
از سی و پنج سال پیش تا همین دیروز برای بار آخر، بسیاری از من پرسیده اند چرا به مجاهدین و شورای ملی مقاومت دل سپرده ام و دست در دست این نیروی آزاد و مستقل و آزادی خواه نهاده ام.
پاسخ مختصرم این است: چون می خواستم برای شکستن طلسم نکبت بار جمهوری اسلامی با کسانی همراه شوم که صداقت، وفا وُ صفایشان بر من آشکار شده بود. می دانستم بی شیله و پیله همه ی دارائی شان، حتا جانشان را در طبق اخلاص نهاده ، در مبارزه پیشگامند و از فرصت طلبی و دو دوزه بازی و مفت خوری دورند.
از انتخاب خود خوشنودم و سربلند، و ایستادم، می ایستم و خواهم ایستاد تا پایان!
پیام مسعود رجوی که اینک می شنوید روشن ترین دلیل و محکم ترین گواه من بر درستی انتخاب و راهم است!
هم اکنون وقتش است خطاب به مسعود رجوی و همه ی مجاهدین و شورایی ها و شورشی های پایِ کار یاد آور شوم که :
باز یاد تو مرا در خود گرفت
باز پیدا شد به چشمانم شکرخند لبت
باز در رگهایم گل نامت شکفت
باز بردی تا فراسوی خیال
پیر خاکسترنشین خسته را
پا برون بنهادم از تنهاییام
ذهن جان خسته، سفر از سر گرفت
تا مراخواندی به خلوتگاه خویش
این سفر ، دیگر چه می خواهی ز من؟
آمدم تا؛ دردهای تو وُ درمان تو
آمدم تا؛ انتهای دیده و نادیدنی
آمدم تا؛ لحظههای خواهش خاموش شب
تا؛ افقهای نگاهم در گریز از خیل خواب
تا؛ تب و تاب تو را در سینه خود خواستن
آمدم تا؛ زخمه جان سوز ِتو بر سیم ِجان
آمدم تا؛ شروههای دشتِ شورانگیز دشتستان تو
آمدم تا؛ تشنگی،تا شطِ جاری در رگت
آمدم تا وارهانم، وارهانم، وارهم از بندِ تن.
این توقف را نه خواهم بیوقوف
گرچه سنگِ روزگاران، بال من بشکسته است
گرچه دیدار تو با جان و دلم پیوسته است
گرچه بند آرزوها، پایبندم کرده است
لیک از رفتن نمیماند قطار
راه ما تا قاف و تا سیمرغ نیست
پر کشیدن تا ورایِ قاف و عنقا، کار ماست
کار ما ناماندن و اِشرافِ ما بر رفتن است؛
همنوایی با نوایِ شبروانِ شبشکن.
کاروانی برگزیدم، ره سپر در وادی خوف و خطر
بیخیال از تشنگی، از آب و از تصویرِ آب
بیخیال از واحه وُ وسواسِ شهدِ سایهبان
کاروانی بار او جان، مقصدش بیمنتها
کاروانی برگزیدم، چاوشی خوانش تویی
کاروانی در مسیرش، بس مسافر دیدم افتاده ز پا
کاروانی زخمخورده از رفیق ِ نارفیق و نیمهراه
این ره و این کاروان را برگزیدم خویشتن.
باز میبینم ترا سیمرغوار
ره گشوده زین بیابان تا فراسوی افق
با دل ِخورشیدیات، رخسار شب در هم شکست
پر سپردی زال زر را بیشمار
تا زچاهِ نابرادر وارهانی تـهمتن
گرچه خود داری به پهلو زخمهای بیحساب
باز میبینم که میخندد لبت
بیخیال دردهای آشکارا و نهان
میربایی خواب از چشمانمان ای طبل زن.
باتو میآیم که نوشم با تو جام شوکران
باتو میآیم که باتو پا نهم در آتش نمرودیان
باتو میآیم که ایوبی بیاموزم زتو
باتو میآیم که بینم جوشش خون سیاوش را به چشم
باتو میآیم که یابم بر صلیبت، جاودان خون خدا
باتو میآیم که باتو برفروزم آتش سرما ستیز
باتو میآیم که زشتیها، شود از سرزمینم درگریز
با تو میآیم که شویم از بدیها، از پلشتیها، وطن.
نقل از نشریه مجاهد شماره ۸۷۹
جمشید پیمان ۲۰۲۶/۳/۳