جمشید پیمان: باغ آفت‌زده‌ات باز "گل‌آباد" شود

صبح می‌آید و در خواب و خرابی تو هنوز

نشئه از ساقی و از جامِ شرابی تو هنوز

باغ در حسرت یک قطره‌ی آزادی سوخت

آبت از سر شده و رو به سرابی تو هنوز

 

چیست جانمایه‌ی هر بود و نبودت جز عشق

هیچ شاهی نشود شاهِ وجودت جز عشق

هرکجا می‌روی از عشق جدائی نگزین

نشوَد همسفرِ اوج و فرودت جز عشق

 

هر کجا لب بگشایم سخنم " آزادی"ست

بهترین خواسته بهر وطنم"آزادی"ست

سرزمین گل و خورشید پُر از تاریکی ست

خواهش مردم ظلمت‌شکنم"آزادی"ست!

 

دوست داری وطن از مخمصه آزاد شود؟

برهد از دَم بیداد وُ دلش شاد شود؟

باید از هم گسَلی چنبره‌ی دین‌بازان

باغ آفت‌زده‌ات باز "گل‌آباد" شود!