رضا محمدی: از هیچ تا بینهایت، فلسفه یک همیاری، روایت یک ایمان
از روز جمعه شانزده تا دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۵ ( ۷ تا ۱۰ اوت ۲۰۲۶) ، ایران و جهان شاهد چیزی فراتر از یک گلریزان بودند، شاهد جاری شدن یک ایمان
در چهار روز، از خانههای ایرانیان در داخل کشور تا غربت مهاجرت و تبعید، از هر گوشهای که قلبی برای آزادی ایران میتپد، دست ها و صداهایی به هم رسیدند و حتی از پشت دیوارهای زندان، پیام زندانیان هوادار مجاهدین (علی معزی، لقمان امین پور و جمعی از زندانیان در اوین و قزلحصار) به این همیاری پیوست.
شاید در نگاه نخست، آنچه گرد آمده است "کمک" باشد و مبلغی قابل توجه و چشمگیر در پایان این چهار روز ، اما اگر بخواهیم حقیقت این واقعه را فقط با رقم آن بسنجیم، از مهمترین بخش آن غافل شدهایم، زیرا ارزش این همیاری، پیش از آنکه در مقدار پول باشد، در مقدار ایمانی است که پشت آن ایستاده است.
اینجا سؤال اصلی این نیست که چه کسی چقدر داد، سؤال این است: چه چیزی انسان را وامیدارد از آنچه میتواند برای خودش نگه دارد، برای آزادی دیگران بگذرد؟
انسان، در لحظه انتخاب شناخته میشود
شاید انسان را نتوان فقط با آنچه دارد، تعریف کرد. خانه، حساب بانکی، شغل، موقعیت و داراییهایش که بخشی از زندگی او هستند، اما حقیقت انسان شاید در جای دیگری آشکار شود: در لحظهای که باید انتخاب کند. آنجاست که معلوم میشود چه چیزی برای او ارزشمندتر است، آسایش یا مسئولیت، سکوت یا حقیقت، ترس یا آزادی،"من" یا "ما"
همیاری، در عمیقترین معنای خود، لحظهای است که انسان از مرز "من" عبور میکند.
کسی از درآمدش میبخشد، کسی از پساندازش، کسی از داراییاش، دیگری وقت و توانش را میگذارد و دیگری شاید چیزی برای بخشیدن جز یک پیام، یک صدا و یک قلب سرشار از ایمان نداشته باشد.
اما همه در یک نقطه به هم میرسند:
"من نمیخواهم در برابر سرنوشت مردمم بیتفاوت باشم"
این دیگر فقط کمک مالی نیست، یک انتخاب اخلاقی است.
و چه تصویری از آزادی، تکاندهندهتر از زندانیای که برای آزادی میبخشد؟
در میان پیامهای این چهار روز، شاید یکی از عمیقترین تصاویر همین باشد: انسانی پشت دیوارهای زندان، محروم از آزادی، اما صدایش را به همیاری آزادی میسپارد.
چه تناقض شگفتانگیزی،کسی که خودش آزادی ندارد، برای آزادی یک ملت پیام میدهد،کسی که خودش از بسیاری از حقوق ابتدایی محروم است، هنوز خود را مسئول آینده دیگران میداند. زندان میتواند جسم را محصور کند، اما اگر اراده انسان آزاد باشد، دیوارهای زندان دیگر آخرین مرز او نیستند. پیام از پشت میلهها عبور میکند و شاید همینجا یکی از عمیقترین رازهای مقاومت آشکار میشود: استبداد میتواند انسان را زندانی کند، اما نمیتواند الزاما معنای انتخاب او را زندانی کند. میتواند دستها را ببندد، اما اگر ایمان زنده باشد، دست بستهترین انسان نیز میتواند سهمی در آینده داشته باشد.
چه تصویر گویایی از معنای آزادی: آزادی ابتدا در وجدان انسان متولد میشود و سپس برای شکستن دیوارهای بیرونی به میدان میآید.
همیاری، فرای نیاز مقاومت، نیاز انسان به معناست
شاید در ظاهر، مقاومت به همیاری نیاز دارد. اما در لایهای عمیقتر، انسان نیز به این امکان نیاز دارد که در چیزی فراتر از خویشتن سهیم باشد. انسان اگر فقط برای خوردن، پوشیدن، اندوختن و حفظ خویش زندگی کند، سرانجام در محدوده کوچک "من" گرفتار میشود. اما لحظهای که چیزی از خود را برای دیگری، برای مردم، برای آینده و برای یک آرمان میدهد، از مرز خویشتن عبور میکند. در آن لحظه، زندگی او معنایی فراتر از زندگی شخصی پیدا میکند.
از همین رو، ممکن است کسی مبلغی اندک بدهد و تصور کند چیزی به مقاومت بخشیده است، اما شاید در حقیقت، چیزی نیز از مقاومت دریافت کرده باشد: احساس معنا
احساس اینکه هنوز میتوان اثر گذاشت، هنوز میتوان انتخاب کرد، هنوز میتوان در برابر ظلم، انسان باقی ماند. هنوز میتوان گفت: "من فقط برای خودم زندگی نمیکنم"
از هیچ تا بینهایت
در این همیاری، رقمها متفاوتاند. یکی توان بیشتری دارد، دیگری کمتر، یکی از دارایی خود میدهد، دیگری از درآمد محدودش،یکی شاید بتواند مبلغ چشمگیری اهدا کند و دیگری تنها چند درم. اما اگر آن چند درم تمام توان یک انسان باشد، چگونه میتوان ارزش آن را سنجید؟
ارزش فدا، در بزرگی رقم نیست، در عمق گذشتن از خویشتن است.
از همینجاست که مفهوم "از هیچ تا بینهایت" معنا پیدا میکند.
"هیچ" گاهی واقعا هیچ است، انسانی که توان مالی ندارد، اما قلبش با آزادی است و همین "هیچ"، وقتی به صدها و هزاران "من هم هستم" پیوند میخورد، به "بینهایت" تبدیل میشود.
این همیاری یک مسابقه مالی نیست، اجتماع ارادههاست.
یکی میگوید: من با همه توانم، دیگری میگوید: من با همان اندکی که دارم و دیگری میگوید: من پولی ندارم، اما صدایم را میدهم و شاید زیباترین جمله همین باشد، "من هرچه بتوانم"
پشت این چهار روز، چند دهه فدا ایستاده است
اما این چهار روز را نمیتوان جدا از تاریخی دید که پشت آن قرار دارد.
پشت این همیاری، نسلی ایستاده که برای آزادی ایران فقط پول نداده، خانه داده و جوانی، امنیت، خانواده، سالهای زندگی و بسیاری دیگر ، بالاتر از همه اینها، جان خود را .
بنابراین آنچه امروز در یک گلریزان جمع میشود، فقط کمک مالی نیست، ادامه همان رشتهای است که از سالها و دهه ها پیش با فداکاری نسلهای آزادیخواه بافته شده است. امروز شاید کسی مبلغی را از درآمد ماهانه خود کنار بگذارد، اما پشت این حرکت کوچک، خاطره انسانهایی ایستاده است که تمام زندگی خود را گذاشتند. به همین دلیل، هیچ مبلغی "کوچک" نیست اگر پشت آن ایمان باشد، و هیچ مبلغی "بزرگ" نیست اگر فقط از مازاد آسایش بیاید و هیچ معنایی پشت آن نباشد.
راز پایداری چیست؟
و سرانجام این مهمترین سؤال:
چرا مقاومتی که دههها با زندان، شکنجه، اعدام، توطئه و سرکوب مواجه بوده، همچنان ادامه دارد؟ چرا هنوز از داخل ایران پیام میرسد؟ چرا از خارج ایران، هزاران نفر خود را سهیم میدانند؟ چرا حتی زندانی، در حالی که خودش قربانی محرومیت از آزادی است، برای آزادی دیگران پیام میفرستد؟
پاسخ را شاید باید در جایی فراتر از سیاست جست وجو کرد.
راز ماندگاری یک مقاومت، در سرمایه انسانی و معنوی آن است.
استبداد ممکن است پول و قدرت و سلاح و زندان داشته باشد، اما مقاومت چیزی دارد که هیچ دستگاه سرکوبی نمیتواند به آسانی از بین ببرد: انسانی که انتخاب کرده است تسلیم نشود.
تا وقتی انسانی وجود دارد که بگوید "من هنوز ایستادهام"، مقاومت زنده است، تا وقتی انسانی در زندان برای آزادی پیام میفرستد، آزادی زنده است، تا وقتی انسانی از اندک دارایی خود میبخشد، امید زنده است. و تا وقتی انسانی حاضر است بخشی از خویشتن را برای آیندهای که شاید خودش آن را نبیند، فدا کند، تاریخ هنوز پایان نیافته است.
سیامین همیاری، یک عهد
شاید سیامین همیاری را بتوان نه یک برنامه، بلکه یک عهد جمعی دانست.
عهدی میان انسانهایی که در نقاط مختلف جهان زندگی میکنند، اما درد و آرزوی مشترکی دارند. در چهار روز، فاصله ها، مرزها، فاصله داخل و خارج ایران کمرنگ شد و حتی دیوارهای زندان نتوانستند این پیوند را قطع کنند. همه به یک نقطه رسیدند: آزادی ایران
و اینجاست که دیگر نمیتوان این همیاری را با رقم آن خلاصه کرد.
مبلغ چشمگیر جمعآوری شده، ارزشمند است، اما آنچه ماندگارتر است، صدها و هزاران ارادهای است که پشت آن قرار گرفتهاند.
هرکس به وسع خود، از هیچ تا بینهایت، از یک پیام تا یک فداکاری بزرگ، از یک قطره تا دریا، از یک انسان تا یک ملت و شاید روزی که ایران آزاد شود، نسلهای آینده بپرسند: این آزادی چگونه به دست آمد؟
پاسخ را باید در همین لحظهها جست وجو کرد، در دستهایی که بخشیدند، در قلبهایی که ایستادند، در زندانیانی که از پشت میلهها پیام فرستادند، در انسانهایی که از اندک خود گذشتند و در نسلی که حاضر نشد آزادی را به قیمت سکوت از دست بدهد.
آنگاه خواهیم فهمید که بزرگترین سرمایه یک مقاومت، نه پول است، نه امکانات و نه قدرت که بزرگترین سرمایه آن، انسانی است که هنوز باور دارد زندگی، بدون آزادی کامل نیست و این شاید راز ماندگاری این مقاومت باشد: استبداد میتواند جسم انسان را زندانی کند، اما آرمان او را هرگز. میتواند انسان را بکشد، اما اگر او آرمانش را به دیگری سپرده باشد، آن آرمان دوباره متولد میشود، میتواند خانهای را ویران کند، اما نمیتواند خانهای را که آزادی در وجدان انسان ساخته است، ویران کند و میتواند هزاران نفر را به خاک بسپارد، اما نمیتواند نسلی را که از خاکستر آنان برخاسته است، برای همیشه خاموش کند.
سیامین همیاری، از این منظر، فقط یک گلریزان نیست، روایت یک ایمان است، روایت انسانهایی که هرکدام به اندازه توان خود گفتند: من شاید همه چیز نداشته باشم، اما هرچه دارم، برای آزادی دریغ نمیکنم.
از هیچ تا بینهایت، از انسان تا انسان، از ایمان تا فدا و از فدا تا آزادی.
درود و هزاران دست مریزاد بر همه دستاندرکاران و آفرینندگان این گلریزان، خدا قوت که جلوهای ،با از همدلی، ایمان و فدا را به نمایش گذاشتید.
رضا محمدی
چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
۱۲ اوت ۲۰۲۶