فرار از شکنجه در ایران

روزنامه دیلی تلگراف چاپ لندن سرگذشت جوان دانشجویی را که دستگیر و شکنجه شده و موفق به فرار از جهنم آخوندها شده بازگو می کند.

 دیلی تلگراف: 28 آوریل - 2010 - به قلم ریچارد هولت - بعد از این که او را شکنجه کرده و برادرش را اعدام کردند, علی از دست رژیم ایران فرار کرد و به دنبال پناهندگی به بریتانیا رفت.

به نظر می رسد که علی یک جوان سالم 32 ساله است. اما در حین مصاحه به طور واضح مشخص شد که او هنوز دارد به خاطر شکنجه های که از طریق مقامات ایران بر او عمال شد, هم از نظر روانی و فیزیکی درد می کشد.

 او در دانشگاه شیراز درگیر جنبش دانشجوی شد. و در سال 1997 یک تظاهرات علیه رئیس جمهور تازه انتخاب شده محمد خاتمی را راه انداخت.

داستان او از این جا شروع می شود.
”شبه نظامیان آمدند و ما را با باتون زدند. در حالی که من تلاش کردم سر خودم را حفاظت کنم, دستم شکست.”

چند هفته بعد پلیس آمد و او را دستگیر کرد. آنها به دانشگاه آمده بودند و اسم تمامی نفراتی که در تظاهرات شرکت کرده بودند را گرفته بودند.

 ”این بار زیاد اتفاق بدی نیفتاد, نزدیک به ده بار تو گوشم زدن, و من را وادار به امضای ورقهیی کردند که در آن آمده بود که دیگر خرابکاری نمی کنم.”

او بعد از دانشگاه به خاطر پرونده اش نتوانست استخدام شود, و مجبور شد که در ارتش در تهران به خدمت در بیاید.
در آغاز او می خواست که خود را درگیر آموزشهای نظامی کند, و به خاطر تحصیلات سطح بالا, او را به عنوان مربی دیگر سربازان استخدامی قرار دادند.

”وقتی من به سربازان دیگر آموزش می دادم, همیشه آخوندها را زیر سوال می بردم. من می پرسیدم که چرا ما باید هرچیزی که در مورد دولت می شنویم را باور کنیم.”

یک شب وقتی که او نگهبان بود توسط یک مرد با نقاب و چاقو مورد حمله قرار گرفت. علی سلاح کمری خود را کشید, اما یک نفر از قبل مهمات جنگی را از آن خارج کرده بود. او هشت بار چاقو خورد. و او را همان جا رها کردند تا بمیرد.
 اما چاقو اجزا حیاتی او را هدف قرار نداد. وقتی که حالش خوب شد و داستان خود را به فرماندهان گفت آنها گوش نکردند. از نظر آنها تقصیر خودش بود که فراموش کرده بود سلاح خود را چک کند که مهمات دارد یا خیر. سر و صدای که علی از این حمله در آورد باعث شد که او را به عنوان فردی ناشایست مرخص کنند.

او که بعد از این احساس بدتری رو به رژیم داشت. گروه زیر زمینی خود را تشکیل داد که هدف آنها ”آزادی مردم ایران از حکومت ظلم بود.” اعضای این گروه پنج نفر بود, که یکی از آنها شامل برادر کوچکتر علی بود, آنها از اینترنت و ارتباطات دانشجوی استفاده کردند تا حمایت برای جنبش خود شکل بدهند.

” مشکل برادر من این بود که او اصلاً صبر از خودش نشان نمی داد. او آنقدر به گروه ما افتخار می کرد که می خواست با همه در باره آن صحبت کند.”

در حالیکه گروه آنها بیشتر شناخته شد, برادر علی دستگیر گردید و بعد اعدام شد. زن علی را هم بازداشت و شکنجه کردند. بعد از چند ماه مخفی شدند, خود علی هم دستگیر شد.

” به مدت 40 روز آنها من را زدند. بر سرم کوبیدند, فکم را شکستند, و غرورم را از من گرفتند. آنها به من گفتند که تو علیه رهبر عالی هستی و بنا بر این علیه خدا هستی. و این که آنها دست و پاهای من را قطع می کنند و بعد من را می کشند.”

علی مجبور بود که ساعتها در یک جعبه چوبی بنشیند. که این باعث آسیب دائمی در زانوهایش شد. یک شب با گذاشتن چاقو بر گلویش او را  از تخت بیرون کشیدند, و به او گفتند که می خواهیم تو را بکشیم. حال حاضر وقتی که او صحبت می کند مدام وضعیت نشستن خود را تغییر می دهد تا درد پاهای خود را بهبود بخشد.

” آنها ذهن من را نابود کردند. حالا برای من تمرکز کردن خیلی سخت است, به خاطر این که در بدنم درد دارم و دائم بازتاب آن لحظه ها توی ذهنم می آید.”

بعد از کتک خوردن و تهدیدات, وقت آن رسیده بود که علی هم مانند برادرش کشته شود. او را دست بسته در ماشینی انداختند و به سوی تهران رفتند تا او را به خاطر خیانت اعدام کنند.

در مسیر دو سرباز او را پیاده کرده و به او گفتند که بدو. او بعداً فهمید که همسرش همه چیز را فروخته بود تا به آن سربازان رشوه بدهد تا بگذارند علی فرار کند.

علی هفته ها به طور مخفی در ایران سفر کرد و وضعیت سلامتی او وخیمتر شد. بعداً یک مامور او را به انگلیس آورد. در سال 2007 او درخواست پناهندگی کرد. او هنوز در انتظار آن است.
علی خیلی پیشرفت کرده. او از کمک دکترها و تدبیر در بنیاد کمک به قربانیان شکنجه بسیار کمک گرفته است.  بازتابهای او خیلی کم شده است.

اما او هنوز به طور روزانه احساس درد می کند. او 11 نوع داروی مختلف به خاطر وضعیت جسمی و روحی خود مصرف می کند. او از همسر خود طلاق گرفته و مادرش او را مقصر مرگ برادرش می داند.

الان که به علی نگاه کنید به نظر می رسد که به میزان زیادی جنگ درونی او کاهش یافته. درد فک او باعث می شود که شبها از خواب بیدار شود. و به خاطر زانویش او فیزیوتراپی می رود. او حساس می کند که تحت بهترین رسیدگی برای مشکلات فیزیکی و روانی خود است.

اما چیزی که بیشترین کمک را به او می کند این است که احساس آن را داشته باشد که بخشی از جامعه است نه این که در انتظار دریافت اعانه باشد.

”وزارت کشور من را تبعید نکرد, اما به من شهروندی هم نداد. برای من خیلی سخت است چون که به من اجازه کار نمی دهند. من حتی نمی توانم گواهینامه رانندگی بگیرم.”

در ایران او به خاطر این که علیه دولت سخن می گفت نمی توانست شغل بگیرد. اما این که او در بریتانیا نمیتواند شغل بگیرد باعث شده که او احساس کند هنوز دارد تنبیه می شود.