندیشهی خویش، و مالک فردایی که با رنج و امید خود میسازد. سی خرداد فریاد نسلی بود که دریافت آزادی موهبتی نیست که از بالا بخشیده شود؛ حقی است که باید برای آن ایستاد، هزینه داد و از آن پاسداری کرد. آن روز، بسیاری به خاک افتادند، بسیاری راه زندان و تبعید را پیمودند، اما آرمانی که در جان آنان شعله میکشید خاموش نشد؛ زیرا آرزوی آزادی را نمیتوان با گلوله کشت و اشتیاق کرامت انسانی را نمیتوان در بند کشید.
از همین رو، سی خرداد تنها یادآور خون و رنج نیست؛ یادآور انتخابی بزرگ است. انتخاب میان تسلیم و ایستادگی، میان سکوت و فریاد، میان زیستن در سایهی فرمان دیگران و زندگی کردن با مسئولیت آزادی خویش. و انسان ایرانی در آن بزنگاه تاریخی، با همهی بهای سنگینی که پیش رو داشت، راه دشوار آزادی را برگزید؛ زیرا میدانست ملتی که حق انتخاب خود را واگذارد، بخشی از روح خویش را از دست خواهد داد. سی خرداد، روایت انسان هایی است که به تاریخ آموختند آزادی شاید پرهزینه باشد، اما هیچ هزینهای سنگین تر از زندگی در بند نیست.
دکتر عزیز فولاد وند
خرداد ۱۴۰۵ (ژوئن ۲۰۲۶)