عبدالعلی معصومی: به یاد نیما یوشیج

     

    علی اسفندیاری (که بعدها نام نیمایوشیچ را برگزید)، در 21آبان 1376شمسی در روستای «یوش» (از روستاهای بخش «نور» شهر آمل) به دنیا آمد. پدرش گله دار و کشاورز بود. نیما خواندن و نوشتن را پیش آخوند ده فراگرفت. تا 12 سالگی در روستا بود و سپس در تهران به مدرسه رفت. «یک سال که به شهر آمده بودم، اقوام نزدیک من مرا همپای برادر از خود کوچکترم، لادبن، به یک مدرسه کاتولیک واداشتند. آن وقت این مدرسه در تهران به مدرسه عالی سن لویی شهرت داشت... سالهای اول زندگی مدرسه من به زدوخورد با بچه ها گذشت... هنر من خوب پریدن و با رفیقم حسین پژمان فرار از محوطه مدرسه بود. من در مدرسه خوب کار نمی کردم. فقط نمرات نقاشی به داد من می رسید». «در مدرسه، مراقبت و تشویق یک معلم خوشرفتار که "نظام وفا"، شاعر به نام امروز باشد، مرا به خط شعر گفتن انداخت» (نخستین کنگره نویسندگان ایران، تهران، انتشارات توس، 1257، صفحه 63).

    نیما پس از به پایان تحصیلاتش در مدرسه سن لویی، به کار در وزارت مالیه (دارایی) پرداخت، امّا دوام نیاورد و دست از این کار کشید: «آه! با چه کسی می توان گفت که مرتّب کردن کاغذجات یک اداره دولتی و سنجاق کردن آنها برای من کار خوبی نبود؟ سرانگشتانی که می تواند کتابها نوشته و به عالم انسانیت خدمت کرده باشد، اگر به وظیفه خودش عمل نکرده باشد، خیلی جای تأسّف است... وقتی اداره دولتی را ترک کردم، بیش از همه پدر من بود که با اقوام من مشغول ملامت من شدند. مغزهایی را که اوضاع و حیثیّات قرون مُظلمه استبداد نشو و نما بدهد، از آنها جز این توقّعی نباید داشت. همه می گفتند "بدکاری می کند" و غالباٌ می گفتند "بیچاره دیوانه است!". همه جور مرا ملامت کردند، امّا من به آنها چه اعتنایی داشتم!» (نامه های نیما، به کوشش سیروس طاهباز، تهران، 1368، ص21 ـ نامه مورّخ 1300شمسی).
    در دوران بیکاری و دمسردی و نومیدی از زمین و زمان، به ناگاه، قیام میرزا کوچک خان جنگلی روح سرکش او را به سوی خود کشید و «زندگانی در جنگلها و جنگها» را برگزید: «... تا چند روز دیگر از ولایت می روم؛ می روم به جایی که وسائل این زندگانی تازه را فراهم بیاورم. اگر موفّق شدم، همهمه تازه یی در این قسمت البرز به توسّط من درخواهد افتاد و اصالت دلاوران این کوهستان را به نمایش درخواهم آورد... برادر عزیزم، من رفتم و ممکن است دیگر مرا نبینی. با تمام آرزوهای خودم وداع می کنم... بعد از من مادرم را تسلّی بده و به جای من به خواهر کوچکمان مهربانی کن... وقتی در میدان جنگ آخرین نگاه خود را به عالم و تمام محسّناتش انداختم، آرزوی من این خواهد بود که مدفن من در وسط جنگل تاریکی، که ابداٌ محل عبور و مرور انسان نباشد، واقع شود. آفتاب اشعه طلایی خود را از شکاف شاخه ها روی مدفن ساده و بی آرایش یک جوان حق پرست ناکام بیندازد و وزش نسیم همیشه از روی آن عبورکند و تنهایی و سکوت دائمی اطراف آن را فراگیرد» (نامه های نیما، ص25).
    نیما نتوانست به آرزوی تازه اش دست یابد و با شهادت میرزا کوچک خان در آذرماه 1300، و شکست جنبش جنگل، نیما نیز نتوانست همهمه تازه یی در البرزکوه بیفکند و کاری کند کارستان. نیما دوباره به هنر روی آورد و در همین سال اولین دفتر شعر او به نام «قصه رنگ پریده» انتشار یافت.

   شعر «منّت دونان» که نیما آن را در مرداد 1300 سرود:
زدن با مژّه بر مویی گره ها ـ به ناخن آهن تَفته بریدن
گرفتن شرزه شیری را در آغوش ـ میان آتش سوزان خزیدن
کشیدن قلّه الوند بر پشت ـ پس آن گه روی خار و خس دویدن
مرا آسان تر و خوش تر بود زان ـ که بار منّت دونان کشیدن
   نیما شعر معروف «افسانه» را در دیماه 1301 سرود: «ای شاعر جوان، این ساختمان که "افسانه" من در آن جاگرفته است و یک طرز مکالمه طبیعی و آزاد را نشان می دهد، شاید دفعه اول پسندیده تو نباشد و شاید تو آن را به اندازه من نپسندی... این ساختمانی است که با آن به خوبی می توان تئاتر ساخت؛ می توان اشخاص یک داستان را، آزادانه، به صحبت درآورد... این ساختمان این قدر گنجایش دارد که هرچه بیشتر مطالب خود را در آن جا بدهی از تو می پذیرد: وصف، رمان، تعزیه، مضحکه... هرچه بخواهی... من وقتی که نمایش خود را به این سبک تمام کرده، به صحنه دادم، نشان خواهم داد چه طور و چه می خواهم بگویم؛ خواهی دانست این قدم پیشرفت اولی برای شعر ما بوده اس، امّا حالا شاید بعضی تصوّرات کوچک نتواند به تو مدد بدهند تا به خوبی بفهمی که من جویای چه کاری بوده ام و تفاوت این ساختمان را با ساختمانهای کهنه نشناسی» (مجموعه آثار نیمایوشیج، به کوشش سیروس طاهباز، تهران 1364، ص39).



        از زبان عاشق:
     «ای فسانه! خسانند آنان \ که فروبسته ره را به گلزار \
     خس، به صدسال توفان ننالد \ گل، ز یک تندباد است بیمار.
       تو مپوشان سخنها که داری.
    تو بگو با زبان دل خود \ هیچ کس گوی نپسندد آن را! \
     می توان حیله ها راند در کار \ عیب باشد ولی نکته دان را \
    نکته پوشی پی حرف مردم.
   این، زبان دل افسردگان است \ نه زبان پی نام خیزان \
   گوی در دل نگیرد کسش هیچ. \
    ما که در این جهانیم سوزان \ حرف خود را بگیریم دنبال».
   افسانه:
   «شکوه ها را بنه، خیز و بنگر \ که چگونه زمستان سرآمد.\ جنگل و کوه در رستخیز است \ عالم از تیره روزی درآمد \ چهره بگشاد و چون برق خندید.
  عاشقا! خیز کامد بهاران \ چشمه کوچک از کوه جوشید \ گل به صحرا درآمد چو آتش \ رود تیره چو توفان خروشید \ دشت از گل شده هفت رنگه...».  

   شعر «قلب قوی» ـ 25فروردین 1305:
   «دیده ای یک گلوله یا تیری \ که به خاک اندر آورد شیری؟ \ دیده ای پاره سنگ کم وزنی \ که چو از مبدأش برون بپرد \ دل بحر عظیم را بدرد؛ \ در همه موجها شود نافذ؟ \ ... مرد، ای بینوای راه نشین \ پاره سنگ و آن گلوله توای \ که تو را انقلاب و دست تهی \ می کند سوی عالمی پرتاب \... ارجمندی ز قوّت دل توست \ همه زانجاست آن چه حاصل توست \ چون تو را دل بود به دل بنگر \ پی دشمن بسی لجاجت کن \ چون لجاجت کند سماجت کن \ مرد را زندگی چنین باید.
  خیز با قوّت دل و امّید \ شب خود را بکن چو روز سفید \ خصم با هیکل و تو با دل خویش.
خویش را با سلاح زینت کن \ ز همه جانبه مرمّت کن \ خانه یی را که فقر ویران کرد».

  ـ شعر «ققنوس» ـ بهمن 1316:
   «... حس می کند که زندگی او چنان \ مرغان دیگر ار به سرآید \ در خواب و خور \ رنجی بود کزان نتوانند نام برد... ناگاه چون به جای، پر و بال می زند \ بانگی برآرد از ته دل سوزناک و تلخ \ که معنیش نداند هر مرغ رهگذر \ آن گه ز رنجهای درونیش مست \ خود را به روی هیبت آتش می افکند \ باد شدید می دمد و سوخته ست مرغ! \ خاکستر تنش را اندوخته ست مرغ! \ پس جوجه هاش از دل خاکسترش به در».
  نیما در سال 1317 به هیأت تحریریه «مجله موسیقی»، از انتشارات اداره موسیقی وزارت فرهنگ، که صادق هدایت، عبدالحسین نوشین و محمدضیاء هشترودی هم جزء آن بودند، پیوست. نیما از این پس، شعرهایش را در این مجله به چاپ می سپرد و کتاب «ارزش احساسات» را نیز در چند نوبت در همین مجله چاپ کرد.

  ـ شعر «وای بر من!» ـ 24بهمن 1318:
  «کشتگاهم خشک ماند و یکسره تدبیرها \ گشت بی سود و ثمر \ تنگنای خانه ام را یافت دشمن با نگاه حیله اندوزش \ وای بر من، می کند آماده بهر سینه من تیرهایی \ که به زهر کینه آلوده ست... \ یک ستاره از فساد خاک وارسته \ روشنایی کی دهد آیا \ این شب تاریک دل را؟ ... \ وای بر من! \ به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را \ تا کشم از سینه پر درد خود بیرون \ تیرهای زهر را دلخون؟ \ وای بر من!».

   شعر «وقت است...» ـ 1300، همزمان با سقوط دیکتاتوری رضا شاه:
   «وقت است نعری یی به لب، آخر زمان کشد \ نیلی در این صحیفه، بر این دودمان کشد \ سیلی که ریخت خانه مردم ز هم، چنین \ اکنون سوی فراز گهی، سر چنان کشد.\ برکنده دارد این \ بنیان سست را \ بردارد از زمین \ هر نادرست را \ وقت است ز آب دیده که دریاکند جهان \ هولی در این میانه، مهیّاکند جهان \ بس دستهای خسته در آغوش هم شوند \  شور و نشاط دیگر بر پاکند جهان...»
    عمر مجله موسیقی با به پایان رسیدن سال 1320، به پایان رسید. نیما از آن پس شعرهایش را در مجله «مردم برای روشنفکران»، از انتشارات «حزب توده ایران»، که جلال آل احمد و احسان طبری آن را اداره می کردند، چاپ می کرد.

  ـ «کینه شب» ـ دیماه 1323:
   «... هیس، آهسته شب تیره هنوز \ می مکد. \ زیر دندان لجن آلودش \ هرچه می بیند خواهد نابودش \ کی ولیکن گوید \ از در دیگر، این روز سپید \ درنمی آید؟ \ شب کسی یاوه به ره می پوید \ شب عبث کینه به دل می جوید \ روز می آید \ آن چه می باید روید، می روید...».

     ـ شعر «ناقوس» ـ 21بهمن 1323:
  ـ «... ناقوس دلنواز \ جا بُرده گرم در دل سرد سحر به ناز \ آوای او به هر طرفی راه می بَرد \ سوی هر آن فراز که دانی، \ اندر هر آن نشیب که خوانی، \ در رخنه های تیره ویرانه های ما، \ در چشمه های روشنی خانه های ما، \ در هر کجا که مرده به داغی ست، \ یا دل فسرده چراغی ست، \ تأثیر می کند. \ او روز و روزگار بهی را  \-گمگشته در سرشت شبی سرد- \ تفسیر می کند...».
  ـ «انجمن فرهنگی ایران و شوروی» نخستین کنگره نویسندگان ایران را از روز 4تا 12تیرماه 1325، بر پا کرد. «بار اول که پیرمرد را دیدم در کنگره نویسندگانی بود که خانه "وکس" در تهران علم کرده بود؛ تیرماه 1325. زبر و زرنگ می آمد و می رفت. دیگر شعرا کاری به کار او نداشتند... شبی که نوبت شعر خواندن او بود، یادم است، برق خاموش شد و روی میز خطابه شمعی نهادند و او در محیطی عهد بوقی "آی آدمها»یش را خواند. سر بزرگ و طاسش برق می زد و گودی چشمها و دهان، عمیق شده بود و خودش ریزه تر می نمود و تعجّب می کردی که این فریاد از کجای او در می آید» (ارزیابی شتابزده، جلال آل احمد، تهران، ابن سینا، 1344 ـ مقاله «پیرمرد چشم ما بود»).

  ـ «خروس می خواند» ـ آبان 1325:
  ـ «قوقولی قو! خروس می خواند \ از درون نهفت خلوت ده \ از نشیب رهی که چون رگ خشک \ درتن مردگان دواند خون \ می تند بر جدار سرد سحر \ می تراود به هرسوی هامون \ با نوایش از او، ره آمد پُر \ مژده می آورد به گوش آزاد \ می نماید رهش به آبادان \ کاروان را دراین خراب آباد \ نرم می آید \ گرم می خواند \ بال می کوبد \ پرمی افشاند. \ گوش بر زنگ کاروان صداش \ دل بر آوای نغز او بسته ست \ قوقولی قو! بر این ره تاریک \ کیست کو مانده؟ کیست کو خسته ست؟».

  ـ «او را صدا بزن» ـ 5دیماه 1325:
    «جیب سحر شکافته ز آوای خود خروس \ می‌خواند \ بر تیزپای دلکش آوای خود سوار \ سوی نقاط دور \ می‌راند \ بر سوی دره‌ ها که در آغوش کوهها \ خواب و خیال روشن صبحند \ بر سوی هر خراب و هر آباد \ هر دشت و هر دمن \ او را صدا بزن...».
   در سال 1326 که آل احمد و خلیل ملکی و همراهانشان از حزب توده انشعاب کردند و مجله «اندیشه نو» را انتشار دادند، شعرهای نیما در این مجله به چاپ می رسید.

  ـ «یاد بعضی نفرات» ـ 11 اردیبهشت 1327:
   «یاد بعضی نفرات \ روشنم می دارد: \ اعتصام یوسف \ حسن رشدیه \ قوّتم می بخشد \ ره می اندازد \ و اجاق کهن سرد سرایم \ گرم می آید از گرمی عالی دمشان \ نام بعضی نفرات \ رزق روحم شده است \ وقت هر دلتنگی \ سویشان دارم دست \ جرأتم می بخشد \ روشنم می دارد».

 ـ شعر «مهتاب» ـ 1327: «می تراود مهتاب \ می درخشد شبتاب \
 نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک \ غم این خفته چند \ خواب در چشم ترم می شکند \ نگران با من استاده سحر \ صبح می خواهد از من \ کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر \ در جگر لیکن خاری \ از ره این سفرم می شکند \ نازک آرای تن ساق گلی \ که به جانش کشتم \ و به جان دادمش آب \ ای دریغا به برم می شکند \ دستها می سایم \ تا دری بگشایم \ بر عبث می پایم \ که به در کس آید \ در و دیوار به هم ریخته شان \ بر سرم می شکند.
   می تراود مهتاب \ می درخشد شبتاب \ مانده پای آبله از راه دراز \ بر دم دهکده مردی تنها \ کوله بارش بر دوش \ دست او بر در، می گوید با خود: \ غم این خفته چند \ خواب در چشم ترم می شکند».

   شعر «مرغ آمین» ـ زمستان 1330ـ تجریش:
  «مرغ آمین، درد‌آلودی‌ست کآواره بمانده \ رفته تا آن‌سوی این بیدادخانه \ بازگشته، رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه. \ نوبت  روز  گشایش را \ در پی  چاره بمانده .
   می‌شناسد آن نهان‌بین نهانان (گوش پنهان جهان دردمند ما) \
جوردیده مردمان را. \ با صدای هردم آمین‌ گفتنش، آن آشناپرورد، \ می‌دهد پیوندشان در هم \ می‌کند از یأس خُسران‌بار  آنان کم \
می‌نهد نزدیک با هم، آرزوهای نهان را.
    بسته در راه گلویش او \ داستان مردمش را. \ رشته در رشته کشیده (فارغ از هر عیب کاو را بر زبان گیرند) \ بر سر منقار دارد رشته‌ سر در گمش را. \ او نشان از روز بیدار ظفرمندی‌ست \ با نهان  تنگنای زندگانی دست دارد. \ از عروق زخمدار این غبارآلوده ره تصویر بگرفته \ از درون استغاثه ‌های رنجوران \در شبانگاهی چنین دلتنگ، می‌آید نمایان \ وندر آشوب نگاهش خیره بر این زندگانی \ که ندارد لحظه‌ یی از آن رهایی \ می‌دهد پوشیده، خود را بر فراز بام مردم آشنایی...
   داستان از درد می‌رانند مردم \ در خیال استجابتهای روزانی \
مرغ  آمین را بدان نامی که او را هست، می‌خوانند مردم \ زیر باران نواهایی که می‌گویند: - "باد رنج ناروای خلق را پایان". \ (و به رنج ناروای خلق هر لحظه می‌افزاید). \ مرغ آمین را زبان با درد مردم می‌گشاید \ بانگ برمی‌دارد: "آمین! \ باد پایان رنجهای خلق را با جانشان در کین \ و ز جا بگسیخته شالوده ‌های خلق افسای \ و به نام  رستگاری دست اندر کار \ و جهان سرگرم از حرفش در افسون فریبش".
خلق می‌گویند: "آمین! \ در شبی این گونه با بیدادش آیین، \ رستگاری بخش ای مرغ شباهنگام ما را! \ و به ما بنمای راه ما به سوی عافیتگاهی \ هرکه را ـ ای آشناپرور ـ ببخشا بهره از روزی که می‌جوید".
- "رستگاری روی خواهد کرد
و شب تیره، بدل با صبح روشن گشت خواهد" \ مرغ می‌گوید.
   خلق می‌گویند: "امّا آن جهانخواره \ (آدمی را دشمن دیرین) جهان را خورد یکسر".
   مرغ می‌گوید: \ "در دل او آرزوی او محالش باد".
خلق می‌گویند: \ امّا کینه‌های جنگ ایشان در پی مقصود \ همچنان هر لحظه می‌کوبد به طبلش"\.
مرغ می‌گوید: \ "زوالش باد! \ باد با مرگش پسین درمان \ ناخوشی آدمی‌خواری. \ وز پس روزان عزّت‌بارشان \
باد با ننگ همین روزان نگونساری!"...
 خلق می‌گویند: "بادا باغشان را، در شکسته‌تر \ هر تنی زانان، جدا از خانمانش، بر سکوی در، نشسته‌تر. \ وز سرود مرگ آنان، باد
بیشتر بر طاق ایوان‌هایشان قندیلها خاموش".
- "بادا!" یک صدا از دور می‌گوید.

  و صدایی از ره نزدیک \ اندر انبوه صداهای به سوی ره دویده: \ "این، سزای سازگاراشان \ باد، در پایان دورانهای شادی \ از پس دوران عشرت‌بار  ایشان".
   مرغ می‌گوید: "این چنین ویرانگیشان، باد همخانه \ با چنان آبادشان از روی بیدادی".
- "بادشان!" (سر می‌دهد شوریده‌ خاطر، خلق آوا).
  - "باد آمین! \ و زبان آن که با درد  کسان پیوند دارد، باد گویا!".
  - "باد آمین! \ و هر آن اندیشه، در ما مردگی‌آموز، ویران!".
   - "آمین! آمین!"...
   و به واریز طنین هردم آمین‌ گفتن مردم \ (چون صدای رودی از جاکنده، اندر صفحه‌ مرداب آن گه گم) \ مرغ آمین‌ گوی \
دور می‌گردد \ از فراز بام \ در بسیط خطّه‌ آرام، می‌خواند خروس از دور \ می‌شکافد جرم دیوار  سحرگاهان \ وز بر  آن سرد  دود اندود  خاموش \ هرچه، با رنگ تجلّی، رنگ در پیکر می‌افزاید.
  می‌گریزد شب
  صبح می‌آید».
 
     شعر «داروَگ» ـ 1331:
  «خشک آمد کشتگاه من / در جوار کشت همسایه /
گرچه می‌گویند: "می‌گریند روی ساحل نزدیک / سوگواران در میان سوگواران".  قاصد روزان ابری، داروگ!، کی می‌رسد باران؟
  بر بساطی که بساطی نیست، / در درون کومه‌ تاریک من که ذرّه یی با آن نشاطی نیست / و جدار دنده‌ های نی به دیوار اتاقم دارد از خشکیش می‌ترکد / چون دل یاران که در هجران یاران.
قاصد روزان ابری، داروگ!، کی می ‌رسد باران؟».

 ـ جلال آل احمد: «بعد از قضایای 28مرداد [1332] طبیعی بود که می آیند به سراغش، با آن سوابق. خودش هم بو برده بود که یک روز یک گونی شعر آورد خانه ما که برایش گذاشتیم توی شیروانی و خطر که گذشت دادیم... من ظهر که از درس برگشتم، خبردار شدم که پیرمرد را برده اند... سفارش او را به خلیل ملکی کردیم که مدتی پیش از او گرفتار شده بود و اجازه ملاقاتش را می دادند... ملکی حسابی او را پاییده بود...» (ارزیابی شتابزده، ص46).
  حال و روز نیما پس از آزادی از زندان، به سن 58سالگی:«زخمی که [احسان] طبری زد هنوز به جاست. آنها نه تنها در سیاست احمق بودند، در رشته زندگانی هنری احمق تر بودند. یکسر دروغ می گفتند. عدّه کشته ها خونشان به گردن آنهاست. رؤسا به روسیه و جاها یدیگر رفتند و مشغول گذران و کیف و عشرت شده اند... مردم احمق مرا توده یی می پنداشتند. احمق ها! پس چرا امروز من در روسیه نیستم؟ پس چرا امروز من گرسنه ام؟ برای این که زاد و بوم مرا دوست داشته ام و دارم. من گرسنه ام. من بی خانمان هستم. در تمام این اراضی وسیع یک خانه کوچک هم که اختیار آن با من باشد، ندارم» (یادمان نیمایوشیج، به کوشش سیروس طاهباز، تهران،1368، ص62 ـ به نقل از یادداشتهای روزانه نیما).
 
  شعر «دل فولادم» ـ 1332 (پس از کودتای 28مرداد):
  «...رسم از خطّه‌ دوری، نه دلی شاد در آن. / سرزمینهایی دور
جای آشوبگران / کارشان کشتن و کشتار، که از هر طرف و گوشه‌ آن / می‌نشانید بهارش گل با زخم جسدهای کسان...
منم از هرکه در‌ این ساعت غارت‌ زده‌ تر / همه چیز از کف من رفته به‌ در / دل فولادم با من نیست / همه چیزم دل من بود و، کنون می‌بینم
دل فولادم مانده در راه / دل فولادم را بی‌ شکی انداخته است / دست آن قوم بداندیش در آغوش بهاری که / گلش، گفتم، از خون و ز زخم.
وین زمان فکرم این است که در خون برادرهایم
 - ناروا در خون پیچان،/ بی‌گنه غلتان در خون –
دل فولادم را زنگ کند دیگرگون».

 ـ شعر «هست شب» ـ 28اردیبهشت1334:
  «هست شب، یک شب دم کرده و خاک / رنگ رخ باخته است...
با نتش گرم، بیابان دراز / مرده را ماند در گورش تنگ / به دل سوخته من ماند / به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب!...»

  شعر «بر سر قایقش» ـ 1335؟ (نیمای بی قرار، همچون قایقبان بی قرار و آرام):
  «بر سر قایقش اندیشه کنان قایق¬بان / دائماٌ می زند از رنج سفر بر سر دریا فریاد: / "اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی می داد».
 ـ سخت توفانزده روی دریاست / ناشکیباست به دل، قایق¬بان / شب پر از حادثه، دهشت افزاست.
ـ بر سر ساحل هم لیکن اندیشه کنان قایق¬بان / ناشکیباتر برمی شود از او فریاد: / "کاش بازم ره بر خطّه دریای گران می افتاد!"».


  شعر «شب، همه شب» ـ آبان 1337 ـ تجریش:
  «شب، همه شب / شکسته خواب به چشمم / گوش بر زنگ کاروانستم / با صداهای نیم زنده ز دور، / همعنان گشته، همزبان هستم.
  جاده امّا، ز همه کس خالی ست / ریخته بر سر آوار آوار / این منم مانده به زندان شب تیره که باز / شب، همه شب / گوش بر زنگ کاروانستم».

سرانجام نیمایوشیج، آغازگر و «پدر» شعر نو ایران در 13 دیماه 1338، دیده بر جهانی که هیچگاه با او دمساز نبود، فروبست. نیمایی که در چشم خود او چنین بود:
در چشم تو گر ز سنگ ناچیزترم
هر قدر پرانندم، پرخیزترم
من تیغم، اگر بیشتر ساید خلق
در کار خود آماده تر و تیزترم