دکتر محمد معین: «روز پنجم اسفند 1334 با یکی از دوستان به عیادت استاد (علّامه علی اکبر دهخدا) رفتم. چراغی بود که رو به خاموشی می رفت. مصداق این مصرع خود بود: "پوست بر استخوان ترنجیده!"
پس از چند دقیقه رو به من کرد و گفت: "که مپرس" و پس از چند لحظه یی باردیگر گفت: "که مپرس". ذهنم متوجه غزل حافظ شیرین سخن شد. پرسیدم: "منظور شما غزل حافظ است؟" گفت: "آری". پرسیدم: "مایلید آن را برای شما بخوانم؟". با سر اشاره مثبت کرد. دیوان حافظ را برداشتم و این غزل را به تأنّی (=با درنگ و آهستگی) خواندم:
درد عشقی کشیده ام که مپرس/
زهر هجری چشیده ام که مپرس
گشته ام در جهان و آخر کار/
دلبری برگزیده ام که مپرس

آن چنان در هوای خاک درش/
می رود آب دیده ام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش/
سخنانی شنیده ام که مپرس
سوی من لب چه می گزی که مگوی/
لب لعلی گزیده ام که مپرس
بی تو در کلبه گدایی خویش/
رنجهایی کشیده ام که مپرس
همچو حافظ غریب در ره عشق/
به مقامی رسیده ام که مپرس
(دکتر محمد معین و علامه دهخدا ـ خرداد 1334شمسی)
سراپا گوش بود و سر خویش حرکت می داد. گویی این غزل خواجه عرفان، آیینه تمام نمای عمر او بود.
دو روز بعد استاد دهخدا در همان اتاق چشم بر جهان و جهانیان فروبست.
کاروان شهید رفت از پیش/ وان ما رفته گیر و می اندیش
از شمار دو چشم یک تن کم/ از شمار خرَد, هزاران بیش».